بایگانی دسته بندی ها: اخبار

خدا نیست، بخدا قسم خدا نیست- نامه دردمندانه دکتر سروش

«خدا نیست، بخدا قسم خدا نیست، نیست…»

اینها کلماتی بود که با صدایی دردآلود از دهان حامد بیرون می آمد و آب در چشم من می نشاند. با جسمی ویران و روحی پریشان از ایران گریخته و در گوشه یی از دنیا پناهی جسته و اینک در تلفن خشم و درد خود را پیش من بیرون می ریخت. حامد گناهی نداشت جز اینکه چند سال پیش به خاندان ما پیوسته بود و با دخترم کیمیا پیوند همسری بسته بود. جوانی آرام و سر براه، قانع و متواضع، اهل سلامت و عافیت که نه سودای سیاست داشت و نه صفرای ریاست. پیاده میرفت و زیاده نمی خواست و در دریای پرتلاطم زندگی چندان دور از ساحل شنا نمی کرد. از پدری و مادری هر دو نیکوکار و آموزگار. ده ماه پیش بود که توفانی وحشی ناگهان تومار آرامش وی را در هم پیچید. باغ وحش ولایت، طعمه میخواست. دیوان با داغ و درفش به سراغش آمدند و وحشت ها به جانش افکندند و دست آخر دو راهه یی پیش پای او نهادند که :یا دست از جان بشوی ویا به صدا و سیما بیا و هر چه ما میخواهیم بگوی. از او دو چیز ناقابل(!) میخواستند: یکی اینکه فاش بگوید همسرش هرزه و هرجایی است و لذا شایسته طلاق. دیگر اینکه پدر همسرش (عبدالکریم سروش) «مردکی» است به اصناف رذایل آراسته و وابستگی ها به اجانب دارد و حرام خوار و ناپاک و دشمن شریعت و طریقت و حقیقت است و….

وحوش ولایت گمان می برند که «حلقه ضعیف زنجیر» را یافته اند و آنرا زود می شکنند و به صاحب دیوان گزارش پیروزی نمایان میدهندوپاداش فراوان میبرند، و چون مناعت و مقاومت حامد، پنجه قساوت شان را شکست، برای شکستن کامل او دست به کار شدند، روحش را رنجه و جسمش را شکنجه کردند (کمترینش آنکه یک شب تا صبح، برهنه در سردخانه یی، او را لرزاندند و ترساندند و…)

و عاقبت باحالی نزار و بدنی بیمار او را به خانه فرستادند. در خانه، گاه از قوت رنج و شدت اضطراب چنان بی تابانه سر را بدیوار می کوفت که نزدیک بود سر و دیوار با هم بشکنند. حالا هم که بگوشه یی در خارج خزیده است، هنوز کابوس داغ و درفش می بیند و دیوان درنده را همه جا در تعقیب خود می پندارد.

قصه پر غصه خود را که با من گفت از سر شرم و دلداری گفتم «خدا از آنان نگذرد». سخنم تمام نشده بود که عقده خشمش شکافت و بر من آشوفت که «آقای دکتر اسم خدا را نبرید، خدا نیست، نیست، نیست…». خدا در آن تاریکخانه کجا بود که من بی گناه و بی پناه زجر می بردم و ضجه میزدم و از او پناه می جستم و آن درندگان بی شرم با تمسخرشان مرا بیشتر می گزیدند و می دریدند؟

خدای واحد قهار چه میکرد آن وقت که آن سه دیو تبهکار، به نام خدا، در من افتادند و مرا بی جان کردند؟… می گفت و می گریست. حالا دیگر از هیچ کس شکوه نمی کرد. از خدا هم شکوه نمی کرد، خدایی که عجالتاً خفته یا مرده بود.

گویی مرا به چالش می کشید، مرا که عمری الهیات و فلسفه و عرفان تدریس کرده بودم. پیدا بود که نه تنها راحت و سلامتش را ستانده اند، وجدان و ایمانش را هم لرزانده اند، آشکارا چیزی در او تکان خورده و فروریخته بود. حادثه کوچکی نبود: خدا را جسته بود و نیافته بود! خسوف الوهیت را، مرگ را، بی پناهی را، شکنجه را، تزویر دینی را، قساوت بی امان را، شر عریان را، سبعیت بی مرز انسان را، همه را یکجا چشیده و آزموده بود. حقاً تجربه مهیبی بود.

