بایگانی دسته بندی ها: روزمرگی

خدا نیست، بخدا قسم خدا نیست- نامه دردمندانه دکتر سروش

«خدا نیست، بخدا قسم خدا نیست، نیست…»

اینها کلماتی بود که با صدایی دردآلود از دهان حامد بیرون می آمد و آب در چشم من می نشاند. با جسمی ویران و روحی پریشان از ایران گریخته و در گوشه یی از دنیا پناهی جسته و اینک در تلفن خشم و درد خود را پیش من بیرون می ریخت. حامد گناهی نداشت جز اینکه چند سال پیش به خاندان ما پیوسته بود و با دخترم کیمیا پیوند همسری بسته بود. جوانی آرام و سر براه، قانع و متواضع، اهل سلامت و عافیت که نه سودای سیاست داشت و نه صفرای ریاست. پیاده میرفت و زیاده نمی خواست و در دریای پرتلاطم زندگی چندان دور از ساحل شنا نمی کرد. از پدری و مادری هر دو نیکوکار و آموزگار. ده ماه پیش بود که توفانی وحشی ناگهان تومار آرامش وی را در هم پیچید. باغ وحش ولایت، طعمه میخواست. دیوان با داغ و درفش به سراغش آمدند و وحشت ها به جانش افکندند و دست آخر دو راهه یی پیش پای او نهادند که :یا دست از جان بشوی ویا به صدا و سیما بیا و هر چه ما میخواهیم بگوی. از او دو چیز ناقابل(!) میخواستند: یکی اینکه فاش بگوید همسرش هرزه و هرجایی است و لذا شایسته طلاق. دیگر اینکه پدر همسرش (عبدالکریم سروش) «مردکی» است به اصناف رذایل آراسته و وابستگی ها به اجانب دارد و حرام خوار و ناپاک و دشمن شریعت و طریقت و حقیقت است و….

وحوش ولایت گمان می برند که «حلقه ضعیف زنجیر» را یافته اند و آنرا زود می شکنند و به صاحب دیوان گزارش پیروزی نمایان میدهندوپاداش فراوان میبرند، و چون مناعت و مقاومت حامد، پنجه قساوت شان را شکست، برای شکستن کامل او دست به کار شدند، روحش را رنجه و جسمش را شکنجه کردند (کمترینش آنکه یک شب تا صبح، برهنه در سردخانه یی، او را لرزاندند و ترساندند و…)

و عاقبت باحالی نزار و بدنی بیمار او را به خانه فرستادند. در خانه، گاه از قوت رنج و شدت اضطراب چنان بی تابانه سر را بدیوار می کوفت که نزدیک بود سر و دیوار با هم بشکنند. حالا هم که بگوشه یی در خارج خزیده است، هنوز کابوس داغ و درفش می بیند و دیوان درنده را همه جا در تعقیب خود می پندارد.

قصه پر غصه خود را که با من گفت از سر شرم و دلداری گفتم «خدا از آنان نگذرد». سخنم تمام نشده بود که عقده خشمش شکافت و بر من آشوفت که «آقای دکتر اسم خدا را نبرید، خدا نیست، نیست، نیست…». خدا در آن تاریکخانه کجا بود که من بی گناه و بی پناه زجر می بردم و ضجه میزدم و از او پناه می جستم و آن درندگان بی شرم با تمسخرشان مرا بیشتر می گزیدند و می دریدند؟

خدای واحد قهار چه میکرد آن وقت که آن سه دیو تبهکار، به نام خدا، در من افتادند و مرا بی جان کردند؟… می گفت و می گریست. حالا دیگر از هیچ کس شکوه نمی کرد. از خدا هم شکوه نمی کرد، خدایی که عجالتاً خفته یا مرده بود.

گویی مرا به چالش می کشید، مرا که عمری الهیات و فلسفه و عرفان تدریس کرده بودم. پیدا بود که نه تنها راحت و سلامتش را ستانده اند، وجدان و ایمانش را هم لرزانده اند، آشکارا چیزی در او تکان خورده و فروریخته بود. حادثه کوچکی نبود: خدا را جسته بود و نیافته بود! خسوف الوهیت را، مرگ را، بی پناهی را، شکنجه را، تزویر دینی را، قساوت بی امان را، شر عریان را، سبعیت بی مرز انسان را، همه را یکجا چشیده و آزموده بود. حقاً تجربه مهیبی بود.

او بدریا رفت و مرغابی نبود- گشت غرقه، دستگیرش ای ودود.

من گرچه خود از سبکباران ساحل نبودم، چنین گرداب هائلی را نیازموده بودم. دستم از همه جا کوتاه بود. دیدم کار از تئولوژی نمیرود. دلیری و دلداری دادمش که «بسا کسا که به روز تو آرزومند است». خرم باش که از دست ظالمان رهیده یی. «نجوت من القوم الظالمین». از جهنم گذشته بدرآی. مگذار تو را شکسته ببینند. برخیز. بلا و شکست را نخواسته بودی، حالا پیروزی و بهبودی را بخواه. الگوی دیگران شو. یوسف وار از چاه گرگان برآی و سلطانی کن. «جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش». از بی ادبان ادب بیاموز. سرهنگی کردن با عاجزان را دیدی، خود با عاجزان سرهنگی مکن. به آینده یی بیندیش که در دیار ما هیچ کس خفت و ذلت نبیند، هیچ کس شکنجه نشود، هیچ کس شکنجه گر نشود، هیچ حصار و حریمی بدست متجاوزان نشکند، هیچ کس بی پناهی و بی خدایی را چنین عریان تجربه نکند، هیچ حیوانی دین دار نشود و سبعیت و حیوانیت را زیور دینی ندهد و در پوستین خلایق نیفتد. گفتمش دین همچو شراب است. آن چنان را آن چنان تر می کند. حیوانها را حیوان تر و انسان ها را انسان تر می کند. آن حیوانات، آن وحوش ولایت، که با تو در افتادند البته دیندار بودند و منافق نبودند و درست همین دینداری، درندگی شان را افزون تر کرده بود. چون به نام خدا می دریدند. چون دریدن را نه بازیچه، نه حق بلکه تکلیف خود میدانستند. خواجگان مسند ولایت هم چنین اند. آنها هم قتل و غضب و تجاوز را تکلیف خود میدانند و برای آن «حجت شرعی» دارند و همین آنانرا خطرناک تر می کند. گفتمش اگر مشفقانه بنگری آن وحوش هم بیمارند، بیماران روانی حقارت دیده و طعم کرامت ناچشیده. آرزو کن که هوای دیار ما دیگر بیمار پرور نباشد، شهید پرور نباشد، نفاق پرور نباشد، ولایت پرور هم نباشد. به جای آن، عاقل پرور و خنده پرور و شفقت پرور باشد. آرزو هم کافی نیست، تکاپو کن.

گفتمش مصییت تو عظیم است. یک از صد را با من گفتی و من هم یک از صد آن بی شرمی ها را با خلق می گویم. بی هیچ گناهی خودت را بریان و کیمیایت را گریان کردند، زندگی تان را سوختند، کارتان را گرفتند به مصیبت تان نشاندند. به غربت تان کشاندند و بسوی آینده یی تاریک فرستادند. حالا جامه صبر بپوش که خود کیمیایی دیگرست.

صد هزاران کیمیا حق آفرید                                      کیمیایی همچو صبر آدم ندید

فراموش مکن که حجم ستم در آن دیار مصیبت دیده چندان عظیم است که قصه تو و حصّه تو «چو خشخاشی بود بر روی دریا».

سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست                      کز خون دل و دیده بر او رنگی نیست

چشم نمناک و دل غمناک و جان سوخته خود را در کنار جان آن سوختگان بگذار و یاد آن مجروحان را مرهمی بر جراحات خویش کن. این  حاکمان حجاج صفت مگر کم قتل وتجاوز و تطاول وچپاول وغارت وجنایت ومصادره و اعدام  و رای دزدی وشهید دزدی و……..کرده اند؟مگر مادران داغداروپدران سوگواروفرزندان یتیم وهمسران بی جفت وزندانیان زخم دیده وخاندانهای فروپاشیده کم بوده اند؟به آنان بیندیش وبر آنان رحمت آور.  و با رسول علیه السلام بخوان که: خدایا ظالمان را بر ما چیره مکن و چون یونس در شکم نهنگ از حامدان و مسبحان باش.

از حامد خدا که پرداختم به خدای حامد پرداختم. گفتم:

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی                             گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی

از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست              ور متفق شوند جهانی به دشمنی

بارخدایا!

عاشقان از تو توقعی ندارند. عیسا و حسین و حلاج را در کوره عشق خود بگداز و خون بریز و باک مدار. «منت پذیر  غمزه خنجر گذار» تواند. اما عاقلان چطور؟ با ناخرسندی آنان چه می کنی؟ مگر خود به آنان حق احتجاج نداده یی؟ استغنای معشوقانه را برای عاشقان بگذار. عاقلان از تو حکمت و حجت و رحمت ومحبت  می خواهند.

