خدا نیست، بخدا قسم خدا نیست- نامه دردمندانه دکتر سروش

«خدا نیست، بخدا قسم خدا نیست، نیست…»

اینها کلماتی بود که با صدایی دردآلود از دهان حامد بیرون می آمد و آب در چشم من می نشاند. با جسمی ویران و روحی پریشان از ایران گریخته و در گوشه یی از دنیا پناهی جسته و اینک در تلفن خشم و درد خود را پیش من بیرون می ریخت. حامد گناهی نداشت جز اینکه چند سال پیش به خاندان ما پیوسته بود و با دخترم کیمیا پیوند همسری بسته بود. جوانی آرام و سر براه، قانع و متواضع، اهل سلامت و عافیت که نه سودای سیاست داشت و نه صفرای ریاست. پیاده میرفت و زیاده نمی خواست و در دریای پرتلاطم زندگی چندان دور از ساحل شنا نمی کرد. از پدری و مادری هر دو نیکوکار و آموزگار. ده ماه پیش بود که توفانی وحشی ناگهان تومار آرامش وی را در هم پیچید. باغ وحش ولایت، طعمه میخواست. دیوان با داغ و درفش به سراغش آمدند و وحشت ها به جانش افکندند و دست آخر دو راهه یی پیش پای او نهادند که :یا دست از جان بشوی ویا به صدا و سیما بیا و هر چه ما میخواهیم بگوی. از او دو چیز ناقابل(!) میخواستند: یکی اینکه فاش بگوید همسرش هرزه و هرجایی است و لذا شایسته طلاق. دیگر اینکه پدر همسرش (عبدالکریم سروش) «مردکی» است به اصناف رذایل آراسته و وابستگی ها به اجانب دارد و حرام خوار و ناپاک و دشمن شریعت و طریقت و حقیقت است و….

وحوش ولایت گمان می برند که «حلقه ضعیف زنجیر» را یافته اند و آنرا زود می شکنند و به صاحب دیوان گزارش پیروزی نمایان میدهندوپاداش فراوان میبرند، و چون مناعت و مقاومت حامد، پنجه قساوت شان را شکست، برای شکستن کامل او دست به کار شدند، روحش را رنجه و جسمش را شکنجه کردند (کمترینش آنکه یک شب تا صبح، برهنه در سردخانه یی، او را لرزاندند و ترساندند و…)

و عاقبت باحالی نزار و بدنی بیمار او را به خانه فرستادند. در خانه، گاه از قوت رنج و شدت اضطراب چنان بی تابانه سر را بدیوار می کوفت که نزدیک بود سر و دیوار با هم بشکنند. حالا هم که بگوشه یی در خارج خزیده است، هنوز کابوس داغ و درفش می بیند و دیوان درنده را همه جا در تعقیب خود می پندارد.

قصه پر غصه خود را که با من گفت از سر شرم و دلداری گفتم «خدا از آنان نگذرد». سخنم تمام نشده بود که عقده خشمش شکافت و بر من آشوفت که «آقای دکتر اسم خدا را نبرید، خدا نیست، نیست، نیست…». خدا در آن تاریکخانه کجا بود که من بی گناه و بی پناه زجر می بردم و ضجه میزدم و از او پناه می جستم و آن درندگان بی شرم با تمسخرشان مرا بیشتر می گزیدند و می دریدند؟

خدای واحد قهار چه میکرد آن وقت که آن سه دیو تبهکار، به نام خدا، در من افتادند و مرا بی جان کردند؟… می گفت و می گریست. حالا دیگر از هیچ کس شکوه نمی کرد. از خدا هم شکوه نمی کرد، خدایی که عجالتاً خفته یا مرده بود.

گویی مرا به چالش می کشید، مرا که عمری الهیات و فلسفه و عرفان تدریس کرده بودم. پیدا بود که نه تنها راحت و سلامتش را ستانده اند، وجدان و ایمانش را هم لرزانده اند، آشکارا چیزی در او تکان خورده و فروریخته بود. حادثه کوچکی نبود: خدا را جسته بود و نیافته بود! خسوف الوهیت را، مرگ را، بی پناهی را، شکنجه را، تزویر دینی را، قساوت بی امان را، شر عریان را، سبعیت بی مرز انسان را، همه را یکجا چشیده و آزموده بود. حقاً تجربه مهیبی بود.

او بدریا رفت و مرغابی نبود- گشت غرقه، دستگیرش ای ودود.