او بدریا رفت و مرغابی نبود- گشت غرقه، دستگیرش ای ودود.

من گرچه خود از سبکباران ساحل نبودم، چنین گرداب هائلی را نیازموده بودم. دستم از همه جا کوتاه بود. دیدم کار از تئولوژی نمیرود. دلیری و دلداری دادمش که «بسا کسا که به روز تو آرزومند است». خرم باش که از دست ظالمان رهیده یی. «نجوت من القوم الظالمین». از جهنم گذشته بدرآی. مگذار تو را شکسته ببینند. برخیز. بلا و شکست را نخواسته بودی، حالا پیروزی و بهبودی را بخواه. الگوی دیگران شو. یوسف وار از چاه گرگان برآی و سلطانی کن. «جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش». از بی ادبان ادب بیاموز. سرهنگی کردن با عاجزان را دیدی، خود با عاجزان سرهنگی مکن. به آینده یی بیندیش که در دیار ما هیچ کس خفت و ذلت نبیند، هیچ کس شکنجه نشود، هیچ کس شکنجه گر نشود، هیچ حصار و حریمی بدست متجاوزان نشکند، هیچ کس بی پناهی و بی خدایی را چنین عریان تجربه نکند، هیچ حیوانی دین دار نشود و سبعیت و حیوانیت را زیور دینی ندهد و در پوستین خلایق نیفتد. گفتمش دین همچو شراب است. آن چنان را آن چنان تر می کند. حیوانها را حیوان تر و انسان ها را انسان تر می کند. آن حیوانات، آن وحوش ولایت، که با تو در افتادند البته دیندار بودند و منافق نبودند و درست همین دینداری، درندگی شان را افزون تر کرده بود. چون به نام خدا می دریدند. چون دریدن را نه بازیچه، نه حق بلکه تکلیف خود میدانستند. خواجگان مسند ولایت هم چنین اند. آنها هم قتل و غضب و تجاوز را تکلیف خود میدانند و برای آن «حجت شرعی» دارند و همین آنانرا خطرناک تر می کند. گفتمش اگر مشفقانه بنگری آن وحوش هم بیمارند، بیماران روانی حقارت دیده و طعم کرامت ناچشیده. آرزو کن که هوای دیار ما دیگر بیمار پرور نباشد، شهید پرور نباشد، نفاق پرور نباشد، ولایت پرور هم نباشد. به جای آن، عاقل پرور و خنده پرور و شفقت پرور باشد. آرزو هم کافی نیست، تکاپو کن.

گفتمش مصییت تو عظیم است. یک از صد را با من گفتی و من هم یک از صد آن بی شرمی ها را با خلق می گویم. بی هیچ گناهی خودت را بریان و کیمیایت را گریان کردند، زندگی تان را سوختند، کارتان را گرفتند به مصیبت تان نشاندند. به غربت تان کشاندند و بسوی آینده یی تاریک فرستادند. حالا جامه صبر بپوش که خود کیمیایی دیگرست.

صد هزاران کیمیا حق آفرید                                      کیمیایی همچو صبر آدم ندید

فراموش مکن که حجم ستم در آن دیار مصیبت دیده چندان عظیم است که قصه تو و حصّه تو «چو خشخاشی بود بر روی دریا».

سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست                      کز خون دل و دیده بر او رنگی نیست

چشم نمناک و دل غمناک و جان سوخته خود را در کنار جان آن سوختگان بگذار و یاد آن مجروحان را مرهمی بر جراحات خویش کن. این  حاکمان حجاج صفت مگر کم قتل وتجاوز و تطاول وچپاول وغارت وجنایت ومصادره و اعدام  و رای دزدی وشهید دزدی و……..کرده اند؟مگر مادران داغداروپدران سوگواروفرزندان یتیم وهمسران بی جفت وزندانیان زخم دیده وخاندانهای فروپاشیده کم بوده اند؟به آنان بیندیش وبر آنان رحمت آور.  و با رسول علیه السلام بخوان که: خدایا ظالمان را بر ما چیره مکن و چون یونس در شکم نهنگ از حامدان و مسبحان باش.