میدانم که بلاها و شکنجه ها، گاه صلابت زا و طهارت آفرین اند «که بلای دوست تطهیر شماست». گاهی حتی عشق پرورند و رندان بلاکش را عاشق تر می کنند، اما خرد سوز و ایمان فرسا هم هستند. اگر عاشق را شاکرتر می کنند، عاقل را ستیزنده تر می کنند. میدانم که

گر جمله کائنات کافر گردند                            بر دامن کبریات ننشیند گرد

چون

کفر و دین هر دو در رهت پویان                       وحده لاشریک له گویان

و گمان ندارم که کفر کافران تو را غمناک یا ایمان مومنان تو را طربناک کند که برتر از شادی و غمی.

حالا که چنین است و تو چون ماه بر آسمان چنان ارتفاع گرفته یی و «دیدار می نمایی و پرهیز می کنی» که عارفان هم از جدائیت شکوه می کنند، و چنان در خسوف الوهیت و سحاب احتجاب رفته یی که پروای کفر و ایمان و غم و شادی خلایق را نداری، و چون گذشته دست تصرف در تاریخ دراز نمی کنی و عقاب و کیفری بر ظالمان فرو نمیزیزی… و حالا که گویی آدمیان را بخود وانهاده یی و آنان را به سر تازیانه یی نمی نوازی و عاقلان را ایماء و الهام داده یی که از تو انتظار دخالت و عنایتی نبرند، پس بر این بلاکشان باری فزون از طاقت منه و از عاقلان ناخشنود و شاکیان بی ایمان روی در هم مکش و کفرشان را کیفر مده. ظالمان خدافروش را که نمی گیری، مظلومان بی خدا را هم مگیر.

می بینی که از «منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد» و حکم اندر کف رندان است و داعیان دین تو «بر هم افتاده چو ماران ز بر ماران» کفرپروری و ایمان سوزی می کنند و یوسفان را بگرگان میدهند و خلقی را به اسارت گرفته اند و شرارت می ورزند، انصاف ده که «حافظ» قران هم اگر زنده بود، به شکایتی خالص بسنده می کرد و از آن یار دلنواز «شکری را با شکایت» نمی آمیخت. بی چونی و استغنایی که در کار توست و حکمت و غایت و مصلحت را پس میزند چرا خرد را حیران نکند و زبان را به شکوه نگشاید و دل را به کفران نکشد؟

بلی ما تیره چشمان، به حکم بشریت، درازنای تاریخ و فراخنای هستی را نمی بینیم و از غایت امور بی خبریم اما با همین نفس که تو دادی دم از محاجه با تو میزنیم و  وام خرد میگزاریم و نه خائف بل واثقیم که از حلقه بندگان تو بیرون نمیرویم.

بار خدایا

از غزالی آموخته‌ام که هیچ‌کس را لعنت نکنم حتی یزید را، اما اینک فروتنانه

از تو رخصت می طلبم تا بر جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین  بفرستم.

خداوندا به احسانت به حق نور تابانت               مگیر .آشفته می گویم که جان بی تو پریشان است

تو مستان را نمی گیری پریشان را نمی گیری    خنک آن را که میگیری که جانم مست ایشان است

وگر گیری ور اندازی چه غم داری؟ چه کم داری؟ که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابان است

عبدالکریم سروش

اسفند 1389

ربیع الاول

به نقل از جرس

ما را چه می شود؟

مدتی است که دچار یاس نوشتاری شده ایم.

دیگر آن طراوت و شوق نوشتن در ما کور شده است.

همه سعی می کنیم که انگشت اتهام به سمت یکدیگر بگیریم تا سرخوردگی انقلاب ناکام سال گذشته را که به صورت بغضی گلویمان را می فشارد ، بر دوش دیگری بیندازیم.

بالاترین هم که رفت و به سرنوشت بقیه سازمانهایی که دچار عدم مدیریت صحیح شده اند پیوست. قلع و قمع مخالفان دقیقا دنباله روی راه جمهوری اسلامی است که از نظر ما مردود است. از امروز لینک پخش زنده سایت بالاترین را از وبلاگم برداشتم چون دیگر سایت مورد علاقه ام نیست.

هرچند که دوستان عزیز چند وبسایت دیگر را که قرار است ریشه های آزادگی را بصورت روزنامه پاسداری کنند ، بنا نهاده اند ولی باز هم مشکل سرخوردگی ما درمان نمی شود. من به شخصه تمام این وبسایتها را دوست دارم و سعی می کنم در آنها نهایت فعالیت را داشته باشم ولی آیا مشکل ما این است؟

یادتان هست مسائلی که قبل از انقلاب اسلامی بالاترین پیش آمد؟ گروهی سعی می کردند سرخوردگی همگانی خود را با ترور شخصیتی هنرمندان آزاده ای همچون نیک آهنگ کوثر جبران کنند. من هیچ کدام از طرفین دعوی را سرزنش نمی کنم ولی دوستان به راستی این راهش نیست. بهتر است کمی خویشتندار باشیم.

نسل ما به خوبی سرخوردگی بعد از حماسه ۱۸ تیر ۷۸ را به خاطر دارد. ولی ما اینگونه به جان هم نیوفتادیم. صبر کردیم. البته در آن زمان امکانات دنیای مجازی به حد امروز نبود و نمی توانم مقایسه کنم که در صورت وجود امکانات ، ما چه می کردیم؟ همین سرخوردگی باعث قدرت گرفتن و در نهایت روی کار آمدن احمدی نژاد و دار و دسته اش شد. در حالیکه دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد.

به نظر من بهتراست دوباره خود را جمع و جور کنیم. مواضع خود را روشن کنیم و دست به دست هم بدهیم و علیه دشمن ایرانی و آزادی متحد و همزبان باشیم. مثلا در زمان انتخابات هرچند که من و دوستانم نظر مثبتی نسبت به مهندس موسوی نداشتیم ولی هرگز از همصدایی با دیگرانی که مشتاقانه برای ایشان تبلیغ می کردند ، باز نایستادیم فقط برای اینکه وحدت کلمه را حفظ کنیم. اکنون هم هرچند که اختلافاتمان زیاد است ولی بجای تمرکز روی اخلافات بهتراست برای مبارزه معنوی با دشمن مشترک اقدام کنیم. اجازه بدهیم که نهالی که دوباره سال گذشته نشانده شد دوباره جان بگیرد و هرکداممان با قطره آبی ، آن را آبیاری کنیم.

حرفهای زیادی برای گفتن دارم که بغض اجازه بیان آن را نمی دهد. می ترسم بیشتر از حد احساساتم را در نوشته هایم دخالت دهم و تفکرم جهت دهی نوشته هایم را از دست بدهد.

بزودی با حرفهای زیادی باز خواهم گشت.

پیروز و شاد باشید.

افسوس که از چاله به چاه افتادیم – شاهرخ

Chaleh Be Chah

دوباره فتنه چشم تو …فتنه بر پا کرد
دلم دلم ز شهر …چو دیوانه رو به صحرا کرد
زبخت زبخت یاری بیجا طلب مکن کین شوم
چو جغد میل به ویرانه داشت غوغا کرد

خدا خراب کند
خدا خراب کند
خانه کسی که مملکتی
برای مصلحت خویش خانه یغما کرد

(من هیچ ندانم که آنکه مرا سرشت… از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت؟…

جامی و بتی وبربتی بر لب کشت… این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت)

افسوس که از چاله به چاه افتادیم
از اوج سحر به شامگاه افتادیم
رفتیم به جستجوی راهی بهتر
گم کرده جهت به کوره راه افتادیم
رفتیم به جستجوی راهی بهتر
گم کرده جهت به کوره راه افتادیم

این بود نتیجه ندانم کاری
بیچارگی و اسیری وغم خواری
هشدار که گرگان به کمینند هنوز
این قوم نداند بجز مکاری
هشدار که گرگان به کمیند هنوز
این قوم نداند بجز مکاری

(گویند بهشت حورو عین خواهد بود …آنجا می و شیرو انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزینیم چه باک …چون عاقبت کار چنین خواهد بود )

تا چنگ زنم به روی دریاها خشت ؟
بیزار شدم ز بت پرستان کنشت !
خیام خیام خیام خیام خیام که گفت دوزخی خواهد بود…
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت ؟

افسوس که از چاله به چاه افتادیم
از اوج سحر به شامگاه افتادیم
رفتیم به جستجوی راهی بهتر
گم کرده جهت به کوره راه افتادیم
رفتیم به جستجوی راهی بهتر
گم کرده جهت به کوره راه افتادیم

(من هیچ ندانم که آنکه مرا سرشت… از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت؟…

جامی و بتی وبربتی بر لب کشت… این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت)

چکامه ی چکاوک

ایوان گل Ivan Goll – مترجم: حسین منصوری

• ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان بی برگ پنهانی
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی …

برگرفته از سایت اخبار روز: www.akhbar-rooz.com

به درگاه خدایان بیشماری سجده برده ام
تا برکت تمنا کنم.
مشعل ایمان افروخته ام
برنج فروتنی خورده ام
بره ی طاعت بر مذبح نشانده ام
به روزهای غم انگیز روزه گرفته ام
و در آستانه ی فصل ها رقصیده ام.
هر بار اما
با برآمدن روز حامله
با دهانی تلخ تر
و روانی تشنه تر
از خواب برخاسته ام
و خدایان را به یاری خوانده ام
بی آنکه پاسخی شنیده باشم.