من گرچه خود از سبکباران ساحل نبودم، چنین گرداب هائلی را نیازموده بودم. دستم از همه جا کوتاه بود. دیدم کار از تئولوژی نمیرود. دلیری و دلداری دادمش که «بسا کسا که به روز تو آرزومند است». خرم باش که از دست ظالمان رهیده یی. «نجوت من القوم الظالمین». از جهنم گذشته بدرآی. مگذار تو را شکسته ببینند. برخیز. بلا و شکست را نخواسته بودی، حالا پیروزی و بهبودی را بخواه. الگوی دیگران شو. یوسف وار از چاه گرگان برآی و سلطانی کن. «جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش». از بی ادبان ادب بیاموز. سرهنگی کردن با عاجزان را دیدی، خود با عاجزان سرهنگی مکن. به آینده یی بیندیش که در دیار ما هیچ کس خفت و ذلت نبیند، هیچ کس شکنجه نشود، هیچ کس شکنجه گر نشود، هیچ حصار و حریمی بدست متجاوزان نشکند، هیچ کس بی پناهی و بی خدایی را چنین عریان تجربه نکند، هیچ حیوانی دین دار نشود و سبعیت و حیوانیت را زیور دینی ندهد و در پوستین خلایق نیفتد. گفتمش دین همچو شراب است. آن چنان را آن چنان تر می کند. حیوانها را حیوان تر و انسان ها را انسان تر می کند. آن حیوانات، آن وحوش ولایت، که با تو در افتادند البته دیندار بودند و منافق نبودند و درست همین دینداری، درندگی شان را افزون تر کرده بود. چون به نام خدا می دریدند. چون دریدن را نه بازیچه، نه حق بلکه تکلیف خود میدانستند. خواجگان مسند ولایت هم چنین اند. آنها هم قتل و غضب و تجاوز را تکلیف خود میدانند و برای آن «حجت شرعی» دارند و همین آنانرا خطرناک تر می کند. گفتمش اگر مشفقانه بنگری آن وحوش هم بیمارند، بیماران روانی حقارت دیده و طعم کرامت ناچشیده. آرزو کن که هوای دیار ما دیگر بیمار پرور نباشد، شهید پرور نباشد، نفاق پرور نباشد، ولایت پرور هم نباشد. به جای آن، عاقل پرور و خنده پرور و شفقت پرور باشد. آرزو هم کافی نیست، تکاپو کن.

گفتمش مصییت تو عظیم است. یک از صد را با من گفتی و من هم یک از صد آن بی شرمی ها را با خلق می گویم. بی هیچ گناهی خودت را بریان و کیمیایت را گریان کردند، زندگی تان را سوختند، کارتان را گرفتند به مصیبت تان نشاندند. به غربت تان کشاندند و بسوی آینده یی تاریک فرستادند. حالا جامه صبر بپوش که خود کیمیایی دیگرست.

صد هزاران کیمیا حق آفرید                                      کیمیایی همچو صبر آدم ندید

فراموش مکن که حجم ستم در آن دیار مصیبت دیده چندان عظیم است که قصه تو و حصّه تو «چو خشخاشی بود بر روی دریا».

سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست                      کز خون دل و دیده بر او رنگی نیست

چشم نمناک و دل غمناک و جان سوخته خود را در کنار جان آن سوختگان بگذار و یاد آن مجروحان را مرهمی بر جراحات خویش کن. این  حاکمان حجاج صفت مگر کم قتل وتجاوز و تطاول وچپاول وغارت وجنایت ومصادره و اعدام  و رای دزدی وشهید دزدی و……..کرده اند؟مگر مادران داغداروپدران سوگواروفرزندان یتیم وهمسران بی جفت وزندانیان زخم دیده وخاندانهای فروپاشیده کم بوده اند؟به آنان بیندیش وبر آنان رحمت آور.  و با رسول علیه السلام بخوان که: خدایا ظالمان را بر ما چیره مکن و چون یونس در شکم نهنگ از حامدان و مسبحان باش.

از حامد خدا که پرداختم به خدای حامد پرداختم. گفتم:

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی                             گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی

از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست              ور متفق شوند جهانی به دشمنی

بارخدایا!

عاشقان از تو توقعی ندارند. عیسا و حسین و حلاج را در کوره عشق خود بگداز و خون بریز و باک مدار. «منت پذیر  غمزه خنجر گذار» تواند. اما عاقلان چطور؟ با ناخرسندی آنان چه می کنی؟ مگر خود به آنان حق احتجاج نداده یی؟ استغنای معشوقانه را برای عاشقان بگذار. عاقلان از تو حکمت و حجت و رحمت ومحبت  می خواهند.

میدانم که بلاها و شکنجه ها، گاه صلابت زا و طهارت آفرین اند «که بلای دوست تطهیر شماست». گاهی حتی عشق پرورند و رندان بلاکش را عاشق تر می کنند، اما خرد سوز و ایمان فرسا هم هستند. اگر عاشق را شاکرتر می کنند، عاقل را ستیزنده تر می کنند. میدانم که

گر جمله کائنات کافر گردند                            بر دامن کبریات ننشیند گرد

چون

کفر و دین هر دو در رهت پویان                       وحده لاشریک له گویان

و گمان ندارم که کفر کافران تو را غمناک یا ایمان مومنان تو را طربناک کند که برتر از شادی و غمی.

حالا که چنین است و تو چون ماه بر آسمان چنان ارتفاع گرفته یی و «دیدار می نمایی و پرهیز می کنی» که عارفان هم از جدائیت شکوه می کنند، و چنان در خسوف الوهیت و سحاب احتجاب رفته یی که پروای کفر و ایمان و غم و شادی خلایق را نداری، و چون گذشته دست تصرف در تاریخ دراز نمی کنی و عقاب و کیفری بر ظالمان فرو نمیزیزی… و حالا که گویی آدمیان را بخود وانهاده یی و آنان را به سر تازیانه یی نمی نوازی و عاقلان را ایماء و الهام داده یی که از تو انتظار دخالت و عنایتی نبرند، پس بر این بلاکشان باری فزون از طاقت منه و از عاقلان ناخشنود و شاکیان بی ایمان روی در هم مکش و کفرشان را کیفر مده. ظالمان خدافروش را که نمی گیری، مظلومان بی خدا را هم مگیر.