از حامد خدا که پرداختم به خدای حامد پرداختم. گفتم:

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی                             گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی

از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست              ور متفق شوند جهانی به دشمنی

بارخدایا!

عاشقان از تو توقعی ندارند. عیسا و حسین و حلاج را در کوره عشق خود بگداز و خون بریز و باک مدار. «منت پذیر  غمزه خنجر گذار» تواند. اما عاقلان چطور؟ با ناخرسندی آنان چه می کنی؟ مگر خود به آنان حق احتجاج نداده یی؟ استغنای معشوقانه را برای عاشقان بگذار. عاقلان از تو حکمت و حجت و رحمت ومحبت  می خواهند.

میدانم که بلاها و شکنجه ها، گاه صلابت زا و طهارت آفرین اند «که بلای دوست تطهیر شماست». گاهی حتی عشق پرورند و رندان بلاکش را عاشق تر می کنند، اما خرد سوز و ایمان فرسا هم هستند. اگر عاشق را شاکرتر می کنند، عاقل را ستیزنده تر می کنند. میدانم که

گر جمله کائنات کافر گردند                            بر دامن کبریات ننشیند گرد

چون

کفر و دین هر دو در رهت پویان                       وحده لاشریک له گویان

و گمان ندارم که کفر کافران تو را غمناک یا ایمان مومنان تو را طربناک کند که برتر از شادی و غمی.

حالا که چنین است و تو چون ماه بر آسمان چنان ارتفاع گرفته یی و «دیدار می نمایی و پرهیز می کنی» که عارفان هم از جدائیت شکوه می کنند، و چنان در خسوف الوهیت و سحاب احتجاب رفته یی که پروای کفر و ایمان و غم و شادی خلایق را نداری، و چون گذشته دست تصرف در تاریخ دراز نمی کنی و عقاب و کیفری بر ظالمان فرو نمیزیزی… و حالا که گویی آدمیان را بخود وانهاده یی و آنان را به سر تازیانه یی نمی نوازی و عاقلان را ایماء و الهام داده یی که از تو انتظار دخالت و عنایتی نبرند، پس بر این بلاکشان باری فزون از طاقت منه و از عاقلان ناخشنود و شاکیان بی ایمان روی در هم مکش و کفرشان را کیفر مده. ظالمان خدافروش را که نمی گیری، مظلومان بی خدا را هم مگیر.

می بینی که از «منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد» و حکم اندر کف رندان است و داعیان دین تو «بر هم افتاده چو ماران ز بر ماران» کفرپروری و ایمان سوزی می کنند و یوسفان را بگرگان میدهند و خلقی را به اسارت گرفته اند و شرارت می ورزند، انصاف ده که «حافظ» قران هم اگر زنده بود، به شکایتی خالص بسنده می کرد و از آن یار دلنواز «شکری را با شکایت» نمی آمیخت. بی چونی و استغنایی که در کار توست و حکمت و غایت و مصلحت را پس میزند چرا خرد را حیران نکند و زبان را به شکوه نگشاید و دل را به کفران نکشد؟

بلی ما تیره چشمان، به حکم بشریت، درازنای تاریخ و فراخنای هستی را نمی بینیم و از غایت امور بی خبریم اما با همین نفس که تو دادی دم از محاجه با تو میزنیم و  وام خرد میگزاریم و نه خائف بل واثقیم که از حلقه بندگان تو بیرون نمیرویم.

بار خدایا

از غزالی آموخته‌ام که هیچ‌کس را لعنت نکنم حتی یزید را، اما اینک فروتنانه

از تو رخصت می طلبم تا بر جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین  بفرستم.

