http://basavad.com

مقاومت دانشجویان ایرانی دانشگاه مک مستر مانع سخنرانی حامی آمریکائی ا.ن گردید.

۰

درود به همه دانشجویان آزادیخواه ایرانی دانشگاه مک مستر کانادا.
دیشب قرار بود یک سخنرانی به مدت ۳ ساعت توسط Phil Wilayto یکی از به اصطلاح ژورنالیستهای آمریکائی که مثلا طرفدار صلح در خاورمیانه است در مورد ظلم و تحریف صورت گرفته توسط مطبوعات غربی علیه جمهوری اسلامی برگزار گردد.
پس از کسب اطلاع از این سخنرانی و با تحقیقی که توسط بقیه دانشجویان سبز ایرانی دانشگاه مک مستر صورت گرفت ٬ مشخص گردید که نامبرده تا کنون فقط سفری ده روزه به دعوت دولت کودتا به ایران داشته و همچنین نامبرده یکی از شرکت کنندگان در مهمانی ناهار ا.ن در نیویورک بوده است. او همچنین یکی از حامیان حکومت های پوسیده کمونیستی آمریکای جنوبی است.
انجمن دانشجویان ایرانی مک مستر در ابتدا سعی کرد با این شخص تماس برقرار کند و از او بخواهد بدلیل اقدامات ددمنشانه دولت کودتا از این سخنرانی منصرف شود و حتی به او گفته شد که اگر میخواهد از تاریخ و پیشینه تمدن ایران صحبت کند ٬ نباید از دولت کودتا حمایت کند و باید اقدامات تروریستی دولت را محکوم نماید که این قضیه با مخالفت او روبرو شد.
بنابراین طی جلسه ای٬ اعضای انجمن دانشجویان ایرانی مک مستر تصمیم گرفتند که با بایکوت این مراسم نسبت به شرکت اعتراضی در حاشیه این سخنرانی اقدام کنند و حتی بروشورهایی تهیه گردید که سابقه این شخص در حمایت از دولتهای غیر مردمی و دیکتاتورها و همچنین جنایت هاییی که توسط رژیم اسلامی نسبت به مردم بی دفاع ایران انجام شده در مراسم سخنرانی پخش گردد.
پس از این اقدامات و با ایستادگی دانشجویان ایرانی دیشب این مراسم برگزار نگردید.
جا دارد این پیروزی را به همه آزادیخواهان ایرانی تبریک بگویم.
ما بیشماریم.

چکامه ی چکاوک

۰

ایوان گل Ivan Goll – مترجم: حسین منصوری

• ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان بی برگ پنهانی
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی …

برگرفته از سایت اخبار روز: www.akhbar-rooz.com

به درگاه خدایان بیشماری سجده برده ام
تا برکت تمنا کنم.
مشعل ایمان افروخته ام
برنج فروتنی خورده ام
بره ی طاعت بر مذبح نشانده ام
به روزهای غم انگیز روزه گرفته ام
و در آستانه ی فصل ها رقصیده ام.
هر بار اما
با برآمدن روز حامله
با دهانی تلخ تر
و روانی تشنه تر
از خواب برخاسته ام
و خدایان را به یاری خوانده ام
بی آنکه پاسخی شنیده باشم.

اما تو
آری تنها تو
تویی که لابلای درختانی که خش وُ خش میکنند پنهانی
و جلوه ات خریداری ندارد:
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی
تنها تویی که در انتهای شب ایستاده ای وُ در ابتدای روز
تنها تویی که پرچمدار زندگی هستی وُ تسلای مرگ
تنها تویی که بزرگ هستی ای پرنده ی کوچک.

سی سال ِ آزگار
یازده هزار بار
در حجره ای تاریک نشستم
با چشمانی تهی از خواب وُ گوشهایی آکنده از تمامی رنج های جهان.
خاک زرین ستارگان را
از لابلای انگشتان استخوانیم گذردادم
و رد خسته ی انگشتان پاهایم را
به خاک سیاه زمین بخشیدم
و آنگاه
میان خاک و خاک
شعله ی بیهوده سوز قلبم
بسوی آن آسمان آکنده از ابرهای مسدود
تپیدن گرفت.

اما تنها تو
ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان بی برگ پنهانی
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی
در انتهای شب
در ابتدای روز
بزرگ پرچمدار زندگی
تسلای مرگ.

سی سال آزگار چند روز می شود؟
سیصد هزار روز یا سه روز؟
حساب انسان ها
پس از سپری گردیدن آن زمان دراز دراز دراز کوتاه
بر اساس شمارش معشوقه ها وُ جنگ ها وُ سفرهای دریایی وُ
پادشاهان به دار آویخته شده وُ تابستان های از دست رفته وُ
آمد وُشد شهاب ها وُ تعداد مرده ها استوار می گردد

اما تو
تنها تو
ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان پرشکوفه پنهان هستی
تنها تویی که آوازهایت را شمارش نمی کنی
تنها تویی که در انتهای شب می خوانی وُ در ابتدای روز
پرچمدار بزرگ زندگی
تسلای مرگ.

اما خدایان می میرند
آسمان ها می پوسند
محراب ها خزه پوش فراموشی می شوند
ستون های مغرور سنگ ریزه سریز می کنند
لبخند انسان ها بر گونه هاشان زنگ می زند
نفس هاشان کپک می بندد
کلیه های از کار افتاده شان به چرک نفرت می نشیند
شهرهاشان به بارانی شسته می شوند وُ ناپدید می گردند
حتی تخته سنگ جلجتا شکاف برمی دارد وُ نگونسار می شود

اما تنها تو
ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان تبردیده پنهان هستی:
تنها تویی
که آوازهایت را همچنان می خوانی و می خوانی.

باشد که به ساعت پنج صبح
در انتهای تمامی شب ها
و در ابتدای تمامی روزها
تمام شوم وُ تنها تو ای چکاوک
در رثایم
گریه سردهی!

قوطی!