اما تو
آری تنها تو
تویی که لابلای درختانی که خش وُ خش میکنند پنهانی
و جلوه ات خریداری ندارد:
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی
تنها تویی که در انتهای شب ایستاده ای وُ در ابتدای روز
تنها تویی که پرچمدار زندگی هستی وُ تسلای مرگ
تنها تویی که بزرگ هستی ای پرنده ی کوچک.

سی سال ِ آزگار
یازده هزار بار
در حجره ای تاریک نشستم
با چشمانی تهی از خواب وُ گوشهایی آکنده از تمامی رنج های جهان.
خاک زرین ستارگان را
از لابلای انگشتان استخوانیم گذردادم
و رد خسته ی انگشتان پاهایم را
به خاک سیاه زمین بخشیدم
و آنگاه
میان خاک و خاک
شعله ی بیهوده سوز قلبم
بسوی آن آسمان آکنده از ابرهای مسدود
تپیدن گرفت.

اما تنها تو
ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان بی برگ پنهانی
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی
در انتهای شب
در ابتدای روز
بزرگ پرچمدار زندگی
تسلای مرگ.

سی سال آزگار چند روز می شود؟
سیصد هزار روز یا سه روز؟
حساب انسان ها
پس از سپری گردیدن آن زمان دراز دراز دراز کوتاه
بر اساس شمارش معشوقه ها وُ جنگ ها وُ سفرهای دریایی وُ
پادشاهان به دار آویخته شده وُ تابستان های از دست رفته وُ
آمد وُشد شهاب ها وُ تعداد مرده ها استوار می گردد

اما تو
تنها تو
ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان پرشکوفه پنهان هستی
تنها تویی که آوازهایت را شمارش نمی کنی
تنها تویی که در انتهای شب می خوانی وُ در ابتدای روز
پرچمدار بزرگ زندگی
تسلای مرگ.

اما خدایان می میرند
آسمان ها می پوسند
محراب ها خزه پوش فراموشی می شوند
ستون های مغرور سنگ ریزه سریز می کنند
لبخند انسان ها بر گونه هاشان زنگ می زند
نفس هاشان کپک می بندد
کلیه های از کار افتاده شان به چرک نفرت می نشیند
شهرهاشان به بارانی شسته می شوند وُ ناپدید می گردند
حتی تخته سنگ جلجتا شکاف برمی دارد وُ نگونسار می شود

اما تنها تو
ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان تبردیده پنهان هستی:
تنها تویی
که آوازهایت را همچنان می خوانی و می خوانی.

باشد که به ساعت پنج صبح
در انتهای تمامی شب ها
و در ابتدای تمامی روزها
تمام شوم وُ تنها تو ای چکاوک
در رثایم
گریه سردهی!

قوطی!

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم چه خوب بود آدم یک قوطی جادویی بهمراه داشت.
اگر میتوانست فکرهایی که درست نیستند یا حرفهاییی را که نباید بر زبان بیاورد را در آن قوطی بگذارد و بر اثر عوامل جادوئی قوطی نابود سازد زندگی زیبایی خواهد داشت.
چند روز پیش یکی از همسایه ها با نصب تابلوی برای فروش خانه خود اعلام آمادگی کرد. من وهمسرم نیز برای اینکه کمی پول اضافه داریم و وضعیت وامهای بانکی کانادا هم در حال حاضر خوب است و بهره ها پایین است به قصد خرید ٬ از صاحب خانه وقت گرفتیم و به دیدن خانه رفتیم.
خانه خیلی شبیه خانه خودمان بود ولی دیدن یک وسیله در آن خانه توجه مرا جلب کرد.
در آشپزخانه و زیر سینک ظرفشوئي جایی که قرار بود مجرای خروج آب باشد٬ دستگاهی قرار داشت که میتوانست زباله های غذائی با به قول اینوری ها سبز را آسیاب کند و بعد از مخلوط کردن با آب به فاضلاب بفرستد. دهانه چاهک کمی بزرگتر از چاهکهای معمولی سینکهای ظرفشوئی بود و یک شاسی در کنار شیر ظرفشوئي به این دستگاه دستور کار میداد. به این صورت که بعد از اینکه شما زباله های غذائي که خود در اکثر مواقع باعث بوجود آمدن بوی تعفن میشوند را در درون چاهک ریخته و با فشار شاسی تمامی زباله ها آسیاب شده و با آب مخلوط شده و به فاضلاب فرستاده میشود.
این دستگاه ذهن مرا مشغول کرده است. با خودم فکر میکنم که کاش ما انسانها نیز به چنین دستگاهی مجهز بودیم. بجای در سینه نگه داشتن کدورت ها و زشتی ها و بدی ها همه آنها را در آن قوطی ریخته و نابود میکردیم. چرا که اگر قرار باشد با چنین چیزهایی زندگی کنیم نه آسایش برای خود خواهیم داشت نه برای اطرافیان.
واقعا چه خوب بود که اگر قرار بود دروغی بگوئیم قبل از ااینکه به زبان بیاوریم آن را نابود میکردیم.
چه خوب می شد وقتی قرار بود پشت سر کسی بدگوئی کنیم این جملات را درون قوطی جادویی پرتاپ میکردیم تا هیچگاه برزبان نیایند.
من چند روز سعی کردم برای خود یک قوطی مجازی جادوئی تولید کنم.
تا حدودی موفق بوده ام. بدین صورت که قبل از اینکه افرادی را که همیشه مسخره می کردم ٬ مسخره کنم خود را متوقف کنم و این عمل زشت را قبل از ظهور نابود سازم.
یا مثلا قبل از اینکه جواب ایمیل همکارم را که دانسته یا ندانسته مرا مسئول اشتباه خویش معرفی کرده را به تندی و با پرخاش بدهم ٬ این عصبانیت را در قوطی جادوئي انداخته و بعد از مدتی شاهد عذرخواهی همکارم شده ام. اگر در آن لحظه از آن قوطی استفاده نمیکردم معلوم نبود که جواب طرف را چگونه میدهم و به قولی قائله بیخ پیدا میکرد.
بهرحال هرکسی میتواند یک عدد از این قوطی ها را برای خود بسازد و سعی کند که همیشه آن را بکار ببرد. مهم این است که این قوطی هزینه ای برای صاحبش ندارد و تنها چیزی که برای انسان به ارمغان می آورد احساس خوشی است بعد از هربار استفاده.