خداوندا به احسانت به حق نور تابانت               مگیر .آشفته می گویم که جان بی تو پریشان است

تو مستان را نمی گیری پریشان را نمی گیری    خنک آن را که میگیری که جانم مست ایشان است

وگر گیری ور اندازی چه غم داری؟ چه کم داری؟ که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابان است

عبدالکریم سروش

اسفند 1389

ربیع الاول

به نقل از جرس

ما را چه می شود؟

مدتی است که دچار یاس نوشتاری شده ایم.

دیگر آن طراوت و شوق نوشتن در ما کور شده است.

همه سعی می کنیم که انگشت اتهام به سمت یکدیگر بگیریم تا سرخوردگی انقلاب ناکام سال گذشته را که به صورت بغضی گلویمان را می فشارد ، بر دوش دیگری بیندازیم.

بالاترین هم که رفت و به سرنوشت بقیه سازمانهایی که دچار عدم مدیریت صحیح شده اند پیوست. قلع و قمع مخالفان دقیقا دنباله روی راه جمهوری اسلامی است که از نظر ما مردود است. از امروز لینک پخش زنده سایت بالاترین را از وبلاگم برداشتم چون دیگر سایت مورد علاقه ام نیست.

هرچند که دوستان عزیز چند وبسایت دیگر را که قرار است ریشه های آزادگی را بصورت روزنامه پاسداری کنند ، بنا نهاده اند ولی باز هم مشکل سرخوردگی ما درمان نمی شود. من به شخصه تمام این وبسایتها را دوست دارم و سعی می کنم در آنها نهایت فعالیت را داشته باشم ولی آیا مشکل ما این است؟

یادتان هست مسائلی که قبل از انقلاب اسلامی بالاترین پیش آمد؟ گروهی سعی می کردند سرخوردگی همگانی خود را با ترور شخصیتی هنرمندان آزاده ای همچون نیک آهنگ کوثر جبران کنند. من هیچ کدام از طرفین دعوی را سرزنش نمی کنم ولی دوستان به راستی این راهش نیست. بهتر است کمی خویشتندار باشیم.

نسل ما به خوبی سرخوردگی بعد از حماسه ۱۸ تیر ۷۸ را به خاطر دارد. ولی ما اینگونه به جان هم نیوفتادیم. صبر کردیم. البته در آن زمان امکانات دنیای مجازی به حد امروز نبود و نمی توانم مقایسه کنم که در صورت وجود امکانات ، ما چه می کردیم؟ همین سرخوردگی باعث قدرت گرفتن و در نهایت روی کار آمدن احمدی نژاد و دار و دسته اش شد. در حالیکه دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد.

به نظر من بهتراست دوباره خود را جمع و جور کنیم. مواضع خود را روشن کنیم و دست به دست هم بدهیم و علیه دشمن ایرانی و آزادی متحد و همزبان باشیم. مثلا در زمان انتخابات هرچند که من و دوستانم نظر مثبتی نسبت به مهندس موسوی نداشتیم ولی هرگز از همصدایی با دیگرانی که مشتاقانه برای ایشان تبلیغ می کردند ، باز نایستادیم فقط برای اینکه وحدت کلمه را حفظ کنیم. اکنون هم هرچند که اختلافاتمان زیاد است ولی بجای تمرکز روی اخلافات بهتراست برای مبارزه معنوی با دشمن مشترک اقدام کنیم. اجازه بدهیم که نهالی که دوباره سال گذشته نشانده شد دوباره جان بگیرد و هرکداممان با قطره آبی ، آن را آبیاری کنیم.

حرفهای زیادی برای گفتن دارم که بغض اجازه بیان آن را نمی دهد. می ترسم بیشتر از حد احساساتم را در نوشته هایم دخالت دهم و تفکرم جهت دهی نوشته هایم را از دست بدهد.

بزودی با حرفهای زیادی باز خواهم گشت.

پیروز و شاد باشید.

امکان زیر نویس و ترجمه ویدئو ها در یو تیوب

امروز متوجه تغییر جالبی در ویدئوهای یو تیوب شدم.