۰

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم چه خوب بود آدم یک قوطی جادویی بهمراه داشت.
اگر میتوانست فکرهایی که درست نیستند یا حرفهاییی را که نباید بر زبان بیاورد را در آن قوطی بگذارد و بر اثر عوامل جادوئی قوطی نابود سازد زندگی زیبایی خواهد داشت.
چند روز پیش یکی از همسایه ها با نصب تابلوی برای فروش خانه خود اعلام آمادگی کرد. من وهمسرم نیز برای اینکه کمی پول اضافه داریم و وضعیت وامهای بانکی کانادا هم در حال حاضر خوب است و بهره ها پایین است به قصد خرید ٬ از صاحب خانه وقت گرفتیم و به دیدن خانه رفتیم.
خانه خیلی شبیه خانه خودمان بود ولی دیدن یک وسیله در آن خانه توجه مرا جلب کرد.
در آشپزخانه و زیر سینک ظرفشوئی جایی که قرار بود مجرای خروج آب باشد٬ دستگاهی قرار داشت که میتوانست زباله های غذائی با به قول اینوری ها سبز را آسیاب کند و بعد از مخلوط کردن با آب به فاضلاب بفرستد. دهانه چاهک کمی بزرگتر از چاهکهای معمولی سینکهای ظرفشوئی بود و یک شاسی در کنار شیر ظرفشوئی به این دستگاه دستور کار میداد. به این صورت که بعد از اینکه شما زباله های غذائی که خود در اکثر مواقع باعث بوجود آمدن بوی تعفن میشوند را در درون چاهک ریخته و با فشار شاسی تمامی زباله ها آسیاب شده و با آب مخلوط شده و به فاضلاب فرستاده میشود.
این دستگاه ذهن مرا مشغول کرده است. با خودم فکر میکنم که کاش ما انسانها نیز به چنین دستگاهی مجهز بودیم. بجای در سینه نگه داشتن کدورت ها و زشتی ها و بدی ها همه آنها را در آن قوطی ریخته و نابود میکردیم. چرا که اگر قرار باشد با چنین چیزهایی زندگی کنیم نه آسایش برای خود خواهیم داشت نه برای اطرافیان.
واقعا چه خوب بود که اگر قرار بود دروغی بگوئیم قبل از ااینکه به زبان بیاوریم آن را نابود میکردیم.
چه خوب می شد وقتی قرار بود پشت سر کسی بدگوئی کنیم این جملات را درون قوطی جادویی پرتاپ میکردیم تا هیچگاه برزبان نیایند.
من چند روز سعی کردم برای خود یک قوطی مجازی جادوئی تولید کنم.
تا حدودی موفق بوده ام. بدین صورت که قبل از اینکه افرادی را که همیشه مسخره می کردم ٬ مسخره کنم خود را متوقف کنم و این عمل زشت را قبل از ظهور نابود سازم.
یا مثلا قبل از اینکه جواب ایمیل همکارم را که دانسته یا ندانسته مرا مسئول اشتباه خویش معرفی کرده را به تندی و با پرخاش بدهم ٬ این عصبانیت را در قوطی جادوئی انداخته و بعد از مدتی شاهد عذرخواهی همکارم شده ام. اگر در آن لحظه از آن قوطی استفاده نمیکردم معلوم نبود که جواب طرف را چگونه میدهم و به قولی قائله بیخ پیدا میکرد.
بهرحال هرکسی میتواند یک عدد از این قوطی ها را برای خود بسازد و سعی کند که همیشه آن را بکار ببرد. مهم این است که این قوطی هزینه ای برای صاحبش ندارد و تنها چیزی که برای انسان به ارمغان می آورد احساس خوشی است بعد از هربار استفاده.