یک سلول… یک زندانی… یک خودکار… چند برگ کاغذ… ۱۷ساعت زندگی…

در سلول باز میشود. زندان بان چشم بند زندانی را محکم میکند و آن را چک میکند.
در حالیکه پشت گردن زندانی را به پایین فشار میدهد ٬ او را به اتاق بازجویی منتقل میکند.
همان صندلی چوبی همیشگی و رو به دیوار. باز جو شروع میکند. اول از همه بجای فحاشی روزانه خیلی مودب حال زندانی را میپرسد. زندانی با خود فکر میکند که چه شده است چرا امروز با روزهای دیگر فرق دارد؟ آیا امروز روز آزادی است؟ آیا بازجو و مسوولین پرونده به بیگناهی وی پی برده اند؟
اما اندکی بعد در ادامه سخنان بازجو عرق سردی پیشانی متهم را فرا میگیرد و با شنیدن این کلمات تمام بدن زندانی از درون شروع به لرزش میکند و متهم بخوبی متواند در بین سخنان بازجو صدای ضربان قلبش را در حالیکه ازدرون سرد شده است را بشنود.
متنی که بازجو قرائت میکند ٬ چیزی نیست بجز رای دادگاه غیابی در خصوص متهم شماره ۲۸۲. متهم که انتظار داشت روز دادگاه بیگناهی خود را به قاضی ثابت کند ٬ حال می بیند که بصورت غیابی به اعدام با طناب دار بجرم … محکوم گردیده و در پایان حکم ضمن قطعی خواندن حکم حق هرگونه اعتراض از متهم که دیگر متهم نیست و محکوم است صلب گردیده.
بازجو به محکوم میگوید که اگر سفارشی یا کار خاصی دارد تا یک ساعت دیگر به نگهبان بگوید و در پایان هم به او میگوید که حکم فردا ساعت ۵ صبح اجرا خواهد شد.
محکوم که لرزش صدایش بخوبی آشکار است و دیگر از صلابت جوابهای جانانه به اتهامهای بی پایه بازجو در صدایش خبری نیست ٬ از بازجو میپرسد که آیا میتواند به خانواده اش تلفن کند و حداقل از آنها خداحافظی کند؟ بازجو به سرعت پاسخ میدهد: نه!
ولی به محکوم چند ورق کاغذ و یک خودکار میدهد که برای خانواده یا کسانی که میخواهد نامه بنویسد. در پایان و قبل از خروج از اتاق بازجویی ٬ محکوم یک سوال دیگر از بازجو میپرسد و آن این است: الان ساعت چند است و چه روزی از سال است؟
بازجو جواب میدهد: ساعت ۱۱:۴۰ صبح و آخر آبان است.
زندان بان زندانی را به سلول میبرد و بعد از گرفتن چشم بند در سلول را به روی زندانی میبندد.
یک سلول… یک زندانی… یک خودکار… چند برگ کاغذ… ۱۷ساعت زندگی…
زندانی نمیداند چه کند؟ از یک طرف خوشحال است که این پایانی است بر تمام محنتهایی که این چند ماه در این سلول انفرادی و شکنجه های روزانه روحی و جسمی. و از طرف دیگر غمگین و ناراحت از اینکه دیگر نمیتواند کسانی را که در زندگی دوست داشته است ٬ ببیند و چیزهایی را که همیشه آرزوی داشتنشان را داشته است را داشته باشد.
حتی دیگر قادر نیست پسر عزیزش که اکنون باید حدود ۱۰ ماهه باشد را ببیند.
با خود به سرنوشت پسرش فکر میکند! چه بروز او خواهد آمد؟ آیا جنازه اش را به خانواده اش تحویل خواهند داد؟ چه به روز مادرش خواهد آمد وقتی که خبر مرگ پسر دلبندش را به او بدهند؟
باخود میگوید که باید تا حد امکان از فرصت استفاده کند و چیزهایی را که در سینه نگه داشته بر روی کاغذهایی که در این چند ماه انفرادی آرزو داشته ٬ بنویسد.
باید فراموش کند که از زندگی او کمتر از ۱۷ ساعت باقی مانده و سعی کند از این فرصت حداکثر استفاده را بکند.
سعی میکند با یاد آوری اشعار مولانا خود را آرام سازد.
از جمادی مردم و نامی شدم … وز نما مُردم بحیوان سرزدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم … پس چه ترسم کی ز مردم کم شدم
حملهء دیگر بمیرم از بشر … تا برآرم از ملایک بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو … کل شییء هالک الاوجهه
بار دیگر از ملک پران شوم … آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چو ارغنون … گویدم کانا الیه راجعون
مثل مسافری بود که عازم سفری به ناکجا بود. سفری که هرگز نمیتوانست مقصدی برای آن متصور شود. از طرفی از درون میلرزید و عرق سرد سراپای وی را پوشانده بود ٬ از طرف دیگر کورسویی از امید در اعماق قلبش سو سو میزد. امید به زندگی در دنیای بهتر بدون محدودیت جسمانی.
شروع به نوشتن کرد.
اولین نامه خطاب به فرزندش…( هرچند که امیدی نداشت که به دست فرزندش برسد و در آینده وقتی که پسرش خواندن و نوشتن آموخت قادر به خواندن این نامه باشد و بداند که پدرش در راه عقایدش کشته شده است.)
نامه بعدی خطاب به مادرش…
(شرح حالی از آنچه این چندوقت بر او گذشته و تشکر از زحماتی که مادرش برایش در زندگی کشیده و…)
نامه های دیگر را هم پشت سرهم مینویسد.
نمیداند چقدر از زمانش گذشته. دیگر نه رمقی در انگشتانش برای نوشتن مانده و نه کاغذ سفیدی.
زندانبان از پشت در به زندانی میگوید که اگر چیزی نیاز دارد بگوید چون بازجو گفته است که میتواند خواسته هایی داشته باشد. به او میگوید که حمام نیاز دارد و همچنین اگر ممکن است با پولی که در هنگام دستگیری در کیف پولش موجود بوده برایش یک پرس چلو کباب با نوشابه و پیاز و کمی میوه بخرد. هنگامی که این خواسته ها را مطرح میکرد در دلش بخودش میخندید چون هیچگاه فکر نمیکرد به روزی برسد که تمام خواسته هایش در دنیا به یک پرس چلوکباب و مقداری میوه محدود گردد. زندانبان با طعنه پوزخندی زد و رفت.
زندانی مطمئن نبود که به خواسته هایش برسد و اکنون در تنهایی سلول به گذشته اش میاندیشید. به تمام روزهای مهم زندگی به اولین روز مدرسه… به روزهای دوگانه کنکور… به روز قبولی در کنکور… به روز تولد فرزندش… به تمام آدمهایی که در زندگی دوست داشته…
سعی کرد که تمام کارهای بدی را که در زندگی کرده بیاد آورد و از خداوند معذرت بخواهد.
سعی کرد که تمام کسانی که در زندگی به او ظلم کرده اند را ببخشد. حتی همین بازجویی که وحشیانه او را مورد شکنجه قرار داده بود.
در همین افکار بودکه زندان بان از پشت در به او گفت که برای حمام آماده باشد.
در حمام هم وقتی زیر دوش آب گرم ٬ سردی تنش را به گرمی میسپرد به روزهای زندگی فکر میکرد. دوست نداشت لذت ماندن در زیر دوش آب گرم را پایانی ببخشد ولی این نیز رو به زوال بود.
خوشحالی و گرمی که کم کم داشت او را فرا میگرفت ٬ امید به سفر به سرزمینی ناشناخته ای بود که هیچ زوالی بر آن نبود. سرزمین ابدی. هرچند که نمیدانست در آن سو چه میگذرد و چگونه خواهد بود.
بعد از حمام به سلول برگشت و اندکی بعد زندان بان ظرف چلوکباب با پیاز و گوجه و مقداری میوه و یک لیوان نوشابه را به او تحویل داد.
زندانی با ولع شروع به خوردن آخرین پرس چلوکباب زندگی اش کرد. سعی کرد که از این آخرین غذای زندگیش حد اکثر لذت را ببرد. هر لقمه را کاملا میجوید و قبل از بلعیدن مزمزه میکرد. بعد از اتمام غذا سراغ میوه که عبارت بود از انگور٫ سیب و خیار رفت و آنها را نیز با تمام وجود خورد. البته با خود گفت که ای کاش نمک خواسته بود چون هیچوقت از خوردن خیار بدون نمک لذت نبرده بود.
به هرحال این هم گذشت. زندانی ماند و افکارش . با خود فکر میکردکه الان باید ساعت ۷-۸ شب باشد و حدود ۱۱ ساعت وقت دارد. بازهم در خیالات خود غوطه ور شد.
با یاد آوری خاطرات غم انگیز زندگی اش گریه میکرد. وقتی به جمع های دانشجویی خوابگاه و دانشگاه و مدرسه فکر میکرد ٬ از ته دل میخندید. از ظلمهایی که در زندگی براو رفته بود عصبانی میشد. و در آخر آرام شد. آرام آرام. سعی کرد ذهن خود را از زندگی گذشته پاک کند و به آینده فکر کند.
ولی کدام آینده. او که از آینده چیزی نمیدانست. مثل رانندگی در جاده ای پر پیچ و خم در شب تیره ای بود که راننده نمیدانست در پشت این پیچ چه چیزی در انتظارش نشسته.
حتی به دردی که ممکن است در هنگام آویزان شدن از طناب دار به او وارد شود هم فکر کرد. هرچند که بعد از آن همه شکنجه پوستش کلفت شده بود ولی باز هم از خداوند تقاضا کرد که دردش را به حد اقل کاهش دهد.
با صدای زندان بان رشته افکارش پاره شد. به او گفت که یک ساعت بیشتر وقت ندارد و کم کم حاضرباشد.
صدای طپش قلبش را به وضوح میشنید ولی دیگر از عرق سرد روی پیشانی و سرمای درون خبری نبود.
بیشتر شوق بود تا ترس و استرس.
واپسین ساعت به سرعت گذشت. شاید این سریعترین ساعتی بودکه در زندگی بر او گذشته بود.

زندان بان چشم بند را کنترل کرد و با گرفتن گردنش او را به محل اعدام برد.
او را بر چهار پایه سوار کردند و طناب را به گردنش انداختند. صدایی که خود را قاضی اجرای احکام معرفی کرد متن حکم اعدام را دوباره برای او خواند و به او گفت که اگر خواسته ای دارد قبل از اعدام مطرح کند.
بی اختیار به یاد آن جوکی افتاد که اعدامی تقاضا کرد که دیگران را برای عبرت وی اعدام کنند و لبخندی بر لبانش جاری شد. از قاضی در خواست کرد که او را با چشمان باز اعدام کنند ولی قاضی این درخواست را نپذیرفت و گفت که اعدام با چشمان باز امکان پذیر نیست.
دستانش را از پشت بستند و طناب را دور گرنش محکم کردند….