اگر روی کلید CC زیر ویدئوی در حال پخش کلیک کنید میتوانید حرفهای بیان شده در ویدئو را بصورت زیر نویس بخوانید و یا حتی میتوانید ترجمه فارسی آنرا بصورت زیر نویس ببینید.

هرچند که این امکان جدید راه درازی برای تکامل در پیش دارد ولی امکان فوق العاده جالب و مفیدی است.

دفتر مکارم شیرازی صدور فتوای اعدام را تکذیب کرد.

به نقل از وب سایت رادیو فردا:
http://www.radiofarda.com/archive/news/20100304/143/143.html?id=1973993

بخش دفتر ميهمانان در سايت رسمی آيت‌الله مکارم شيرازی، از مراجع تقليد قم، در پاسخ به پرسشی در مورد معتبر يا غيرمعتبر بودن صدور فتوای اعدام از جانب وی در مورد يک فعال دانشجويی، نوشت : «مطلقاً چنين فتوايی درباره‌ی چنين اشخاصی» صادر نشده است.

پيشتر برخی سايت‌های خبری گزارش داده بودند که حکم اعدام محمد امين وليان، دانشجوی ۲۰ ساله ی دانشگاه دامغان، با استناد به سخنان آيت‌الله مکارم شيرازی در خصوص محارب بودن حرمت‌شکنان روز عاشورا صادر شده است.

سايت آيت‌الله مکارم شيرازی در ادامه‌ی پاسخ خود از لزوم «عفو جوانانی که تحت تأثير هيجانات خاصی دست به بعضی خشونت‌ها زده‌اند» نيز سخن به ميان آورده است.

تجمع دانشجویان ایرانی و آزدادیخواه دانشگاه مک مستر کانادا در حمایت از راهپیمائي روز ۲۲ بهمن جنبش سبز

دانشجویان ایرانی و دیگر دانشجویان طرفدار آزادی در دانشگاه مک مستر کانادا امروز از ساعت ۹ صبح تا چهار بعد از ظهر در استیودنت سنتر دانشگاه گرد هم می آیند تا ضمن اعلام حمایت از راهپیمائی آزادیخواهانه و حق طلبانه جنبش سبز ملت ایران در روز ۲۲ بهمن ٬ مراسم ویژه ای را برگذار کنند.
جامعه دانشجویان ایرانی دانشگاه مک مستر از همه دوستانی که در همیلتون یا شهرهای اطراف زندگی میکنند دعوت میکند تا در این مراسم حضور بهم رسانند تا برنامه ای قوی و تاثیرگذار برگذار گردد.

مقاومت دانشجویان ایرانی دانشگاه مک مستر مانع سخنرانی حامی آمریکائی ا.ن گردید.

درود به همه دانشجویان آزادیخواه ایرانی دانشگاه مک مستر کانادا.
دیشب قرار بود یک سخنرانی به مدت ۳ ساعت توسط Phil Wilayto یکی از به اصطلاح ژورنالیستهای آمریکائي که مثلا طرفدار صلح در خاورمیانه است در مورد ظلم و تحریف صورت گرفته توسط مطبوعات غربی علیه جمهوری اسلامی برگزار گردد.
پس از کسب اطلاع از این سخنرانی و با تحقیقی که توسط بقیه دانشجویان سبز ایرانی دانشگاه مک مستر صورت گرفت ٬ مشخص گردید که نامبرده تا کنون فقط سفری ده روزه به دعوت دولت کودتا به ایران داشته و همچنین نامبرده یکی از شرکت کنندگان در مهمانی ناهار ا.ن در نیویورک بوده است. او همچنین یکی از حامیان حکومت های پوسیده کمونیستی آمریکای جنوبی است.
انجمن دانشجویان ایرانی مک مستر در ابتدا سعی کرد با این شخص تماس برقرار کند و از او بخواهد بدلیل اقدامات ددمنشانه دولت کودتا از این سخنرانی منصرف شود و حتی به او گفته شد که اگر میخواهد از تاریخ و پیشینه تمدن ایران صحبت کند ٬ نباید از دولت کودتا حمایت کند و باید اقدامات تروریستی دولت را محکوم نماید که این قضیه با مخالفت او روبرو شد.
بنابراین طی جلسه ای٬ اعضای انجمن دانشجویان ایرانی مک مستر تصمیم گرفتند که با بایکوت این مراسم نسبت به شرکت اعتراضی در حاشیه این سخنرانی اقدام کنند و حتی بروشورهایی تهیه گردید که سابقه این شخص در حمایت از دولتهای غیر مردمی و دیکتاتورها و همچنین جنایت هاییی که توسط رژیم اسلامی نسبت به مردم بی دفاع ایران انجام شده در مراسم سخنرانی پخش گردد.
پس از این اقدامات و با ایستادگی دانشجویان ایرانی دیشب این مراسم برگزار نگردید.
جا دارد این پیروزی را به همه آزادیخواهان ایرانی تبریک بگویم.
ما بیشماریم.