شهیدان با صدای زنده یاد فریدون فروغی

۰

برادر گام بردار

۰

یک سلول… یک زندانی… یک خودکار… چند برگ کاغذ… ۱۷ساعت زندگی…

۰

در سلول باز میشود. زندان بان چشم بند زندانی را محکم میکند و آن را چک میکند.
در حالیکه پشت گردن زندانی را به پایین فشار میدهد ٬ او را به اتاق بازجویی منتقل میکند.
همان صندلی چوبی همیشگی و رو به دیوار. باز جو شروع میکند. اول از همه بجای فحاشی روزانه خیلی مودب حال زندانی را میپرسد. زندانی با خود فکر میکند که چه شده است چرا امروز با روزهای دیگر فرق دارد؟ آیا امروز روز آزادی است؟ آیا بازجو و مسوولین پرونده به بیگناهی وی پی برده اند؟
اما اندکی بعد در ادامه سخنان بازجو عرق سردی پیشانی متهم را فرا میگیرد و با شنیدن این کلمات تمام بدن زندانی از درون شروع به لرزش میکند و متهم بخوبی متواند در بین سخنان بازجو صدای ضربان قلبش را در حالیکه ازدرون سرد شده است را بشنود.
متنی که بازجو قرائت میکند ٬ چیزی نیست بجز رای دادگاه غیابی در خصوص متهم شماره ۲۸۲. متهم که انتظار داشت روز دادگاه بیگناهی خود را به قاضی ثابت کند ٬ حال می بیند که بصورت غیابی به اعدام با طناب دار بجرم … محکوم گردیده و در پایان حکم ضمن قطعی خواندن حکم حق هرگونه اعتراض از متهم که دیگر متهم نیست و محکوم است صلب گردیده.
بازجو به محکوم میگوید که اگر سفارشی یا کار خاصی دارد تا یک ساعت دیگر به نگهبان بگوید و در پایان هم به او میگوید که حکم فردا ساعت ۵ صبح اجرا خواهد شد.
محکوم که لرزش صدایش بخوبی آشکار است و دیگر از صلابت جوابهای جانانه به اتهامهای بی پایه بازجو در صدایش خبری نیست ٬ از بازجو میپرسد که آیا میتواند به خانواده اش تلفن کند و حداقل از آنها خداحافظی کند؟ بازجو به سرعت پاسخ میدهد: نه!
ولی به محکوم چند ورق کاغذ و یک خودکار میدهد که برای خانواده یا کسانی که میخواهد نامه بنویسد. در پایان و قبل از خروج از اتاق بازجویی ٬ محکوم یک سوال دیگر از بازجو میپرسد و آن این است: الان ساعت چند است و چه روزی از سال است؟
بازجو جواب میدهد: ساعت ۱۱:۴۰ صبح و آخر آبان است.
زندان بان زندانی را به سلول میبرد و بعد از گرفتن چشم بند در سلول را به روی زندانی میبندد.
یک سلول… یک زندانی… یک خودکار… چند برگ کاغذ… ۱۷ساعت زندگی…
زندانی نمیداند چه کند؟ از یک طرف خوشحال است که این پایانی است بر تمام محنتهایی که این چند ماه در این سلول انفرادی و شکنجه های روزانه روحی و جسمی. و از طرف دیگر غمگین و ناراحت از اینکه دیگر نمیتواند کسانی را که در زندگی دوست داشته است ٬ ببیند و چیزهایی را که همیشه آرزوی داشتنشان را داشته است را داشته باشد.
حتی دیگر قادر نیست پسر عزیزش که اکنون باید حدود ۱۰ ماهه باشد را ببیند.
با خود به سرنوشت پسرش فکر میکند! چه بروز او خواهد آمد؟ آیا جنازه اش را به خانواده اش تحویل خواهند داد؟ چه به روز مادرش خواهد آمد وقتی که خبر مرگ پسر دلبندش را به او بدهند؟
باخود میگوید که باید تا حد امکان از فرصت استفاده کند و چیزهایی را که در سینه نگه داشته بر روی کاغذهایی که در این چند ماه انفرادی آرزو داشته ٬ بنویسد.
باید فراموش کند که از زندگی او کمتر از ۱۷ ساعت باقی مانده و سعی کند از این فرصت حداکثر استفاده را بکند.
سعی میکند با یاد آوری اشعار مولانا خود را آرام سازد.
از جمادی مردم و نامی شدم … وز نما مُردم بحیوان سرزدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم … پس چه ترسم کی ز مردم کم شدم
حملهء دیگر بمیرم از بشر … تا برآرم از ملایک بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو … کل شییء هالک الاوجهه
بار دیگر از ملک پران شوم … آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چو ارغنون … گویدم کانا الیه راجعون
مثل مسافری بود که عازم سفری به ناکجا بود. سفری که هرگز نمیتوانست مقصدی برای آن متصور شود. از طرفی از درون میلرزید و عرق سرد سراپای وی را پوشانده بود ٬ از طرف دیگر کورسویی از امید در اعماق قلبش سو سو میزد. امید به زندگی در دنیای بهتر بدون محدودیت جسمانی.
شروع به نوشتن کرد.
اولین نامه خطاب به فرزندش…( هرچند که امیدی نداشت که به دست فرزندش برسد و در آینده وقتی که پسرش خواندن و نوشتن آموخت قادر به خواندن این نامه باشد و بداند که پدرش در راه عقایدش کشته شده است.)
نامه بعدی خطاب به مادرش…
(شرح حالی از آنچه این چندوقت بر او گذشته و تشکر از زحماتی که مادرش برایش در زندگی کشیده و…)
نامه های دیگر را هم پشت سرهم مینویسد.
نمیداند چقدر از زمانش گذشته. دیگر نه رمقی در انگشتانش برای نوشتن مانده و نه کاغذ سفیدی.
زندانبان از پشت در به زندانی میگوید که اگر چیزی نیاز دارد بگوید چون بازجو گفته است که میتواند خواسته هایی داشته باشد. به او میگوید که حمام نیاز دارد و همچنین اگر ممکن است با پولی که در هنگام دستگیری در کیف پولش موجود بوده برایش یک پرس چلو کباب با نوشابه و پیاز و کمی میوه بخرد. هنگامی که این خواسته ها را مطرح میکرد در دلش بخودش میخندید چون هیچگاه فکر نمیکرد به روزی برسد که تمام خواسته هایش در دنیا به یک پرس چلوکباب و مقداری میوه محدود گردد. زندانبان با طعنه پوزخندی زد و رفت.
زندانی مطمئن نبود که به خواسته هایش برسد و اکنون در تنهایی سلول به گذشته اش میاندیشید. به تمام روزهای مهم زندگی به اولین روز مدرسه… به روزهای دوگانه کنکور… به روز قبولی در کنکور… به روز تولد فرزندش… به تمام آدمهایی که در زندگی دوست داشته…
سعی کرد که تمام کارهای بدی را که در زندگی کرده بیاد آورد و از خداوند معذرت بخواهد.
سعی کرد که تمام کسانی که در زندگی به او ظلم کرده اند را ببخشد. حتی همین بازجویی که وحشیانه او را مورد شکنجه قرار داده بود.
در همین افکار بودکه زندان بان از پشت در به او گفت که برای حمام آماده باشد.
در حمام هم وقتی زیر دوش آب گرم ٬ سردی تنش را به گرمی میسپرد به روزهای زندگی فکر میکرد. دوست نداشت لذت ماندن در زیر دوش آب گرم را پایانی ببخشد ولی این نیز رو به زوال بود.
خوشحالی و گرمی که کم کم داشت او را فرا میگرفت ٬ امید به سفر به سرزمینی ناشناخته ای بود که هیچ زوالی بر آن نبود. سرزمین ابدی. هرچند که نمیدانست در آن سو چه میگذرد و چگونه خواهد بود.
بعد از حمام به سلول برگشت و اندکی بعد زندان بان ظرف چلوکباب با پیاز و گوجه و مقداری میوه و یک لیوان نوشابه را به او تحویل داد.
زندانی با ولع شروع به خوردن آخرین پرس چلوکباب زندگی اش کرد. سعی کرد که از این آخرین غذای زندگیش حد اکثر لذت را ببرد. هر لقمه را کاملا میجوید و قبل از بلعیدن مزمزه میکرد. بعد از اتمام غذا سراغ میوه که عبارت بود از انگور٫ سیب و خیار رفت و آنها را نیز با تمام وجود خورد. البته با خود گفت که ای کاش نمک خواسته بود چون هیچوقت از خوردن خیار بدون نمک لذت نبرده بود.
به هرحال این هم گذشت. زندانی ماند و افکارش . با خود فکر میکردکه الان باید ساعت ۷-۸ شب باشد و حدود ۱۱ ساعت وقت دارد. بازهم در خیالات خود غوطه ور شد.
با یاد آوری خاطرات غم انگیز زندگی اش گریه میکرد. وقتی به جمع های دانشجویی خوابگاه و دانشگاه و مدرسه فکر میکرد ٬ از ته دل میخندید. از ظلمهایی که در زندگی براو رفته بود عصبانی میشد. و در آخر آرام شد. آرام آرام. سعی کرد ذهن خود را از زندگی گذشته پاک کند و به آینده فکر کند.
ولی کدام آینده. او که از آینده چیزی نمیدانست. مثل رانندگی در جاده ای پر پیچ و خم در شب تیره ای بود که راننده نمیدانست در پشت این پیچ چه چیزی در انتظارش نشسته.
حتی به دردی که ممکن است در هنگام آویزان شدن از طناب دار به او وارد شود هم فکر کرد. هرچند که بعد از آن همه شکنجه پوستش کلفت شده بود ولی باز هم از خداوند تقاضا کرد که دردش را به حد اقل کاهش دهد.
با صدای زندان بان رشته افکارش پاره شد. به او گفت که یک ساعت بیشتر وقت ندارد و کم کم حاضرباشد.
صدای طپش قلبش را به وضوح میشنید ولی دیگر از عرق سرد روی پیشانی و سرمای درون خبری نبود.
بیشتر شوق بود تا ترس و استرس.
واپسین ساعت به سرعت گذشت. شاید این سریعترین ساعتی بودکه در زندگی بر او گذشته بود.