می بینی که از «منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد» و حکم اندر کف رندان است و داعیان دین تو «بر هم افتاده چو ماران ز بر ماران» کفرپروری و ایمان سوزی می کنند و یوسفان را بگرگان میدهند و خلقی را به اسارت گرفته اند و شرارت می ورزند، انصاف ده که «حافظ» قران هم اگر زنده بود، به شکایتی خالص بسنده می کرد و از آن یار دلنواز «شکری را با شکایت» نمی آمیخت. بی چونی و استغنایی که در کار توست و حکمت و غایت و مصلحت را پس میزند چرا خرد را حیران نکند و زبان را به شکوه نگشاید و دل را به کفران نکشد؟

بلی ما تیره چشمان، به حکم بشریت، درازنای تاریخ و فراخنای هستی را نمی بینیم و از غایت امور بی خبریم اما با همین نفس که تو دادی دم از محاجه با تو میزنیم و  وام خرد میگزاریم و نه خائف بل واثقیم که از حلقه بندگان تو بیرون نمیرویم.

بار خدایا

از غزالی آموخته‌ام که هیچ‌کس را لعنت نکنم حتی یزید را، اما اینک فروتنانه

از تو رخصت می طلبم تا بر جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین  بفرستم.

خداوندا به احسانت به حق نور تابانت               مگیر .آشفته می گویم که جان بی تو پریشان است

تو مستان را نمی گیری پریشان را نمی گیری    خنک آن را که میگیری که جانم مست ایشان است

وگر گیری ور اندازی چه غم داری؟ چه کم داری؟ که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابان است

عبدالکریم سروش

اسفند 1389

ربیع الاول

به نقل از جرس

ما را چه می شود؟

مدتی است که دچار یاس نوشتاری شده ایم.

دیگر آن طراوت و شوق نوشتن در ما کور شده است.

همه سعی می کنیم که انگشت اتهام به سمت یکدیگر بگیریم تا سرخوردگی انقلاب ناکام سال گذشته را که به صورت بغضی گلویمان را می فشارد ، بر دوش دیگری بیندازیم.

بالاترین هم که رفت و به سرنوشت بقیه سازمانهایی که دچار عدم مدیریت صحیح شده اند پیوست. قلع و قمع مخالفان دقیقا دنباله روی راه جمهوری اسلامی است که از نظر ما مردود است. از امروز لینک پخش زنده سایت بالاترین را از وبلاگم برداشتم چون دیگر سایت مورد علاقه ام نیست.

هرچند که دوستان عزیز چند وبسایت دیگر را که قرار است ریشه های آزادگی را بصورت روزنامه پاسداری کنند ، بنا نهاده اند ولی باز هم مشکل سرخوردگی ما درمان نمی شود. من به شخصه تمام این وبسایتها را دوست دارم و سعی می کنم در آنها نهایت فعالیت را داشته باشم ولی آیا مشکل ما این است؟

یادتان هست مسائلی که قبل از انقلاب اسلامی بالاترین پیش آمد؟ گروهی سعی می کردند سرخوردگی همگانی خود را با ترور شخصیتی هنرمندان آزاده ای همچون نیک آهنگ کوثر جبران کنند. من هیچ کدام از طرفین دعوی را سرزنش نمی کنم ولی دوستان به راستی این راهش نیست. بهتر است کمی خویشتندار باشیم.

نسل ما به خوبی سرخوردگی بعد از حماسه ۱۸ تیر ۷۸ را به خاطر دارد. ولی ما اینگونه به جان هم نیوفتادیم. صبر کردیم. البته در آن زمان امکانات دنیای مجازی به حد امروز نبود و نمی توانم مقایسه کنم که در صورت وجود امکانات ، ما چه می کردیم؟ همین سرخوردگی باعث قدرت گرفتن و در نهایت روی کار آمدن احمدی نژاد و دار و دسته اش شد. در حالیکه دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد.

به نظر من بهتراست دوباره خود را جمع و جور کنیم. مواضع خود را روشن کنیم و دست به دست هم بدهیم و علیه دشمن ایرانی و آزادی متحد و همزبان باشیم. مثلا در زمان انتخابات هرچند که من و دوستانم نظر مثبتی نسبت به مهندس موسوی نداشتیم ولی هرگز از همصدایی با دیگرانی که مشتاقانه برای ایشان تبلیغ می کردند ، باز نایستادیم فقط برای اینکه وحدت کلمه را حفظ کنیم. اکنون هم هرچند که اختلافاتمان زیاد است ولی بجای تمرکز روی اخلافات بهتراست برای مبارزه معنوی با دشمن مشترک اقدام کنیم. اجازه بدهیم که نهالی که دوباره سال گذشته نشانده شد دوباره جان بگیرد و هرکداممان با قطره آبی ، آن را آبیاری کنیم.

حرفهای زیادی برای گفتن دارم که بغض اجازه بیان آن را نمی دهد. می ترسم بیشتر از حد احساساتم را در نوشته هایم دخالت دهم و تفکرم جهت دهی نوشته هایم را از دست بدهد.

بزودی با حرفهای زیادی باز خواهم گشت.