روزهای سفید (۳)

احساس خوبی داشتم. پوست بدنم احساس نشاط میکرد. شورت و حوله ام را بر روی شوفاژ که عبارت بود از لوله کلفتی که بشکل U افقی بود و از یک طرف به دیوار زیر پنجره و از طرف دیگر بالای توالت فرنگی وصل بود٬ انداختم تا خشک شود. دعا میکردم وقتی هوا سرد تر شود کاش این رادیاتور هرگز به کار نیوفتد تا من کمی طعم خنکی را حس کنم.  من ذاتا آدم گرمائی هستم. یادم میآید وقتی بچه بودم و هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم شوق و ذوق داشتم که ماه رمضان روزه کله گنجشکی بگیرم . آن روزها ماه رمضان در اواسط بهار و اوائل تابستان بود و هوا هم به شدت گرم. تنها چیزی که باعث میشد نتوانم روزه ام را نگه دارم گرمای هوا بود که مرا وادار میکرد بروم و از توی یخچال آب خنک و گوارایی بنوشم. خواهر بزرگترم که بیچاره از ۹ سالگی مجبور به گرفتن روزه شده بود در آن روزها به شدت ضعیف میشد و گاهی اوقات برای کم کردن شدت ضعف و جلوگیری از گرما زدگی ٬ مادرم آب خنک روی سرش میریخت. اصلا نمیدانم چه اجباری است که بچه ای را که هنوز فرق خوب و بد را نمیفهمد برایش جشن تکلیف بگیرند و بزور وادار به روزه گرفتن کنند. بهر حال روزهای گرمی بود که باید سپری میشد. اصلا نمیدانستم که غذا ها در ماه رمضان فرقی میکند یا نه؟ با خودم فکر کردم که باید منتظر بمانم. به دیوار سلول تکیه زدم و سرم را روی بازوهایم که روی زانوهایم بود گذاشتم و سعی کردم با خود فکر کنم که در حال حاضر در بیرون از زندان چه خبر است. مادرم حتما دارد تدارک سحری را میبیند و سعی میکند یک شام سبک برای خودش دست و پا کند که تا سحری دوام بیاورد ولی سنگین نباشد که برای سحری اشتها داشته باشد. مردم هم بیرون در تکاپوی خرید برای ماه رمضان هستند . حتما اجناس گران شده. راستی چه کسی ماه را خواهد دید و اعلام خواهد کرد که فردا اول ماه رمضان خواهد بود؟ از کجا معلوم که امروز نبوده؟ برایم داستان گالیله تداعی میشود که هرچه سعی کرد که ثابت کند علم برتر از دین است ولی عاقبت از ترس جانش حرفش را پس گرفت. چرا همه مردم چشمشان به اخبار تلویزیون است که آیا مراجع تقلید ماه را روئیت کرده اند یا خیر؟ مگر در ایران  موسسه ژئو فیزیک وجود ندارد که تقویم را تنظیم میکند؟ چرا از آنها نمیپرسند. هرچه باشد آنها با علم نجوم آشناهستند و با ابزاری که دارند بصورت کاملا دقیق میتوانند حلول ماه را پیش بینی کنند. بهر صورت این هم یکی دیگر از دفتر دستکی است که آقایان مراجع برای جلب توجه ملت عوامی که مغزهایشان را آکبند نگه داشته و دوست دارند بجای فکر کردن فقط دنباله روی کنند ٬ ساخته اند. چرا این قضیه در ماههای دیگر اتفاق نمیافتد؟ من از استادم در دانشگاه این سوال را پرسیدم و ایشان که خود از استاتید علم فیزیک نجومی بود گفتند که با این کار آقایان و دستکاری و تحریف تقویم هر ساله کل تقویم قمری تا پایان سال به هم میریزد ولی بعضی اوقات در یکی دو ماه بعدش جبران میشود. بهر صورت روحانیان هیچوقت از فیزیک دانان و دانشمندان خوششان نمی آید چون میتوانند فکر کنند.

در همین افکار بودم که کم کم خوابم برد. با صدای ناله چرخهای چرخ غذا بیدار شدم. فکر کنم شب شده بود و وقت چای و شام بود. امروز از بازجویی خبری نبود. نمیدانم که آیا ماه رمضان هم بازجوئی میکنند یا نه. شاید بازجو در اثر ضعف ناشی از روزه نتواند مثل بقیه روزها وحشیانه مرا کتک بزند و این فکر مرا کمی راحت میکرد. راستش بدنم در برابر کتک واکسینه شده است ولی اینکه ندانی در هنگام بازجویی کی این کتک را میخوری کمی استرس زاست. همواره باید مواظب باشم که ناغافل کتک نخورم. برای همین من همیشه سعی میکنم آماده پذیرش ضربه باشم. چرخ غذا به در سلول من رسید و نگهبان پس از گرفتن بشقاب غذا و لیوان پلاستیکی آنها را پر کرد و به من برگرداند. درضمن به من گفت که چند ساعت دیگر برای سحری گرفتن آماده باشم. غذا شامل یک عدد تخم مرغ آب پز بعلاوه یک عدد سیبزمینی آب پز و مقداری نان و قند برای چای بود. البته چایی که در زندان میدهند جالب است. حدود یک سوم لیوان را تفاله چای پر کرده و چای هم مزه آب زیپو میدهد. من نمیدانم آنهمه چای چرا رنگ ندارد. شاید زندان تنها جایی باشد که چای صد در صد ایرانی میدهند آنهم درجه چندمش را. روش خوبی برای این شام پیدا کرده بودم. این غذا یکی از بهترین غذا های زندان بود چون لااقل میدانستم که چیزخاصی ندارد و بهداشتی است. پوست تخم مرغ را کندم و در بشقاب گذاشتم. سیب زمینی را هم همینطور. بعد از اینکه چای را نوشیدم با ته لیوان شروع کردم به کوبیدن و مخلوط کردن تخم مرغ و سیب زمینی و به زعم خودم غذای جالبی آماده کردم. بعد هم با ولع تمام غذا را بهمراه نان خوردم. در حین شام به این فکر میکردم که آیا میشود وقتی چند ساعت دیگر مرا برای سحری بیدار میکند غذا را در گوشه ای پنهان کنم و ظهر بعنوان ناهار ترتیبش را بدهم؟ شام را خوردم و بشقاب  و لیوان را شستم و یک حبه قند اضافه را هم لای یک دستمال کاغذی بغل بقیه قند ها گوشه پتویی که بعنوان زیرانداز از آن استفاده میکردم پنهان کردم. این قندها موقعی به کار میآمد که از بازجوئی برگردانده میشدم . خیلی وقتها کاملا ضعف کرده و بیهوش بودم و بعد از مدتی بهوش میآمدم و میتوانستم به سختی کمی از این قند ها را در آب حل کنم و بنوشم و جان تازه ای بگیرم. با هر چای ۴ حبه قند میدادند که من یکی از آنها را ذخیره میکردم .  الان ۸ حبه قند دارم پس یعنی ۴ روز است که بازجوئی نشده ام و این نشانه خوبی نیست.البته تا همینجایش هم شانس با من بوده که ۴ روز است بازجویی نشده ام ولی فردا به احتمال زیاد دوباره بازجوئی شوم. البته فقط به این امید بودم که چون بازجو متدین و روزه دار است شاید ماه رمضان مرا کتک نزند. بعد از شام حس خوبی داشتم . این حس را همه روزهایی که حمام میکردم داشتم. کمی احساس سبکی میکردم و زخمهای روی صورتم و لبم و ورمهای روی پیشانیم تا حدی بهتر شده بودند ولی کمرم همچنان درد میکرد. کمی دراز کشیدم و حوله ام را که خشک شده بود روی صورتم انداختم. حس خوبی نیست که ندانی بیرون شب است یا روز. حتی شبانه روز را میتوانستند با وعده های غذایم برایم عوض کنند. همانطور که همه زندگی ما را عوض میکنند. خوشی هایمان را از ما میگیرند و به جایش غم و غصه به ما میدهند. ما را در روضه ها و مناسبتهای مذهبی میگریانند و کاری میکنند که خود را بزنیم به امید اینکه این گریه ها آتش آخرت را خاموش کنند. همه راههایی که میتوان زندگی واقعی رادید و چشید را مسدود میکنند و با چهار عدد دیوار سعی میکنند دنیای مارا شکل بدهند. الان حسی دارم که فکر میکنم دنیا فقط همین یک سلول هست و دو نگهبان و یکی دو تا بازجو. اصلا شاید دنیا به آخر رسیده و فقط ما مانده ایم. یادم میآید یک فیلم سینمائی بود که من خیلی دوست داشتم. بچه که بودم چندین بار تلویزیون آن را نشان داده بود. قضیه این بودکه تمام دنیا بر اثر یک جنگ جهانی اتمی نابود شده بود و فقط چند نفر در دنیا زنده مانده بودند و سعی میکردند با تسلط به یک چشمه آب کوچک و کمی منابع باقی مانده بقیه را نابود کنند. و یک دکتر٬ شخصیت اصلی داستان بد از زخمی شدن نجات میدهد و برای هم خوابی با تنها زن باقی مانده در دنیا که دکتر فیلم ما به شدت از او محافظت مینماید ٬ آماده کند… این فیلم سیاه و سفید را در تمام روزهای انفرادیم به یاد میآورم و صحنه به صحنه آن را در ذهنم مجسم میکنم و از آن لذت میبرم. انفرادی و بی خبری و سکوت باعث میشود که آدم بنشیند و به تمام وقایع زندگیش که به خاطر دارد فکرکند. فکر تنها چیزی است که نمیتوان حبسش کرد. شروع این رویه سخت بود ولی اکنون براحتی میتوان آنچه را که در زندگیم گذشته روز به روز مرور کنم. از سفرهایی که در زمان کودکی به همراه خانواده میرفتم. از جاهای دیدنی که خاطره اش همواره با من است. از وقایع تاریخی که به خاطر دارم. از مدرسه . از دوستی ها. مطالب اینقدر زیاد است که اول آدم باید با خودش فکر کند که چه موضوعی را برای بیاد آوری و( تخیل تاریخ) انتخاب کند. انتخاب این موضوع همواره به شرایط روحی وقت تفکر  بستگی دارد. اگر مثل الان حالم خوب باشد ٬ دوست دارم به چیزهای خوب فکر کنم و مطالب شاد به خاطر بیاورم و از ته دل بخندم. حتما اگر کسی از بیرون به من نگاه کند فکر میکند که من در انفرادی دیوانه شده ام چون او نمیتواند چیزهایی را که من با چشم بسته میبینم ببیند. چون این چیزها در دنیای مشترک من و او نیست بلکه این چیزهای در دنیای شخصی من است و او هرگز نخواهد توانست از آن با خبر شود. مثل دیوانه ای که در شهر ما همه علی پلیس صدایش میکردند چون فکر میکرد پلیس است و سعی میکرد با کاغذ پاره ها ماشینها را جریمه کند و مقررات را برقرار سازد. چون ما راهی به دنیای شخصی او نداشتیم و نمیتوانستیم دنیا را از نگاه او ببینیم ٬ او را دیوانه می انگاشتیم در حالیکه تقریبا مطمئن هستم که او هم ما را دیوانه میدید چون رفتار ما با دنیای او فرق میکرد.