زندان بان چشم بند را کنترل کرد و با گرفتن گردنش او را به محل اعدام برد.
او را بر چهار پایه سوار کردند و طناب را به گردنش انداختند. صدایی که خود را قاضی اجرای احکام معرفی کرد متن حکم اعدام را دوباره برای او خواند و به او گفت که اگر خواسته ای دارد قبل از اعدام مطرح کند.
بی اختیار به یاد آن جوکی افتاد که اعدامی تقاضا کرد که دیگران را برای عبرت وی اعدام کنند و لبخندی بر لبانش جاری شد. از قاضی در خواست کرد که او را با چشمان باز اعدام کنند ولی قاضی این درخواست را نپذیرفت و گفت که اعدام با چشمان باز امکان پذیر نیست.
دستانش را از پشت بستند و طناب را دور گرنش محکم کردند….

نامه دکتر عبدالکریم سروش به خامنه ای:

۰

بنام خدا

عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد.
صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند.
قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند
و جهانیان یک چشم خشم ویک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.
چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت.
شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت.

آقای خامنه ای،

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

درین قحط سال فضیلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. “زان یار دلنوازم شکری است با شکایت.” نه اینکه شکایتی نداشته باشم. دارم و بسیار دارم اما آنها را با خدا در میان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستایش و نوازش مداحان پر و سنگین شده است که جایی برای صدای شاکیان ندارد. ولی من از شما بسیار متشکرم. شما گفتید که “حرمت نظام هتک شد” و آبروی آن به یغما رفت. باور کنید که در تمام عمر خود خبری بدین خوشی از کسی نشنیده بودم. آفرین بر شما که نکبت و ذلت استبداد دینی را اذعان و اعلام کردید.

شادم که آخر الامر آه سحرخیزان به گردون رسید و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بودید آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به دیانت و نبوت پشت کنند اما به ولایت شما پشت نکنند. شریعت و طریقت و حقیقت مچاله شوند اما ردای ریاست شما چین و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ریخته و دست های بریده و دامانهای دریده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسایان و پیامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشیدگان و ستم ستیزان نگذاشتند.

“پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن،” قصه جمهوری ولایی شما بود. و اینک خدا را شکر که پرده عصمت دروغین این دیو دریده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانیان با خشم و حیرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه ای،

می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنید. خطا کرده اید، خطایی سخت. تدبیر این خطا را من دوازده سال پیش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگیرید. از حق بودن و فضیلت بودنش بگذرید. آن را برای رسیدن به حکومتی کامیاب به کار گیرید. این را که می خواهید؟. چرا شیپور را از سر گشاد می زنید؟ چرا میان مردم عسسان و خفیه نویسان و جاسوسان می گمارید تا ضمیر آنان را بخوانند یا به حیله و ترفند، سخنی از زیر زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نویسندگان را … آزاد بگذارید ، مردم به صد زبان حکایت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبیر ملک وتنظیم نظام یاری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنید. آنها ریه های جامعه اند. اما شما از بیراهه و کژراهه رفتید. و اینک در طلسم تهلکه ای افتاده اید و قربانی نظام بسته ای شده اید که دیرگاهیست خود آن را آفریده اید، که نه نقد در آن می روید نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنید با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آورید. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی باید به شما نموده باشد که افیون استغنا وافسون استبداد، زیرکی و دانایی را از شما ستانده است. و اینک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنید. و خون را به خون می شوئید مگر طهارتی حاصل کنید.

خیانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنایت بردید، خیانت و جنایت بس نبود تجاوز به زندانیان را بر آن افزودید، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کردید. درویشان و روحانیان و نویسندگان و دانشجویان را هم امان ندادید و از دم تیغ گذراندید. عاقبت هم به جانیان و بانیان جایزه دادید و به ریش همه خندیدید و ریش سرباز بی نوایی را گرفتید که چرا ماشین ریش تراشی را به سرقت برده است!
از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که

لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذرد رسوا کند

می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گریند و به زبان حال و قال با خدا می گویند:

ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا ( خداوندا ما را از این محیط پرستم نجات بخش وبرای ما یاوری بفرست.)

می دانستم که “چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است.” زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولایت جایر را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم نالیدم که بازهم ندای خلایق را نمی شنوی؟ چون عیسی بر صلیب گله کردم که “خدایا چرا ما را رها کرده ای”، مگر سیاهکاران را نمی بینی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رویان را نمی نگری که شیرینی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنیت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانیان و شوکت شریرانه ستمگران را می بینی و بازهم استغنا می ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه یعنی آن کلمات سه گانه را شنیدم: “هتک حرمت نظام”، که چون حدیث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گویی کلمات آن خطیب نبود. کلمات تو بود خدایا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومایگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که

آفرین ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت دیگران
باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه ای،

می خواهم به شما بگویم دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرویش به یغما رفته است و طشت رسوائیس از بام تاریخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاریت خود را باز گرفته است. آن دلیری ها که در کنج خلوت و در پرده تزویر می کردید فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گریبان شما را سوخته است. خائفم که بگویم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شریعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعیت از شما گریخته است. ایران سبز از این پس دیگر آن ایران سیاه و ویران نیست. سبزی وسپیدی این جنبش به عنایت و اجابت الهی بر سیاهی جور شما پیشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر علیه شما بشورند.

سالها اعوان و انصار شما زیر چتر حمایت و ولایت شما چون شغالان گرسنه در پوستین خلق افتادند و امنیت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلویشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزادیشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دینشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشیدند، و به نام دین خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خیانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بیت الاحزانی بنام صدا و سیما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغین و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنیا فروختند که همگان عاشقان سینه چاک نظام ولایتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زیر پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشیدند و دانایان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پیران دریغ داشتند، آیت الله های رنگین ساختند و فتاوای سنگین از آنان گرفتند تا نویسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعیت بند از بند بگشایند، در پی مالیخولیای دشمن ستیزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشیدند و جمعی را به بند کشیدند، و اقاریر مضحک بر زبانشان نهادند و کیفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضایی بیداد را به نهایت رساندند، گویی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چیزی کم نیاورد.

این مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زیرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزویر های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعیت افروخت که کاشانه ولایت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه “رزمایش” بود، نه” فتنه” و نه” مسجد ضرار” (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغیان و غلیان غیرت بود بر علیه غارت. وجدانهای بیدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی اندیشه خود، غیرت ورزیدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متین شوریدند. دزدان سراسیمه بر خود پیچیدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنیدیم که در فضا پیچید. او از ما راضی بود. دعای ما را شنید و جانیان و بانیان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.

آقای خامنه ای،

بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:

با دعای شب خیزان ای شکر دهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

و گفتند:

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند

نشنیدند و عاقبتشان را شنیدی.

جنبش سبز برای آفریدن ایرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طیبه ای که پایی در زمین و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهیم). این جنبش شهید سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوینده و گفتمان سبز خود را پیدا کرده است. محصول بیست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پیکارگران عرصه سیاست و فرهنگ است. بیهوده می کوشید با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنید. خود را مگر بشکنید.

این نه آن شیر است کز وی جان بری
یا ز پنجه قهر او ایمان بری

فرو ریختن رعب رعیت و زوال مشروعیت ولایت بزرگترین دستاورد شورش غیرت بر غارت بود و شیر خفته شجاعت و مقاومت را بیدار کرد. نه تطاول نظامیان نه تجاوز حرامیان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن در آستین ژنده قدرت، نه تکیه بر سبعیت حیوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هیچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دینی رسوای کفر و دین شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسیده است. ما این را به دعا از خدا خواسته ایم و خدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شیرین تر از این ندارد که عیدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اینک می گریاند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستید به پابوس شما بیاید، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خیابانی، اجتماعات آئینی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زیان شما روان می شوند.

ما نسل کامکاری هستیم. ما زوال استبداد دینی را جشن خواهیم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهیم نهاد و قدر خواهیم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کردید و قدرش را ندانستید و اکنون مظلمه اش را می برید. فاشیسم مشربان به شما فروختند که آزادی یعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستید که شفای امراض مهلک نظام شما در این خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گردید (که در آن هم عزمی و جدیتی نیست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتید، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتید نقد شما را بگویند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتادید. می گذاشتید سخن راستین مردم را با شما در میان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس میهن اند، نه “پایگاه دشمن.” و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنید.

ما دیانت را هم ارج خواهیم نهاد، همانکه شما آن را بازیچه مصالح قدرت خواستید و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم دادید و ندانستید که شادی و آزادی با ایمان راستین همپیمانند و اجبار فقیهانه، حریت مومنانه را می ستاند و قدرت شریعت مدار هم قدرت و هم شریعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعیتی دربند و غمناک.

***

با خود می گویم برای که اینها را می نویسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خیمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائیش از بام افتاده است؟ و آنگاه به یاد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکیم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شدیدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم یتقون (آنان پرسیدند چرا کسانی را موعظه می کنید که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگیرد، شاید هم پند ما در آنان درگیرد – سوره اعراف ۱۶۴)

بارخدایا تو گواه باش، من که عمری درد دین داشته ام و درس دین داده ام. از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.

ای خدای خرد و فضیلت! به صدق سینه مردان راستگو و به آب دیده پیران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سینه های بریان و چشم های گریان ستمدیدگان رحمت آور و بیش از این خلقی را پریشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضیلت را از اسارت این نامردمان به در آر. باد را بگو تا خیمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ریشه بیداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر این قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذیلت ظالمان را به گلزار فضیلت عادلان بدل کنند.

آب و دریا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن یا ربنا آب طهور
تا شود این نار عالم جمله نور

رمضان مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهریور ۱۳۸۸ شمسی
عبدالکریم سروش

۰

روزهای سفید (۳)

۱

احساس خوبی داشتم. پوست بدنم احساس نشاط میکرد. شورت و حوله ام را بر روی شوفاژ که عبارت بود از لوله کلفتی که بشکل U افقی بود و از یک طرف به دیوار زیر پنجره و از طرف دیگر بالای توالت فرنگی وصل بود٬ انداختم تا خشک شود. دعا میکردم وقتی هوا سرد تر شود کاش این رادیاتور هرگز به کار نیوفتد تا من کمی طعم خنکی را حس کنم.  من ذاتا آدم گرمائی هستم. یادم میآید وقتی بچه بودم و هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم شوق و ذوق داشتم که ماه رمضان روزه کله گنجشکی بگیرم . آن روزها ماه رمضان در اواسط بهار و اوائل تابستان بود و هوا هم به شدت گرم. تنها چیزی که باعث میشد نتوانم روزه ام را نگه دارم گرمای هوا بود که مرا وادار میکرد بروم و از توی یخچال آب خنک و گوارایی بنوشم. خواهر بزرگترم که بیچاره از ۹ سالگی مجبور به گرفتن روزه شده بود در آن روزها به شدت ضعیف میشد و گاهی اوقات برای کم کردن شدت ضعف و جلوگیری از گرما زدگی ٬ مادرم آب خنک روی سرش میریخت. اصلا نمیدانم چه اجباری است که بچه ای را که هنوز فرق خوب و بد را نمیفهمد برایش جشن تکلیف بگیرند و بزور وادار به روزه گرفتن کنند. بهر حال روزهای گرمی بود که باید سپری میشد. اصلا نمیدانستم که غذا ها در ماه رمضان فرقی میکند یا نه؟ با خودم فکر کردم که باید منتظر بمانم. به دیوار سلول تکیه زدم و سرم را روی بازوهایم که روی زانوهایم بود گذاشتم و سعی کردم با خود فکر کنم که در حال حاضر در بیرون از زندان چه خبر است. مادرم حتما دارد تدارک سحری را میبیند و سعی میکند یک شام سبک برای خودش دست و پا کند که تا سحری دوام بیاورد ولی سنگین نباشد که برای سحری اشتها داشته باشد. مردم هم بیرون در تکاپوی خرید برای ماه رمضان هستند . حتما اجناس گران شده. راستی چه کسی ماه را خواهد دید و اعلام خواهد کرد که فردا اول ماه رمضان خواهد بود؟ از کجا معلوم که امروز نبوده؟ برایم داستان گالیله تداعی میشود که هرچه سعی کرد که ثابت کند علم برتر از دین است ولی عاقبت از ترس جانش حرفش را پس گرفت. چرا همه مردم چشمشان به اخبار تلویزیون است که آیا مراجع تقلید ماه را روئیت کرده اند یا خیر؟ مگر در ایران  موسسه ژئو فیزیک وجود ندارد که تقویم را تنظیم میکند؟ چرا از آنها نمیپرسند. هرچه باشد آنها با علم نجوم آشناهستند و با ابزاری که دارند بصورت کاملا دقیق میتوانند حلول ماه را پیش بینی کنند. بهر صورت این هم یکی دیگر از دفتر دستکی است که آقایان مراجع برای جلب توجه ملت عوامی که مغزهایشان را آکبند نگه داشته و دوست دارند بجای فکر کردن فقط دنباله روی کنند ٬ ساخته اند. چرا این قضیه در ماههای دیگر اتفاق نمیافتد؟ من از استادم در دانشگاه این سوال را پرسیدم و ایشان که خود از استاتید علم فیزیک نجومی بود گفتند که با این کار آقایان و دستکاری و تحریف تقویم هر ساله کل تقویم قمری تا پایان سال به هم میریزد ولی بعضی اوقات در یکی دو ماه بعدش جبران میشود. بهر صورت روحانیان هیچوقت از فیزیک دانان و دانشمندان خوششان نمی آید چون میتوانند فکر کنند.