نامه دکتر عبدالکریم سروش به خامنه ای:

بنام خدا

عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد.
صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند.
قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدند
و جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.
چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.
شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.

آقای خامنه ای،

که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. “زان يار دلنوازم شکری است با شکايت.” نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که “حرمت نظام هتک شد” و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ريخته و دست های بريده و دامانهای دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند.

“پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،” قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه ای،

می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنيد. خطا کرده ايد، خطايی سخت. تدبير اين خطا را من دوازده سال پيش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگيريد. از حق بودن و فضيلت بودنش بگذريد. آن را برای رسيدن به حکومتی کامياب به کار گيريد. اين را که می خواهيد؟. چرا شيپور را از سر گشاد می زنيد؟ چرا ميان مردم عسسان و خفيه نويسان و جاسوسان می گماريد تا ضمير آنان را بخوانند يا به حيله و ترفند، سخنی از زير زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نويسندگان را … آزاد بگذاريد ، مردم به صد زبان حکايت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبير ملک وتنظيم نظام ياری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنيد. آنها ريه های جامعه اند. اما شما از بيراهه و کژراهه رفتيد. و اينک در طلسم تهلکه ای افتاده ايد و قربانی نظام بسته ای شده ايد که ديرگاهيست خود آن را آفريده ايد، که نه نقد در آن می رويد نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنيد با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آوريد. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی بايد به شما نموده باشد که افيون استغنا وافسون استبداد، زيرکی و دانايی را از شما ستانده است. و اينک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنيد. و خون را به خون می شوئيد مگر طهارتی حاصل کنيد.

خيانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنايت برديد، خيانت و جنايت بس نبود تجاوز به زندانيان را بر آن افزوديد، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کرديد. درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان را هم امان نداديد و از دم تيغ گذرانديد. عاقبت هم به جانيان و بانيان جايزه داديد و به ريش همه خنديديد و ريش سرباز بی نوايی را گرفتيد که چرا ماشين ريش تراشی را به سرقت برده است!
از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که

لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذرد رسوا کند

می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گريند و به زبان حال و قال با خدا می گويند:

ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک وليا و اجعل لنا من لدنک نصيرا ( خداوندا ما را از اين محيط پرستم نجات بخش وبرای ما ياوری بفرست.)

می دانستم که “چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است.” زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولايت جاير را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که “خدايا چرا ما را رها کرده ای”، مگر سياهکاران را نمی بينی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رويان را نمی نگری که شيرينی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می بينی و بازهم استغنا می ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: “هتک حرمت نظام”، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که

آفرين ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت ديگران
باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه ای،

می خواهم به شما بگويم دفتر ايام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرويش به يغما رفته است و طشت رسوائيس از بام تاريخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاريت خود را باز گرفته است. آن دليری ها که در کنج خلوت و در پرده تزوير می کرديد فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گريبان شما را سوخته است. خائفم که بگويم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شريعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعيت از شما گريخته است. ايران سبز از اين پس ديگر آن ايران سياه و ويران نيست. سبزی وسپيدی اين جنبش به عنايت و اجابت الهی بر سياهی جور شما پيشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر عليه شما بشورند.