پیروز و شاد باشید.

افسوس که از چاله به چاه افتادیم – شاهرخ

Chaleh Be Chah

دوباره فتنه چشم تو …فتنه بر پا کرد
دلم دلم ز شهر …چو دیوانه رو به صحرا کرد
زبخت زبخت یاری بیجا طلب مکن کین شوم
چو جغد میل به ویرانه داشت غوغا کرد

خدا خراب کند
خدا خراب کند
خانه کسی که مملکتی
برای مصلحت خویش خانه یغما کرد

(من هیچ ندانم که آنکه مرا سرشت… از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت؟…

جامی و بتی وبربتی بر لب کشت… این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت)

افسوس که از چاله به چاه افتادیم
از اوج سحر به شامگاه افتادیم
رفتیم به جستجوی راهی بهتر
گم کرده جهت به کوره راه افتادیم
رفتیم به جستجوی راهی بهتر
گم کرده جهت به کوره راه افتادیم

این بود نتیجه ندانم کاری
بیچارگی و اسیری وغم خواری
هشدار که گرگان به کمینند هنوز
این قوم نداند بجز مکاری
هشدار که گرگان به کمیند هنوز
این قوم نداند بجز مکاری

(گویند بهشت حورو عین خواهد بود …آنجا می و شیرو انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزینیم چه باک …چون عاقبت کار چنین خواهد بود )

تا چنگ زنم به روی دریاها خشت ؟
بیزار شدم ز بت پرستان کنشت !
خیام خیام خیام خیام خیام که گفت دوزخی خواهد بود…
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت ؟

افسوس که از چاله به چاه افتادیم
از اوج سحر به شامگاه افتادیم
رفتیم به جستجوی راهی بهتر
گم کرده جهت به کوره راه افتادیم
رفتیم به جستجوی راهی بهتر
گم کرده جهت به کوره راه افتادیم

(من هیچ ندانم که آنکه مرا سرشت… از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت؟…

جامی و بتی وبربتی بر لب کشت… این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت)

قسمتی از لیلی و مجنون اثر نظامی

یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق،آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد برلب درگاه او
پُر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یارب! از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
جام لیلا را به دستم داده ای؟
وندر این بازی شکستم داده ای؟
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم، تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ،  من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا، نشد
گفتم عاقل می شوی، اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی، ولی
دیدم امشب با منی، گفتم «بلی»
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

امکان زیر نویس و ترجمه ویدئو ها در یو تیوب

امروز متوجه تغییر جالبی در ویدئوهای یو تیوب شدم.

اگر روی کلید CC زیر ویدئوی در حال پخش کلیک کنید میتوانید حرفهای بیان شده در ویدئو را بصورت زیر نویس بخوانید و یا حتی میتوانید ترجمه فارسی آنرا بصورت زیر نویس ببینید.

هرچند که این امکان جدید راه درازی برای تکامل در پیش دارد ولی امکان فوق العاده جالب و مفیدی است.

مکالمه با یک غرق شده در منجلاب ولایت!

این متن ایملهایی است که این چند روز بایکی از دوستان قدیمی که در حال حاضر در گروه ساندیس خوران غرق در منجلاب ولایت قرار دارد رد و بدل کرده ام.

بدلیل حراست از حریم خصوصی از عنوان کردن اسم این شخص معذورم ولی عینا ایمیلهایی که رد و بدل شده را برای شما کپی کردم و فقط اسامی را با *** عوض کردم.

لطفا از آخر به اول بخوانید!

——————–

از یک ایرانی به یک بسیجی

وطن فروش اون کسی است که برای سیر شدن شکمش حاضر میشه از هر ظلمی حمایت کنه.
تو آنکسی هستی که ندانی و ندانی که ندانی.. بنابراین درجهل مرکب ابدالدهر بمانی گوسفند وار نان به نرخ روز میخوری و نمیدانی که این ماندنی نیست.
یادم هست تو همان کسی بودی که مجلات راه مجاهد رو بین بچه ها فتوکپی میکردی. زمان خاتمی  تو بودی که در ستادش برای مسئول ستاد دم میجنباندی که یک پرس شام اضافه بگیری.

الانم میدونم که مثل خر تو گل زندگی موندی (بدلیل درخواست وامی ۵۰۰هزارتومانی چند ماه قبلت از من) ولی بجای واقع بینی و اینکه از ظلم دور بشی به ظالم چسبیدی و برای لقمه ای نان کمرخدمت خم میکنی جلو هر کسی و ناکسی

آن روز را نزدیک میبینم که در دادگاه عدل ملت محاکمه شوی و مانند اربابان ظالمت به سزای آدمکشی هات برسی.
من مانده ام که اگر این آمریکا و اسرائیل نبودند میخواستی چگونه عدالت خواهی و تظلم ملت زجر کشیده را توجیه کنی. فعلا که بیشترین بهره را تو و امثال تو از وجود اسرائیل و آمریکا میبرید چون وجودتان وابسته به همین دشمن فرضی است.
روزی را میبینم که همه خرافاتتان در آتش پاکی که با خون سهراب ها و نداها شعله ور شده است خواهد سوخت و امیدوارم تورا آنروز در صف ملت ببینم که البته از چون تو نان به نرخ روز و ساندیس به دستی بعید نیست.
اگر واقعا شما پشتوانه مردمی داشتید کل سپاه جورتان را به خیابان نمیآوردید. اگر واقعا ما پشتوانه مردمی نداریم چرا اجازه راهپیمائی به گروه اندک ما نمیدهید؟
به یاد داشته باش که دروغگو ترسوست . کسی که میگوید ۶۳٪آرا را از آن خود کرده نباید خیابان ها را به پادگان تبدیل کند.