در همین افکار بودم که کم کم خوابم برد. با صدای ناله چرخهای چرخ غذا بیدار شدم. فکر کنم شب شده بود و وقت چای و شام بود. امروز از بازجویی خبری نبود. نمیدانم که آیا ماه رمضان هم بازجوئی میکنند یا نه. شاید بازجو در اثر ضعف ناشی از روزه نتواند مثل بقیه روزها وحشیانه مرا کتک بزند و این فکر مرا کمی راحت میکرد. راستش بدنم در برابر کتک واکسینه شده است ولی اینکه ندانی در هنگام بازجویی کی این کتک را میخوری کمی استرس زاست. همواره باید مواظب باشم که ناغافل کتک نخورم. برای همین من همیشه سعی میکنم آماده پذیرش ضربه باشم. چرخ غذا به در سلول من رسید و نگهبان پس از گرفتن بشقاب غذا و لیوان پلاستیکی آنها را پر کرد و به من برگرداند. درضمن به من گفت که چند ساعت دیگر برای سحری گرفتن آماده باشم. غذا شامل یک عدد تخم مرغ آب پز بعلاوه یک عدد سیبزمینی آب پز و مقداری نان و قند برای چای بود. البته چایی که در زندان میدهند جالب است. حدود یک سوم لیوان را تفاله چای پر کرده و چای هم مزه آب زیپو میدهد. من نمیدانم آنهمه چای چرا رنگ ندارد. شاید زندان تنها جایی باشد که چای صد در صد ایرانی میدهند آنهم درجه چندمش را. روش خوبی برای این شام پیدا کرده بودم. این غذا یکی از بهترین غذا های زندان بود چون لااقل میدانستم که چیزخاصی ندارد و بهداشتی است. پوست تخم مرغ را کندم و در بشقاب گذاشتم. سیب زمینی را هم همینطور. بعد از اینکه چای را نوشیدم با ته لیوان شروع کردم به کوبیدن و مخلوط کردن تخم مرغ و سیب زمینی و به زعم خودم غذای جالبی آماده کردم. بعد هم با ولع تمام غذا را بهمراه نان خوردم. در حین شام به این فکر میکردم که آیا میشود وقتی چند ساعت دیگر مرا برای سحری بیدار میکند غذا را در گوشه ای پنهان کنم و ظهر بعنوان ناهار ترتیبش را بدهم؟ شام را خوردم و بشقاب  و لیوان را شستم و یک حبه قند اضافه را هم لای یک دستمال کاغذی بغل بقیه قند ها گوشه پتویی که بعنوان زیرانداز از آن استفاده میکردم پنهان کردم. این قندها موقعی به کار میآمد که از بازجوئی برگردانده میشدم . خیلی وقتها کاملا ضعف کرده و بیهوش بودم و بعد از مدتی بهوش میآمدم و میتوانستم به سختی کمی از این قند ها را در آب حل کنم و بنوشم و جان تازه ای بگیرم. با هر چای ۴ حبه قند میدادند که من یکی از آنها را ذخیره میکردم .  الان ۸ حبه قند دارم پس یعنی ۴ روز است که بازجوئی نشده ام و این نشانه خوبی نیست.البته تا همینجایش هم شانس با من بوده که ۴ روز است بازجویی نشده ام ولی فردا به احتمال زیاد دوباره بازجوئی شوم. البته فقط به این امید بودم که چون بازجو متدین و روزه دار است شاید ماه رمضان مرا کتک نزند. بعد از شام حس خوبی داشتم . این حس را همه روزهایی که حمام میکردم داشتم. کمی احساس سبکی میکردم و زخمهای روی صورتم و لبم و ورمهای روی پیشانیم تا حدی بهتر شده بودند ولی کمرم همچنان درد میکرد. کمی دراز کشیدم و حوله ام را که خشک شده بود روی صورتم انداختم. حس خوبی نیست که ندانی بیرون شب است یا روز. حتی شبانه روز را میتوانستند با وعده های غذایم برایم عوض کنند. همانطور که همه زندگی ما را عوض میکنند. خوشی هایمان را از ما میگیرند و به جایش غم و غصه به ما میدهند. ما را در روضه ها و مناسبتهای مذهبی میگریانند و کاری میکنند که خود را بزنیم به امید اینکه این گریه ها آتش آخرت را خاموش کنند. همه راههایی که میتوان زندگی واقعی رادید و چشید را مسدود میکنند و با چهار عدد دیوار سعی میکنند دنیای مارا شکل بدهند. الان حسی دارم که فکر میکنم دنیا فقط همین یک سلول هست و دو نگهبان و یکی دو تا بازجو. اصلا شاید دنیا به آخر رسیده و فقط ما مانده ایم. یادم میآید یک فیلم سینمائی بود که من خیلی دوست داشتم. بچه که بودم چندین بار تلویزیون آن را نشان داده بود. قضیه این بودکه تمام دنیا بر اثر یک جنگ جهانی اتمی نابود شده بود و فقط چند نفر در دنیا زنده مانده بودند و سعی میکردند با تسلط به یک چشمه آب کوچک و کمی منابع باقی مانده بقیه را نابود کنند. و یک دکتر٬ شخصیت اصلی داستان بد از زخمی شدن نجات میدهد و برای هم خوابی با تنها زن باقی مانده در دنیا که دکتر فیلم ما به شدت از او محافظت مینماید ٬ آماده کند… این فیلم سیاه و سفید را در تمام روزهای انفرادیم به یاد میآورم و صحنه به صحنه آن را در ذهنم مجسم میکنم و از آن لذت میبرم. انفرادی و بی خبری و سکوت باعث میشود که آدم بنشیند و به تمام وقایع زندگیش که به خاطر دارد فکرکند. فکر تنها چیزی است که نمیتوان حبسش کرد. شروع این رویه سخت بود ولی اکنون براحتی میتوان آنچه را که در زندگیم گذشته روز به روز مرور کنم. از سفرهایی که در زمان کودکی به همراه خانواده میرفتم. از جاهای دیدنی که خاطره اش همواره با من است. از وقایع تاریخی که به خاطر دارم. از مدرسه . از دوستی ها. مطالب اینقدر زیاد است که اول آدم باید با خودش فکر کند که چه موضوعی را برای بیاد آوری و( تخیل تاریخ) انتخاب کند. انتخاب این موضوع همواره به شرایط روحی وقت تفکر  بستگی دارد. اگر مثل الان حالم خوب باشد ٬ دوست دارم به چیزهای خوب فکر کنم و مطالب شاد به خاطر بیاورم و از ته دل بخندم. حتما اگر کسی از بیرون به من نگاه کند فکر میکند که من در انفرادی دیوانه شده ام چون او نمیتواند چیزهایی را که من با چشم بسته میبینم ببیند. چون این چیزها در دنیای مشترک من و او نیست بلکه این چیزهای در دنیای شخصی من است و او هرگز نخواهد توانست از آن با خبر شود. مثل دیوانه ای که در شهر ما همه علی پلیس صدایش میکردند چون فکر میکرد پلیس است و سعی میکرد با کاغذ پاره ها ماشینها را جریمه کند و مقررات را برقرار سازد. چون ما راهی به دنیای شخصی او نداشتیم و نمیتوانستیم دنیا را از نگاه او ببینیم ٬ او را دیوانه می انگاشتیم در حالیکه تقریبا مطمئن هستم که او هم ما را دیوانه میدید چون رفتار ما با دنیای او فرق میکرد.