ادامه دارد…

روزهای سفید! (۲)

روزهای گنگی و بیخبری . روزهایی که مرا بیاد مردن میانداخت. هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداری . هیچ کسی را نمیبینی. حتی بازجویی که هفته ای سه چهار بار با کتک و شکنجه از تو پذیرایی میکند را هم نمیتوانی ببینی. هروقت که نوبت بازجویی از من میشود یا نوبت حمام من میشود ٬ نگهبان از پشت در از من میخواهد که چشم بند به چشم بزنم و پشت به در بایستم. بعد که از چشمی در نگاه کرد و مطمئن شد که هیچ مشکلی وجود ندارد در را باز میکند و چشم بند را کنترل میکند. اگر مشکلی نبود و چشم بند کاملا محکم بود مرا به اطاق بازجویی یا به حمام میبرد. در اطاق بازجویی هم روی یک صندلی مینشاند و میرود. صندلی کاملا رو به دیوار است و بازجوو از پشت سر با من صحبت میکند. خوبی این کار برای بازجوو این است که من هرگز نمیتوانم عکس العملهای وی را وقتی به من حمله میکند و سرم را به دیوار مقابلم میکوبد ٬ پیشبینی کنم. بارها یکباره با لگد به پشت سرم زده و من با صورت به دیوار خورده ام و پس از خونریزی شدید بینی یا پاره شدن لب درحالی که در حالت نیمه بیهوش بوده هم مرا به سلولم برگردانده اند. دیگر کتک برایم عادی شده و از این ضربه ها جا نمیخورم. به اصطلاح پوستم کلفت شده. چیزی که مرا آزار میدهد این است که طرف میخواهد بزور مرا به کاری که نکرده ام و اصلا نمیدانم چطور میشود این کار را انجام داد اعتراف کنم و بدترین درد این است که مطالبی را که با تفکر و تحقیق به دست آورده ام٬ اندیشه دیگران و دیکته صهیونیستها میشمارد و مرا کتک میزنم تا این را قبول کنم. بار ها از او خواهش کرده ام که اگر ممکن است به من ثابت کند که من اشتباه فکر میکنم و مرا اصلاح کند ولی او هرگز اینکار را نمیکند و سعی میکند با کتک و شکنجه حرف خود را ثابت کند. در این مدت اگر هم یک درصد فکر میکردم که ممکن است اندیشه های من غلط باشد ٬ آن یک درصد هم از بین رفت و اکنون کاملا یقین دارم که تفکرات و اندیشه ها و نوشته های من کاملا صحیح بوده است وگرنه دلیل این گونه برخورد ها چه میتواند باشد. بارها و بارها بازجو قسم خورده که اگر بنویسم که با صهیونیستها یا عواملشان ارتباط داشته ام ٬ مرا با ضمانت خود آزاد میکند ولی من نمیتوانم این را بپذیرم. دلیلش واضح است. الان که هیچ چیز را نپذیرفته ام این است برخورد وحشیانه بازجو. اگر خدای نکرده خر بشوم و چیزهایی که او میگوید را بنویسم مطمئنا مرا اعدام خواهد کرد. الان بعد از سه ماه او کاملا مطمئن است که من فقط و وفقط اندیشه های خودم را نوشته ام چون طرف بازجوی حرفه ایست و ادعا میکند که وظیفه بازجویی از زهرا کاظمی و حتی کرباسچی را برعهده داشته و گنده تر از من را به حرف آورده. تنها دلیل اینکه میخواهد من به چیزهایی که میگوید اعتراف کنم این است که حتما برای دادستان داستان بافی کرده و گفته که این جوان حتما با اجانب ارتباط داشته و حالا اگر خلاف این ثابت شود ٬ کم میآورد. این هزینه را هم شخص بنده با کتک خوردنهای روزانه باید تقبل کنم .

به هر شکلی که بود برای زنده ماندن کمی از غذا را به زور آب گرم قورت دادم . بقیه را هم در توالت ریختم و سیفون را کشیدم. چون در سلول انفرادی به کسی سطل آشغال نمیدهند. البته توالت فرنگی هم بیشتر شبیه سطل بود تا توالت. یک سطل استیل بود که در نداشت و تهش به فاضلاب وصل بود. فقط لبه هایش کمی به داخل برگردانده شده بود که زندانی بتواند در هنگام قضای حاجت روی آن بنشیند. یک بطری پلاستیکی نوشابه یک و نیم لیتری هم در اختیار من گذاشته بودندکه بتوانم بعد از قضای حاجت طهارت بگیرم! که  این خودش یکی از سخت ترین کارهای دنیا بود. بهر حال انفرادی است و هتل نیست . آدم باید خود را با شرایط وفق دهد.