و بعنوان آخرین کلمه:
آنگاه که منطق بیجواب ماند شمشیرها برافراخته شد وحماقت ترویج.

——————————————

از یک بسیجی به یک ایرانی
سلام بر وطن فروش معزز ****!!!
بگمانم مزه ی دلارهای خون آلود اربابان آمریکایی صهیونیستیت خیلی بهت مزه کرده که ضمن فربه شدن ظاهری دچار تورم مغزی هم شدی…
البته در قرآن آمده که کفار در لجاجت همسان رهبر و مقتدای خودشون ابلیس هستند و دیدیم که نمرود حتی هنگام مرگ نیز دست از لجاجت و گران سنگی برنداشت… بنابراین از تو به عنوان نوچه و مرید دست میلیونیم اونها چه انتظاری باید داشت…
اینهمه به مملکت ضرر و زیان زدین و خون ها ریختین و مردم رو به هزار درد و مشکل دچار کردین جواب نداد… ضایع و درمانده شدید… باز مثل الاغ و استر لجوج و نافرمان!!! وای که جماعت کوران و کران هم تا امروز چیزهایی از غرور ملی و شجاعت مردم مسلمان این سرزمین درک کردند و شمایان!!!، نان خورهای اجنبی نفهمیدین… بابا 22بهمن که تو دهنی بزرگی خوردید اگه روز بعد از عاشورا ملت ایران رو درک نکردید…
گُه خور نشدن این روسای بی شرف و حرومزادتون… *** بی غیرت… خجالت بکش… یه سری به تاریخ بزن و عبرت بگیر… تا دیر نشده آدم شو… آخه الاغ تاریخ رو برای امثال تو نوشتن… مرد باش و دست از هوس بردار!!! والسلام و علی عباد الله الصالحین

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنصر و جعلنا من خیر انصاره اعوانه و المستشهدین بین یدیه….

***

———————————————

از یک ایرانی به یک بسیجی!

Subject: Re: خبر خوش احمدی نژاد برای ایرانی ها

مزدوران نان به نرخ روز خور بدانند که دستشان به خون بیگناهانی که توسط رژيم متبوعشان به شهادت رسیده اند٬ آلوده است.
این پل هم به سرنوشت قطار اصفهان شیراز دچارخواهد شد و بجز برباد دادن ثروت ایرانیان هیچ دستاوردی نخواهد داشت.
قابل توجه برادر عرزشی! ***

————————————-
از یک بسیجی به یک ایرانی
– خبر بد احمدی نژاد برای اماراتی ها
“پل خلیج فارس” در کشاکش عزم دولت ایران و کارشکنی لابی امارات
در روز پنجم فروردین سال 1354 ، استاندار وقت استان هرمزگان اعلام کرد:” جزیره قشم ، که بزرگترین جزیره خلیج فارس است با نصب یک پل به هرمزگان متصل می شود.”
“پل خلیج فارس” ؛ بی گمان هیچ کس در این دنیا به اندازه اماراتی ها از شنیدن این نام دچار استرس نشده است ؛ البته نه فقط به دلیل نام “خلیج فارس” که بیشتر به خاطر پلی که قرار است قشم را به بندعباس متصل کند.

به گزارش عصرایران ، محمود احمدی نژاد ، رئیس جمهور ، در سفر استانی خود به هرمزگان ، خبر نهایی شدن احداث پل “خلیج فارس” را زسماً اعلام کرد و بدین ترتیب انتظار می رود سال 1389 ، عملیات احداث این پل آغاز شود ؛ عملیاتی که طی آن نه فقط با مشکلات فنی و مالی ، که باید با لابی اماراتی ها نیز در افتاد ؛ کاری که گویا دولت دهم در خود توانش را سراغ دارد.

ماجرا از چه قرار است؟

این قصه ، سر دراز دارد اما خلاصه و مختصر و مفیدش این است: در حال حاضر ، بنادر جنوبی کشور تنها می توانند کشتی هایی با ظرفیت حداکثر 100 هزار تن را پذیرش کنند . این در حالی است که در خطوط کشتیرانی جهان ، بسیاری از کشتی ها ، با ظرفیت های بسیار بیش از این -که بعضاً به 250 هزار تن می رسند- تردد می کنند و اتفاقاً بخش عمده ای از تجارت بین الملل نیز بر محور این کشتی هاست.

توسعه نیافتگی بنادر ایران در پذیرش کشتی های غول پیکر ، جشن مدام اماراتی هاست زیرا آنها توانسته اند در سال های گذشته ظرفیت بنادر خود را گسترش دهند به گونه ای که کشتی های 250 هزار تنی به راحتی در بنادر امارات مانند جبل علی و فجیره ، پهلو می گیرند.