ادامه دارد…

روزهای سفید! (۲)

۰

روزهای گنگی و بیخبری . روزهایی که مرا بیاد مردن میانداخت. هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداری . هیچ کسی را نمیبینی. حتی بازجویی که هفته ای سه چهار بار با کتک و شکنجه از تو پذیرایی میکند را هم نمیتوانی ببینی. هروقت که نوبت بازجویی از من میشود یا نوبت حمام من میشود ٬ نگهبان از پشت در از من میخواهد که چشم بند به چشم بزنم و پشت به در بایستم. بعد که از چشمی در نگاه کرد و مطمئن شد که هیچ مشکلی وجود ندارد در را باز میکند و چشم بند را کنترل میکند. اگر مشکلی نبود و چشم بند کاملا محکم بود مرا به اطاق بازجویی یا به حمام میبرد. در اطاق بازجویی هم روی یک صندلی مینشاند و میرود. صندلی کاملا رو به دیوار است و بازجوو از پشت سر با من صحبت میکند. خوبی این کار برای بازجوو این است که من هرگز نمیتوانم عکس العملهای وی را وقتی به من حمله میکند و سرم را به دیوار مقابلم میکوبد ٬ پیشبینی کنم. بارها یکباره با لگد به پشت سرم زده و من با صورت به دیوار خورده ام و پس از خونریزی شدید بینی یا پاره شدن لب درحالی که در حالت نیمه بیهوش بوده هم مرا به سلولم برگردانده اند. دیگر کتک برایم عادی شده و از این ضربه ها جا نمیخورم. به اصطلاح پوستم کلفت شده. چیزی که مرا آزار میدهد این است که طرف میخواهد بزور مرا به کاری که نکرده ام و اصلا نمیدانم چطور میشود این کار را انجام داد اعتراف کنم و بدترین درد این است که مطالبی را که با تفکر و تحقیق به دست آورده ام٬ اندیشه دیگران و دیکته صهیونیستها میشمارد و مرا کتک میزنم تا این را قبول کنم. بار ها از او خواهش کرده ام که اگر ممکن است به من ثابت کند که من اشتباه فکر میکنم و مرا اصلاح کند ولی او هرگز اینکار را نمیکند و سعی میکند با کتک و شکنجه حرف خود را ثابت کند. در این مدت اگر هم یک درصد فکر میکردم که ممکن است اندیشه های من غلط باشد ٬ آن یک درصد هم از بین رفت و اکنون کاملا یقین دارم که تفکرات و اندیشه ها و نوشته های من کاملا صحیح بوده است وگرنه دلیل این گونه برخورد ها چه میتواند باشد. بارها و بارها بازجو قسم خورده که اگر بنویسم که با صهیونیستها یا عواملشان ارتباط داشته ام ٬ مرا با ضمانت خود آزاد میکند ولی من نمیتوانم این را بپذیرم. دلیلش واضح است. الان که هیچ چیز را نپذیرفته ام این است برخورد وحشیانه بازجو. اگر خدای نکرده خر بشوم و چیزهایی که او میگوید را بنویسم مطمئنا مرا اعدام خواهد کرد. الان بعد از سه ماه او کاملا مطمئن است که من فقط و وفقط اندیشه های خودم را نوشته ام چون طرف بازجوی حرفه ایست و ادعا میکند که وظیفه بازجویی از زهرا کاظمی و حتی کرباسچی را برعهده داشته و گنده تر از من را به حرف آورده. تنها دلیل اینکه میخواهد من به چیزهایی که میگوید اعتراف کنم این است که حتما برای دادستان داستان بافی کرده و گفته که این جوان حتما با اجانب ارتباط داشته و حالا اگر خلاف این ثابت شود ٬ کم میآورد. این هزینه را هم شخص بنده با کتک خوردنهای روزانه باید تقبل کنم .

به هر شکلی که بود برای زنده ماندن کمی از غذا را به زور آب گرم قورت دادم . بقیه را هم در توالت ریختم و سیفون را کشیدم. چون در سلول انفرادی به کسی سطل آشغال نمیدهند. البته توالت فرنگی هم بیشتر شبیه سطل بود تا توالت. یک سطل استیل بود که در نداشت و تهش به فاضلاب وصل بود. فقط لبه هایش کمی به داخل برگردانده شده بود که زندانی بتواند در هنگام قضای حاجت روی آن بنشیند. یک بطری پلاستیکی نوشابه یک و نیم لیتری هم در اختیار من گذاشته بودندکه بتوانم بعد از قضای حاجت طهارت بگیرم! که  این خودش یکی از سخت ترین کارهای دنیا بود. بهر حال انفرادی است و هتل نیست . آدم باید خود را با شرایط وفق دهد.