کمی خوشحال بودم. از اینکه امروز نوبت حمام من است. فکر کنم از آخرین باری که حمام کردم یک هفته ای گذشته است. خوشحالی من نه فقط به خاطر تمیز شدن بلکه به خاطر این بودکه میتوانستم بعد از یک هفته جای دیگری را غیر از سلول خودم ببینم و زمان این دیدار جانانه از حمام فقط ۲۰ دقیقه بود که البته این خود غنیمت بزرگی بود برای همچو منی! خود را آماده حمام کردم . من فقط یک پیراهن و یک شلوار زندان ( که لوگوی قوه قضائیه به دفعات بر روی آن چاپ شده) داده بودند و مجبور بودم هر چند وقت یکبار قبل از خواب یکی از آنها را بشورم و صبح دوباره بپوشم. خوشبختانه ۲-۳ روز قبل لباسهایم را شسته بودم . هرچند که شستن لباس فقط با آب و بدون مواد تمیز کننده کار راحتی نیست ولی وقتی پیراهنت را بدلیل داشتن وقت بسیار ۲ ساعت چنگ بزنی و آب بکشی ٬ بسیار تمیز میشود. فقط هرکاری که میکنم این لکه های خون پاک نمیشوند. این قضیه برای شلوار هم صادق است.  لباس زیر هم همینطور هرچند که یک شورت بیشتر ندارم. البته شورتم را معمولا در حمام میشورم و با خود به سلول میبرم و بعد از خشک شدن میپوشم. خوبی اینکار این است که در حمام به اندازه کافی صابون و شامپو هست  ولی در سلول فقط یک صابون بسیار کوچک که آنرا با التماس از نگهبان میگریرم بیشتر ندارم و از آن هم برای شستن دست و صورتم استفاده میکنم. یکی دیگر از چیزهایی که بعضی وقتها دلم برایش تنگ میشود و قبلا هرگز به آن فکر نکرده بودم٬ دیدن قیافه خودم در آینه هست. الان حدود ۳ ماه است که خود را ندیده ام. صورتم را اصلاح نکرده ام و شبیه رابینسون کروزوئه شده ام. شاید مادرم هم مرا با این قیافه نشناسد ولی به هر صورت انفرادی است و محدودیتها. لحظه شماری میکردم که نگهبان در بزند و مرا به حمام ببرد. از سلول من تا حمام حدود ۵۰ قدم بود و در قدم ۴۰ مرا به راست میپیچاند و بعد از ده قدم حمام در سمت راست من بود. در فلزی بزرگ طوسی رنگ. همانطور که میدانیم وقتی انتظار چیزی را میکشیم زمان برایمان خیلی دیر میگذرد ولی این زمان در انفرادی بعد از سه ماه چندین برابر است! بشقاب غذایم و قاشق پلاستیکی ام را شستم و همچنان منتظر نگهبان برای حمام نشستم. کمی قدم زدم. البته سلول من فقط جای ۴ قدم دارد اگر قدمها را معمولی برداری و برای قدم زدن باید سرگیجه بگیری چون بعد از ۴ قدم باید دور بزنی و برگردی! بهر صورت حدود ۲۰۰ بار در طول سلولم قدم زدم تا بلاخره نگهبان چند ضربه به در زد و چشم بند را از دریچه پایین در همانجا که غذا را میگرفتم ٫ به من داد و بعد از بستن آن به چشمم پشت به در ایستادم و نگهبان هم باز باز کردن ۲ قفل ٬ پشت گردن مرا گرفت و درحالیکه سر مرا به پایین فشار میداد مرا تا حمام بدرقه کرد. چهل قدم در راستای سالن . و پیچیدن به دست راست و بعد از ده قدم ٬ حمام را در سمت راستم داشتم. بعد از بستن در حمام از من خواست تا چشم بند را تحویل بدهم. در حمام هم دریچه ای داشت که  برای این گونه کارها تعبیه شده بود. با خوشحالی یک نگاهی به اطراف کردم. حمام کاملا کثیف و چرک بودولی هرچه که بود تنها تنوعی بود که من در زندگی سه ماهه زندانم داشتم. با خوشحالی و عجله لباسها را کندم و بغل حوله ام که از سلول با خود آورده بودم آویزان کردم. حوله دست و صورت است که نگهبان روز اول به من داده بود ولی بعلت کمبود امکانات من همچنان از آن برای حمام هم استفاده میکنم. البته باید بگویم که احساس خوبی نیست وقتی همه اش حس میکنی کسی از طرف دیگر در حمام از چشمی در تو را میپاید ولی چه میشود کرد. نگهبان است و وظیفه داردکه مواظب ما باشد که خودکشی نکنیم. ما حتی اجازه خودکشی هم نداریم چرا که این وظیفه آقایان است که ما را بکشند. بهرحال فارغ از هر زنده باد و مرده باد دوش حمام را تنظیم کردم و وقتی از حرارت آب مطمئن شدم تن به آب دادم. سعی کردم که هرطور که ممکن است چند دقیقه وقت حمام را از غم و غصه خالی نگه دارم و برای خودم آواز بخوانم . نمیدانم چرا آواز در حمام خیلی حال میدهد. خودم را شستم و موهایم را که الان خیلی بلند شده را هم ۲ بار شامپو کردم.. ضربه ای که بدر خورد نشانه این است که نگهبان تا ۵ دقیقه دیگر در را باز میکند. چه زود میگذرد این وقت حمام . هرچند که  هر دقیقه سلول یک سال میگذرد به آدم.  با حوله کوچکم خود راخشک کردم لباس پوشیدم  و شورتم را هم با صابون شستم و چلاندم. و منتظر شدم. نگهبان دریچه راباز کرد و چشم بند را به من داد. چشم بند را به چشم بستم و پشت به در درحالیکه حوله بر سر و شورت خیس در دست داشتم منتظر ماندم. نگهبان در را باز کرد و چشم بند را کنترل کرد و دوباره با گرفتن گردنم و فشار دادن سرم به طرف پایین مرا به سلول برگرداند و در را بروی من بست.

ادامه دارد…

روزهای سفید!(۱)

حوله را از روی چشمم کنار میزنم . کلافه شدم. بلند میشوم و مینشینم. نگاهی به اطراف می اندازم. هنوز همان طور است. نمیدانم چند روز است که اینجا هستم . به گمانم ۳ ماهی میشود. نمیدانم کی روز است و کی شب. اینجا پنجره ای به بیرون ندارد. البته از ظواهر امر پیداست که روزی پنجره ای به بیرون داشته ولی به هر علتی پنجره را گل گرفته اند. نمیدانم ساعت چند است. خیلی گرم است. با اینکه باید حدود اواسط آبان باشد ولی باز هم هوا گرم است. نفسم بند آمده. آرزو به دلم مانده که حتی یک ساعت این لامپهای لعنتی خاموش شوند و چشمانم طعم تاریکی را حس کنند و پلکهایم کمی استراحت کنند. هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که تاریکی چه نعمت بزرگی برای چشمان آدم است. باور کنید خیلی سخت است که وقتی چشمهایت را میبندی بجای تاریکی محض ٬ نور ملایم و گرم قرمز را ببینی . این هم به خاطر شدت نوری است که از پرژکتوری که به دلیل داخل استیلش ٬ شدت دو  تا لامپ ۱۰۰ واتی را که همیشه روشن هستند را چندین برابر میکند. تکه روزنامه ای را که لای قرآن پیدا کرده ام را برمیدارم و برای چندمین بار میخوانم . چیز خاصی ندارد. تکه ای از  صفحه تسلیت و ترحیم یکی از روزنامه ها است و تقریبا سطر سطر آن را حفظ شده ام. تاریخ روزنامه مشخص نیست ولی ظاهرا خیلی قدیمی است. منی که روزی در کتابخانه شخصی ام نزدیک ۳۰۰۰ جلد کتاب داشتم و بدون آنها زندگی برایم ذجر آور بود در این سه ماه فقط ۲ کتاب در اختیارم بوده. یکی یک قرآن قدیمی و دیگری یک مفاتیح پاره پوره از شدت مطالعه.

البته درگوشه کنار دیوار ها و حاشیه مفاتیح و قرآن هم مطالب جالبی را بعد از مدتی پیدا کردم که آنها راهم بارها و بارها خوانده بودم. ماههای اول فرصت خوبی بود که حقایق دیگری از قرآن برایم آشکار شود چون اصلا علاقه ای به خواندن مفاتیح نداشتم. البته بعد از چندین بار خواندن تمام قرآن که با باز کردنش حالت تهوع به من دست میداد ٬ تصمیم گرفتم  فعلا قرآن را نخوانم .  از روی ناچاری شروع به خواندن مفاتیح کردم. واقعا برایم جالب بود. فکر نمیکردم روزی در گوشه سلول انفرادی خواندن مفاتیح اینقدر برایم مفرح و باعث شادی من بشود. مخصوصا خواندن حواشی خنده دار مفاتیح و دانستن اینکه آقایان علما چگونه از جهالت عوام استفاده میکنند و سعی در شتشوی مغزی و بهتر بگویم نابود کردن قدرت تفکر عوام دارند. برایم خیلی جالب بود که اینها اصلا مردمی را که میتوانند فکر کنند دوست ندارند و تمام قدرت و مکر خود را در راه مسدود کردن قدرت تفکر مردم با مشغول کردنشان به خرافات و داستانهای اجنه و ادعیه دروغین و روشهای خنده دار برای توبه و استغفار٬ بکار میگیرند.