این وضعیت باعث می شود بسیاری از کشتی های خارجی که کالاهایی به مقصد ایران حمل می کنند ، به جای پهلو گرفتن در بنادر جنوبی ایران ، راهی اسکله های اماراتی شوند تا در آنجا پس از تخلیه بار ، محموله ها، مجدداً با کشتی های کوچکتر به ایران ارسال گردد.

همچنین بسیاری از کالاهای صادراتی ایرانی هم برای بار شدن بر کشتی های بالای 100 هزار تن ، ابتدا به امارات می روند و از آنجا در قالب صادرات مجدد امارات، راهی نقاط مختلف جهان می شوند.

گذشته از این مورد ، کشتی های عظیم الجثه باربری که در منطقه تنگه هرمز و خلیج فارس تردد می کنند برای خدمات بندری مانند سوخت گیری ، به جای آن که به بنادر ایران مراجعه کنند (که از نظر مسافت نیز مقرون به صرفه تر است) ناچار به بندرهای عربی می روند.

برخی آمارها حاکی از ان است که امارات تنها از رهگذر ارائه خدمات بندری به کشتی ها ، سالانه بیش از 3 میلیارد دلار درآمد دارد ، درآمدی که می توانست نصیب ایران شود و به آبادانی جنوب کشور کمک کند.

این پروسه ، یک درآمد دائمی ، بدون دردسر و البته فوق العاده را برای اماراتی ها رقم زده است و لذا هر اتفاقی که بتواند لطمه ای به این “درآمد رویایی” بزند ، حکم یک خبر فوق العاده بد را برای آنان خواهد داشت.

نقش پل خلیج فارس در این ماجرا

واقعیت این است که بسیاری از سواحل جنوبی ایران نه تنها اکنون توانایی پذیرش کشتی های بالای 100 هزار تنی را ندارند بلکه در آینده نیز به دلیل مشکلات فنی ، محدودیت های محیطی (مانند عمق آب در بنادر) و برخی مسائل مالی ، این امکان را نخواهند داشت.

طبیعتاً نمی توان تا دراز مدت ، به امارات پول های کلان تزریق کرد و به آن وابسته بود.
در چنین شرایطی ، سواحل جزیره قشم ، با عمق حدود 40 متر در برخی نقاط ، این امکان را می دهد که ایران نیز اسکله ای مطابق با استانداردهای روز دنیا برای پذیرش کشتی های فوق سنگین در آن احداث کند.
با احداث این بندرگاه عظیم در قشم ، کشتی های حامل کالاها (به ایران – از ایران) به جای رفتن به بنادر دورتر جنوب خلیج فارس ، در قشم پهلو می گیرند.
به گزارش عصرایران ، این مساله باعث می شود پولی که اماراتی ها از بابت پذیرش کشتی ها و انبارداری و دیگر امور از ایرانی ها می گیرند ، از پروسه تجارت خارجی ایران حذف شود به گونه ای که برخی برآوردها حتی از صرفه جویی 30 درصدی در هزینه ورود کالا به ایران خبر می دهند ؛ معنای دیگر این سخن ارزان تر شدن قیمت کالاها در بازار ایران است.

به علاوه کشتی های گذری نیز ترجیح خواهند داد به جای رفتن به سواحل دور دست امارات ، در همان وسط دریا و در جزیره قشم ، سوخت گیری کنند و خدمات بندری دریافت نمایند.

بدیهی است که هیچ کدام از این اتفاقات نمی تواند برای اماراتی ها خوشایند باشد ،به ویژه آن که به یاد بیاوریم بخش عمده ای از فعالیت های بندری این کشور کوچک ، مستقیم یا غیر مستقیم به ایران مربوط است.

اما احداث بندرگاه در قشم ، فقط نیمی از راه حل است و نیم دیگر ، به همین پل خلیج فارس مربوط می شود.
فراموش نکنیم که قشم یک جزیره است و اگر به سرزمین اصلی وصل نشود ، همه کالاهای تخلیه شده در آن ، ناگزیر باید بر کشتی های کوچک تر بار و به بنادر جنوب ایران منتقل شود.
اما پل خلیج فارس ، که دارای مسیر رفت و برگشت قطار نیز خواهد بود ، این امکان را فراهم می آورد که محموله های تخلیه شده در قشم ، به سرعت وارد ناوگان حمل و نقل جاده ای و ریلی ایران قرار بگیرد و با سرعت فراوان به مقصد نهایی در اقصی نقاط کشور برسد و متقابلاً محصولات صادراتی ایران نیز با سرعت و سهولت به ترمینال دریایی صادرات می رسد.

گفته می شود با راه اندازی این پل ، سرعت انتقال کالا به ایران و از ایران ، تا 40 درصد بهبود می یابد.

از اینها گذشته ، چون احداث بندر در قشم نیاز به سرمایه گذاری کلان دارد ، کمتر سرمایه گذاری حاضر می شود بدون وجود پل ، در اسکله سرمایه گذاری کند زیرا این پل است که بندرگاه را رونق و سرعت می بخشد و با گردش سرمایه ، بازگشت سرمایه و سود را تضمین می کند.

از دهه 50 تا امروز

در سال 1351 دولت وقت تصمیم گرفت نخستین بندر آزاد تجاری ایران در جزیره قشم ایجاد شود. در اولین گام ، تصمیم گرفته شد با ایجاد یک پل سنگی از ناحیه ” لافت” که در میانه شمالی جزیره است و تا ساحل مقابل 2 کیلومتر فاصله دارد،ارتباط زمینی بین قشم و سواحل جنوبی ایران برقرار شده و جزیره قشم به یک مرکز بزرگ توریستی و تجاری بزرگ در دهانه خلیج فارس و تنگه هرمز مبدل شود.