کمی خوشحال بودم. از اینکه امروز نوبت حمام من است. فکر کنم از آخرین باری که حمام کردم یک هفته ای گذشته است. خوشحالی من نه فقط به خاطر تمیز شدن بلکه به خاطر این بودکه میتوانستم بعد از یک هفته جای دیگری را غیر از سلول خودم ببینم و زمان این دیدار جانانه از حمام فقط ۲۰ دقیقه بود که البته این خود غنیمت بزرگی بود برای همچو منی! خود را آماده حمام کردم . من فقط یک پیراهن و یک شلوار زندان ( که لوگوی قوه قضائیه به دفعات بر روی آن چاپ شده) داده بودند و مجبور بودم هر چند وقت یکبار قبل از خواب یکی از آنها را بشورم و صبح دوباره بپوشم. خوشبختانه ۲-۳ روز قبل لباسهایم را شسته بودم . هرچند که شستن لباس فقط با آب و بدون مواد تمیز کننده کار راحتی نیست ولی وقتی پیراهنت را بدلیل داشتن وقت بسیار ۲ ساعت چنگ بزنی و آب بکشی ٬ بسیار تمیز میشود. فقط هرکاری که میکنم این لکه های خون پاک نمیشوند. این قضیه برای شلوار هم صادق است.  لباس زیر هم همینطور هرچند که یک شورت بیشتر ندارم. البته شورتم را معمولا در حمام میشورم و با خود به سلول میبرم و بعد از خشک شدن میپوشم. خوبی اینکار این است که در حمام به اندازه کافی صابون و شامپو هست  ولی در سلول فقط یک صابون بسیار کوچک که آنرا با التماس از نگهبان میگریرم بیشتر ندارم و از آن هم برای شستن دست و صورتم استفاده میکنم. یکی دیگر از چیزهایی که بعضی وقتها دلم برایش تنگ میشود و قبلا هرگز به آن فکر نکرده بودم٬ دیدن قیافه خودم در آینه هست. الان حدود ۳ ماه است که خود را ندیده ام. صورتم را اصلاح نکرده ام و شبیه رابینسون کروزوئه شده ام. شاید مادرم هم مرا با این قیافه نشناسد ولی به هر صورت انفرادی است و محدودیتها. لحظه شماری میکردم که نگهبان در بزند و مرا به حمام ببرد. از سلول من تا حمام حدود ۵۰ قدم بود و در قدم ۴۰ مرا به راست میپیچاند و بعد از ده قدم حمام در سمت راست من بود. در فلزی بزرگ طوسی رنگ. همانطور که میدانیم وقتی انتظار چیزی را میکشیم زمان برایمان خیلی دیر میگذرد ولی این زمان در انفرادی بعد از سه ماه چندین برابر است! بشقاب غذایم و قاشق پلاستیکی ام را شستم و همچنان منتظر نگهبان برای حمام نشستم. کمی قدم زدم. البته سلول من فقط جای ۴ قدم دارد اگر قدمها را معمولی برداری و برای قدم زدن باید سرگیجه بگیری چون بعد از ۴ قدم باید دور بزنی و برگردی! بهر صورت حدود ۲۰۰ بار در طول سلولم قدم زدم تا بلاخره نگهبان چند ضربه به در زد و چشم بند را از دریچه پایین در همانجا که غذا را میگرفتم ٫ به من داد و بعد از بستن آن به چشمم پشت به در ایستادم و نگهبان هم باز باز کردن ۲ قفل ٬ پشت گردن مرا گرفت و درحالیکه سر مرا به پایین فشار میداد مرا تا حمام بدرقه کرد. چهل قدم در راستای سالن . و پیچیدن به دست راست و بعد از ده قدم ٬ حمام را در سمت راستم داشتم. بعد از بستن در حمام از من خواست تا چشم بند را تحویل بدهم. در حمام هم دریچه ای داشت که  برای این گونه کارها تعبیه شده بود. با خوشحالی یک نگاهی به اطراف کردم. حمام کاملا کثیف و چرک بودولی هرچه که بود تنها تنوعی بود که من در زندگی سه ماهه زندانم داشتم. با خوشحالی و عجله لباسها را کندم و بغل حوله ام که از سلول با خود آورده بودم آویزان کردم. حوله دست و صورت است که نگهبان روز اول به من داده بود ولی بعلت کمبود امکانات من همچنان از آن برای حمام هم استفاده میکنم. البته باید بگویم که احساس خوبی نیست وقتی همه اش حس میکنی کسی از طرف دیگر در حمام از چشمی در تو را میپاید ولی چه میشود کرد. نگهبان است و وظیفه داردکه مواظب ما باشد که خودکشی نکنیم. ما حتی اجازه خودکشی هم نداریم چرا که این وظیفه آقایان است که ما را بکشند. بهرحال فارغ از هر زنده باد و مرده باد دوش حمام را تنظیم کردم و وقتی از حرارت آب مطمئن شدم تن به آب دادم. سعی کردم که هرطور که ممکن است چند دقیقه وقت حمام را از غم و غصه خالی نگه دارم و برای خودم آواز بخوانم . نمیدانم چرا آواز در حمام خیلی حال میدهد. خودم را شستم و موهایم را که الان خیلی بلند شده را هم ۲ بار شامپو کردم.. ضربه ای که بدر خورد نشانه این است که نگهبان تا ۵ دقیقه دیگر در را باز میکند. چه زود میگذرد این وقت حمام . هرچند که  هر دقیقه سلول یک سال میگذرد به آدم.  با حوله کوچکم خود راخشک کردم لباس پوشیدم  و شورتم را هم با صابون شستم و چلاندم. و منتظر شدم. نگهبان دریچه راباز کرد و چشم بند را به من داد. چشم بند را به چشم بستم و پشت به در درحالیکه حوله بر سر و شورت خیس در دست داشتم منتظر ماندم. نگهبان در را باز کرد و چشم بند را کنترل کرد و دوباره با گرفتن گردنم و فشار دادن سرم به طرف پایین مرا به سلول برگرداند و در را بروی من بست.

ادامه دارد…