داستانهایی از قبیل ثواب سنگ زدن به پیرمرد یهودی که برای بچه ها درکوچه و خیابان داستان تعریف میکند و یا از فواید خواندن سوره الرحمن روی قبر اموات و از این قبیل اراجیف. چیز های جالبتری که از این مفاتیح به خاطرم مانده این بودکه در حاشیه زیارت عاشورا مطالبی نوشته شده بود که به نظر جذاب میآمد . مخصوصا برای امثال من که در بند ظالمان گرفتار بودند! نمونه اش این بودکه نوشته بود هرکس که در بند باشد و زیارت عاشورا را هر روز به مدت ۴۰ روز بعد از نماز صبح بخواند ٬ بلافاصله از بند آزاد و حاجتهایش روا میشود! خب! ظاهرا روش خوبی بود. ولی این همه داستان نبود. بعد از حاشیه و در قسمت سفید صفحه هایی که مربوط به زیارت عاشورا بود نوشته های جالبی پیدا کردم. این نوشته ها ظاهرا توسط کسی نوشته شده بود که مدتی قبل از من در این سلول زندانی بوده . طلبه ای به نام سید علی حسینی! در ابتدای صفحه با خودکار آبی نوشته بود نظر به اینکه این جنایتکاران من رابه ظلم دربند کرده و شکنجه میدهند پس من شرایط خواندن زیارت عاشورا را دارم و به قولی که در اینجا نقل شده از امام جعفر صادق من باید بعد از ۴۰ روز از بند ظالمان آزاد شوم و نوشته بود که به خواست پروردگار من از امروز شروع به خواندن زیارت عاشورا کردم و تاریخ زده بود. همینطور تاریخ ادامه پیدا میکرد که روز اول… روز دوم… روز سوم… روز سی ام که در کنار روز سی ام نوشته بود هنوز هیچ خبر نشده ولی حتما طبق روایت باید ۴۰ روز را تمام کنم. در ادامه نوشته بود که امروز چهلمین روز است که زیارت عاشورا را بعد از نماز صبح میخوانم و ایمان دارم که امروز آخرین روز زندانی من است و اظهار امیدواری کرده بود که بعد از ظهر آن روز میتواند دوباره خانواده اش را ببیند. قضیه از آنجا جالبتر میشود که خط بعدی نوشته است که روز چهلم گذشت و هیچ چیز جدیدی اتفاق نیفتاد مگر شدت شکنجه ها و کتکها بیشتر شده و امیدواری از اینکه شاید چون روز آخر بوده می خواسته اندکه ذهر چشمی بگیرند. قضیه همچنان ادامه پیدا میکند و طلبه قصه ما تصمیم میگیرد که بصورت خودسرانه زیارت عاشورا را تا ۷۰ روز ادامه دهد و فکر میکند که شاید این عدد در روایت ۷۰ بوده و راویان مختلف به دلایل پیچیده ! عدد را به ۴۰ تقلیل داده باشند. آخرین باری که در حاشیه نوشته بودکه زیارت عاشورا خوانده روز ۱۲۰ بود که با ناراحتی  بعد از آن نوشته بود: این روایت دروغ است … این زیارت عاشورا قلابی است … نخوانید که فایده ای ندارد. من ۱۲۰ روز پشت سرهم این اراجیف را خواندم و نتنها آزاد نشدم بلکه هر روز بیشتر کتک خوردم. این آخرین جایی بودکه توانستم دستخط این طلبه را بخوانم . نمیدانم چند ماه در انفرادی بوده و جرمش چه بوده؟ و نمیدانم چه بر سرش آمده. با خود فکر کردم که شاید بعد از آن آزاد شده و به خودم وعده دادم که شاید اینها کسی را بیشتر از ۴ ماه در انفرادی نگه نمیدارند ولی بازهم چیزهایی میدیدم که امیدم را به نا امیدی تبدیل میکرد. یکی از چیزهایی که بسیار نا امید کننده بود برایم خط هایی بود که زندانیان مختلف بر روی دیوار میکشیدند که تاریخ از دستشان در نرود. در یکی از گوشه های پایین یکی از دیوار ها یکی از زندانیان روزشمار انفرادی خود را حک کرده بود. تا جایی که قابل شمردن بود ۷۱۷ روز بود که در این انفرادی محبوس بوده. البته این برای من صد در صد جای نا امیدی نبود چون من فکر نمیکردم هیچکس بتواند برای این مدت طولانی بدون هوای تازه و یا نور خورشید و در آن شرایط زنده بماند. ولی بعد از شمردن آن خطها فهمیدم که امکان زنده ماندن حد اقل تا ۷۱۷ روز وجود دارد.

در افکار خودم غوطه ور شده ام و چرت میزنم . صدای چرخهای چرخ غذا ناله کنان نزدیک میشود. به! امروز یک توقف بیشتر داشت. ظاهرا مهمان جدید داریم امشب. چرخ پشت در سلول من توقف میکند ونگهبان با باز کردن در مستطیلی کوچک پایین در از من میخواهد که بشقاب غذایم را به او بدهم. بشقاب را میدهم و او بعد از پر کردن دوباره از همان در کوچک که بیشتر شبیه سوراخ  است تحویلم میدهد و میگوید که امشب شب اول رمضان است و از فردا فقط ۲ وعده غذا خواهد بود. بعد از تشکر ظرف غذا را گرفتم و او بعد از قفل کردن همان در کوچک براه خود ادامه داد. و فکر کنم ۲ جای دیگر توقف کرد و بعد برگشت. در راه برگشت دوباره جلو در سلول من توقف کردو گفت که امروز نوبت حمام من است و بعد از غذا حاضر باشم که به حمام بروم.

بشقاب غذا حاوی مقداری برنج خمیر که بسختی میتوانستم دانه های برنج را درونش تشخیص دهم و مقداری خورشت بادمجان که لپه هایش کاملا له و بدون گوشت بود. یکی از سخت ترین کارهای انفرادی خوردن غذاست. غذا هرچه هم که باشد از گلوی آدم پایین نمیرود. در ضمن نه در انفرادی و نه در عمومی از آب خنک خبری نیست. اینها همه اش تبلیغات است که میگویند طرف را بردند آب خنک بخورد. باید شیر آب سلولم را ۱۰ دقیقه باز میگذاشتم تا آب کمی خنک شود و قابل شرب. لیوان پلاستیکی کهنه را شستم و گرفتم زیر شیر آب تا پر شود. آمدم رو روی یکی از ۲ پتویی که بعنوان زیر انداز برروی موزاییک های کف سلول انداخته بودم نشستم و با بی میلی شروع به خوردن غذا کردم. از آخرین باری که در زندگی میوه خوردم حدود ۳ ماه میگذشت. خیلی از مواهب هستند که در زندگی روزمره به نظر نمیرسند ولی وقتی که مدتی از آنها دور میشویم ٬ فقدانشان را حس میکنیم. یکی از این مواهب میوه بود. بیخود نبود که پوستم خراب شده بود و ناخنهایم پوسته پوسته میشد. کمبود ویتامین و نور خورشید را کاملا حس میکردم. ریه هایم در حسرت یک نفس عمیق را در هوای بیرون میسوختند. پوست بدنم در حسرت پنج دقیقه نور خورشید له له میزد. یکی از مشکلات انفرادی این است که از عالم بیرون بیخبری! اصلا نمیدانی آیا پایانی بر این روزها وجود دارد یا نه؟ اصلا نمیدانی الان در خیابانها چه خبر است. خانواده ات در چه حالی هستند.

ادامه دارد…

سران اصلاحات درزندان…

واقعا فکرش را هم نمیتوانستند بکنند.

زمانی که اون بالا بالاها بودند و بر اسب مراد یکه تازی میکردند هیچوقت فکر نمیکردند که دراین درگه که گه گه که که و که که شود ناگه نمیتوان از فردا آگه شد.

امروز دیدم که وب نوشته های ابطحی بروز شده. از اتاق بازجوئی با استفاده از لپتاپ خودش وب سایتش رو بروز کرده! کسی که میگه تو این مدت هنوز نتونسته یه دل سیر با خانوادش تماس داشته باشه و فقط چند تا ملاقات جسته گریخته داشته ٬ حالا اینترنت و لپتاپ در اختیارشه و میتونه برای بیرونیان! بنویسه.

واقعا مزدوری تا کجا؟ نتونستید ۲ ماه شکنجه و انفرادی۲۰۹  رو تحمل کنید؟ ما که کسی نبودیم و اسم و رسمی نداشتیم ۵ ماه شکنجه تو انفرادی ۲۴۰ رو بجون خریدیم و از حرفمون کوتاه نیومدیم. نمیدونستم که اینقدر ضعیف هستی که بخاطر عقیدت به این زودی کم میاری و میای مینوسی اغتشاشات؟ مردک تو فرق تظاهرات مردمی رو با اغتشاش نمیدونی؟ کاش اون فرقش بره تو چشت. میای مینویسی توهم تقلب؟ نکنه مغز فندقی تو رو هم شستشو دادن؟ واقعا دلم به حال اون جوونهایی میسوزه که رو دیوار این امامزاده ها یادگاری نوشتن . فکر میکردن که آخوندی که وبلاگ داشته باشه واقعا آدم حسابیه. درحالیکه بقول اشکوری آخوند خوبشم بده. خیلی زود وا دادی سید. فکر نمیکردم به این زودی وا بدی و متنبه بشی.

من کاری به اعترافات و دادگاه ندارم ولی این کاری که تو کردی الان اسمش سرسپردگی هستش. شاید تو رو مجبور کرده باشند که بیای تو بادگاه ! اراجیف سرهم کنی و به اصطلاح اعتراف کنی ولی کسی نمیتونه تو رو مجبور کنه که وبلاگت رو  بروز کنی و توش اراجیفی بنویسی که جوونهای عزیزمون رو دلسرد و افسرده کنی.

کاش در هنگام بازجویی بازجوی عزیزت انگشتهاتو شکسته بود که نتونی اینجوری حال جوونهای خام طرفدارت رو بگیری.

حرف زیاد دارم ولی حسش نیست. حالم گرفته شد بد جوری.

همیشه به این جوونها میگم که بابا! ما زمانی که این به اصطلاح سران اصلاحات سرکار بودند رفتیم زندان و شکنجه شدیم. اینا هم دستشون به خون کسانی که حاضر نبودن مثل اینا فکر کنن آلوده هستش. ولی چه کنیم که چاره ای نیست …