در روز پنجم فروردین سال 1354 ، استاندار وقت استان هرمزگان اعلام کرد:” جزیره قشم ، که بزرگترین جزیره خلیج فارس است ، به صورت بندر آزاد در می آید و با نصب یک پل ، ارتباط زمینی با آن برقرار می شود.” (سایت منطقه آزاد قشم)

با این حال ، چنین اتفاقی رخ نداد و با وقوع انقلاب اسلامی و سپس جنگ تحمیلی ، این پروژه به تأخیر افتاد .
در سال 1369 که جنگ به تازگی تمام شده بود ، قشم منطقه آزاد تجاری و صنعتی اعلام شد و آرام آرام رو به توسعه گذاشت و در همان اوائل کار ، بار دیگر زمزمه طرح احداث پل مطرح شد اما در حد حرف ماند.

برخی منابع معتقدند که در تاخیر این پروژه ، نباید نقش لابی اماراتی ها را نادیده گرفت که با اعمال نفوذ خود از طریق برخی افراد که منافع شان در رونق اقتصادی امارات است ، سعی در توقف یا تعلیق احداث این پل را دارند.

این بار چه می شود؟

این پل ، در واقع “دروازه نوین تجاری ایران” خواهد بود ، مشروط بر این که با ساخت و توسعه اسکله پذیرش کشتی های 250 هزار تنی و بالاتر همراه باشد چرا که در واقع پل و اسکله مکمل یکدیگرند.

اما پرسش اساسی این است که این بار چه می شود؟ آیا این پروژه 600 میلیون یورویی ، با قاطعیت و صلابت پیش می رود یا آن که به نفع اماراتی ها ، پرونده احداث ان ، همچنان خاک خواهد خورد؟

گفته می شود محمود احمدی نژاد ، شخصاً بر احداث این پل تأکید دارد ؛ اگر این عزم واقعی باشد و محقق شود ، از احداث پل خلیج فارس می توان به عنوان یکی از بزرگ ترین خدمات دولت دهم به تاریخ ایران یاد کرد.
منتظر سال 1392 می مانیم ، سالی که وعده داده اند پل خلیج فارس در میان شادی ایرانیان افتتاح شود.

دفتر مکارم شیرازی صدور فتوای اعدام را تکذیب کرد.

به نقل از وب سایت رادیو فردا:
http://www.radiofarda.com/archive/news/20100304/143/143.html?id=1973993

بخش دفتر ميهمانان در سايت رسمی آيت‌الله مکارم شيرازی، از مراجع تقليد قم، در پاسخ به پرسشی در مورد معتبر يا غيرمعتبر بودن صدور فتوای اعدام از جانب وی در مورد يک فعال دانشجويی، نوشت : «مطلقاً چنين فتوايی درباره‌ی چنين اشخاصی» صادر نشده است.

پيشتر برخی سايت‌های خبری گزارش داده بودند که حکم اعدام محمد امين وليان، دانشجوی ۲۰ ساله ی دانشگاه دامغان، با استناد به سخنان آيت‌الله مکارم شيرازی در خصوص محارب بودن حرمت‌شکنان روز عاشورا صادر شده است.

سايت آيت‌الله مکارم شيرازی در ادامه‌ی پاسخ خود از لزوم «عفو جوانانی که تحت تأثير هيجانات خاصی دست به بعضی خشونت‌ها زده‌اند» نيز سخن به ميان آورده است.

تجمع دانشجویان ایرانی و آزدادیخواه دانشگاه مک مستر کانادا در حمایت از راهپیمائي روز ۲۲ بهمن جنبش سبز

دانشجویان ایرانی و دیگر دانشجویان طرفدار آزادی در دانشگاه مک مستر کانادا امروز از ساعت ۹ صبح تا چهار بعد از ظهر در استیودنت سنتر دانشگاه گرد هم می آیند تا ضمن اعلام حمایت از راهپیمائی آزادیخواهانه و حق طلبانه جنبش سبز ملت ایران در روز ۲۲ بهمن ٬ مراسم ویژه ای را برگذار کنند.
جامعه دانشجویان ایرانی دانشگاه مک مستر از همه دوستانی که در همیلتون یا شهرهای اطراف زندگی میکنند دعوت میکند تا در این مراسم حضور بهم رسانند تا برنامه ای قوی و تاثیرگذار برگذار گردد.

مقاومت دانشجویان ایرانی دانشگاه مک مستر مانع سخنرانی حامی آمریکائی ا.ن گردید.

درود به همه دانشجویان آزادیخواه ایرانی دانشگاه مک مستر کانادا.
دیشب قرار بود یک سخنرانی به مدت ۳ ساعت توسط Phil Wilayto یکی از به اصطلاح ژورنالیستهای آمریکائي که مثلا طرفدار صلح در خاورمیانه است در مورد ظلم و تحریف صورت گرفته توسط مطبوعات غربی علیه جمهوری اسلامی برگزار گردد.
پس از کسب اطلاع از این سخنرانی و با تحقیقی که توسط بقیه دانشجویان سبز ایرانی دانشگاه مک مستر صورت گرفت ٬ مشخص گردید که نامبرده تا کنون فقط سفری ده روزه به دعوت دولت کودتا به ایران داشته و همچنین نامبرده یکی از شرکت کنندگان در مهمانی ناهار ا.ن در نیویورک بوده است. او همچنین یکی از حامیان حکومت های پوسیده کمونیستی آمریکای جنوبی است.
انجمن دانشجویان ایرانی مک مستر در ابتدا سعی کرد با این شخص تماس برقرار کند و از او بخواهد بدلیل اقدامات ددمنشانه دولت کودتا از این سخنرانی منصرف شود و حتی به او گفته شد که اگر میخواهد از تاریخ و پیشینه تمدن ایران صحبت کند ٬ نباید از دولت کودتا حمایت کند و باید اقدامات تروریستی دولت را محکوم نماید که این قضیه با مخالفت او روبرو شد.
بنابراین طی جلسه ای٬ اعضای انجمن دانشجویان ایرانی مک مستر تصمیم گرفتند که با بایکوت این مراسم نسبت به شرکت اعتراضی در حاشیه این سخنرانی اقدام کنند و حتی بروشورهایی تهیه گردید که سابقه این شخص در حمایت از دولتهای غیر مردمی و دیکتاتورها و همچنین جنایت هاییی که توسط رژیم اسلامی نسبت به مردم بی دفاع ایران انجام شده در مراسم سخنرانی پخش گردد.
پس از این اقدامات و با ایستادگی دانشجویان ایرانی دیشب این مراسم برگزار نگردید.
جا دارد این پیروزی را به همه آزادیخواهان ایرانی تبریک بگویم.
ما بیشماریم.

چکامه ی چکاوک

ایوان گل Ivan Goll – مترجم: حسین منصوری

• ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان بی برگ پنهانی
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی …

برگرفته از سایت اخبار روز: www.akhbar-rooz.com

به درگاه خدایان بیشماری سجده برده ام
تا برکت تمنا کنم.
مشعل ایمان افروخته ام
برنج فروتنی خورده ام
بره ی طاعت بر مذبح نشانده ام
به روزهای غم انگیز روزه گرفته ام
و در آستانه ی فصل ها رقصیده ام.
هر بار اما
با برآمدن روز حامله
با دهانی تلخ تر
و روانی تشنه تر
از خواب برخاسته ام
و خدایان را به یاری خوانده ام
بی آنکه پاسخی شنیده باشم.

اما تو
آری تنها تو
تویی که لابلای درختانی که خش وُ خش میکنند پنهانی
و جلوه ات خریداری ندارد:
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی
تنها تویی که در انتهای شب ایستاده ای وُ در ابتدای روز
تنها تویی که پرچمدار زندگی هستی وُ تسلای مرگ
تنها تویی که بزرگ هستی ای پرنده ی کوچک.

سی سال ِ آزگار
یازده هزار بار
در حجره ای تاریک نشستم
با چشمانی تهی از خواب وُ گوشهایی آکنده از تمامی رنج های جهان.
خاک زرین ستارگان را
از لابلای انگشتان استخوانیم گذردادم
و رد خسته ی انگشتان پاهایم را
به خاک سیاه زمین بخشیدم
و آنگاه
میان خاک و خاک
شعله ی بیهوده سوز قلبم
بسوی آن آسمان آکنده از ابرهای مسدود
تپیدن گرفت.

اما تنها تو
ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان بی برگ پنهانی
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی
در انتهای شب
در ابتدای روز
بزرگ پرچمدار زندگی
تسلای مرگ.

سی سال آزگار چند روز می شود؟
سیصد هزار روز یا سه روز؟
حساب انسان ها
پس از سپری گردیدن آن زمان دراز دراز دراز کوتاه
بر اساس شمارش معشوقه ها وُ جنگ ها وُ سفرهای دریایی وُ
پادشاهان به دار آویخته شده وُ تابستان های از دست رفته وُ
آمد وُشد شهاب ها وُ تعداد مرده ها استوار می گردد

اما تو
تنها تو
ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان پرشکوفه پنهان هستی
تنها تویی که آوازهایت را شمارش نمی کنی
تنها تویی که در انتهای شب می خوانی وُ در ابتدای روز
پرچمدار بزرگ زندگی
تسلای مرگ.

اما خدایان می میرند
آسمان ها می پوسند
محراب ها خزه پوش فراموشی می شوند
ستون های مغرور سنگ ریزه سریز می کنند
لبخند انسان ها بر گونه هاشان زنگ می زند
نفس هاشان کپک می بندد
کلیه های از کار افتاده شان به چرک نفرت می نشیند
شهرهاشان به بارانی شسته می شوند وُ ناپدید می گردند
حتی تخته سنگ جلجتا شکاف برمی دارد وُ نگونسار می شود

اما تنها تو
ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان تبردیده پنهان هستی:
تنها تویی
که آوازهایت را همچنان می خوانی و می خوانی.

باشد که به ساعت پنج صبح
در انتهای تمامی شب ها
و در ابتدای تمامی روزها
تمام شوم وُ تنها تو ای چکاوک
در رثایم
گریه سردهی!

افکار تایپ شده من. علایق و مطالب مورد علاقه من. مانی کامیابی