سالها اعوان و انصار شما زير چتر حمايت و ولايت شما چون شغالان گرسنه در پوستين خلق افتادند و امنيت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلويشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزاديشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دينشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشيدند، و به نام دين خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خيانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بيت الاحزانی بنام صدا و سيما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغين و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنيا فروختند که همگان عاشقان سينه چاک نظام ولايتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زير پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشيدند و دانايان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پيران دريغ داشتند، آيت الله های رنگين ساختند و فتاوای سنگين از آنان گرفتند تا نويسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعيت بند از بند بگشايند، در پی ماليخوليای دشمن ستيزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشيدند و جمعی را به بند کشيدند، و اقارير مضحک بر زبانشان نهادند و کيفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضايی بيداد را به نهايت رساندند، گويی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چيزی کم نياورد.

اين مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زيرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزوير های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعيت افروخت که کاشانه ولايت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه “رزمايش” بود، نه” فتنه” و نه” مسجد ضرار” (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدانهای بيدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.

آقای خامنه ای،

بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:

با دعای شب خيزان ای شکر دهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليمانی

و گفتند:

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند

نشنيدند و عاقبتشان را شنيدی.

جنبش سبز برای آفريدن ايرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طيبه ای که پايی در زمين و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهيم). اين جنبش شهيد سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوينده و گفتمان سبز خود را پيدا کرده است. محصول بيست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پيکارگران عرصه سياست و فرهنگ است. بيهوده می کوشيد با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنيد. خود را مگر بشکنيد.

اين نه آن شير است کز وی جان بری
يا ز پنجه قهر او ايمان بری

فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن در آستين ژنده قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته ايم و خدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شيرين تر از اين ندارد که عيدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اينک می گرياند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستيد به پابوس شما بيايد، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خيابانی، اجتماعات آئينی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زيان شما روان می شوند.

ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه اش را می بريد. فاشيسم مشربان به شما فروختند که آزادی يعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستيد که شفای امراض مهلک نظام شما در اين خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گرديد (که در آن هم عزمی و جديتی نيست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتيد، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتيد نقد شما را بگويند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتاديد. می گذاشتيد سخن راستين مردم را با شما در ميان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس ميهن اند، نه “پايگاه دشمن.” و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنيد.

ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک.

***

با خود می گويم برای که اينها را می نويسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائيش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم يتقون (آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴)

بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته ام و درس دين داده ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.

ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه مردان راستگو و به آب ديده پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سينه های بريان و چشم های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر. باد را بگو تا خيمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.

آب و دريا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن يا ربنا آب طهور
تا شود اين نار عالم جمله نور

رمضان مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهريور ۱۳۸۸ شمسی
عبدالکريم سروش

اپل اسنو لئوپارد را به بازار عرضه کرد (به نقل از بی بی سی فارسی)

ظاهر سیستم عامل “اسنو لئوپارد” نسبت به نسخه قدیمی سیستم عامل اپل تغییر چندانی نکرده است

فروش تازه ترین نسخه سیستم عامل کامپیوترهای اپل مک، تحت عنوان “اسنو لئوپارد” آغاز شد.

شرکت اپل اعلام کرده که عمده تغییرات سیستم عامل جدید به نسبت سیستم عامل قبلی (لئوپارد) در نحوه اجرا و برنامه نویسی این نرم افزار ایجاد شده و در ظاهر تغییر چندانی رخ نداده است.

با این وجود برخی امکانات به “اسنو لئوپارد” اضافه شده است؛ از جمله این سیستم عامل اجازه می دهد کاربر اتفاقاتی را که در محیط کار رخ می دهد به شکل فیلم ضبط کند و همچنین در هنگام نمایش فیلم ها یا قطعات ویدئو، به کاربر امکان می دهد که این قطعه را مستقیما به سایت یوتیوب ارسال کند.

سیستم عامل “اسنو لئوپارد”، درون خود عملکرد نرم افزار Micrisift Exchange Server (که یک نرم افزار پرطرفدار ارسال و دریافت ئی میل و نگهداری تقویم کار است) را پشتیبانی می کند.

سیستم عامل

سیستم عامل برنامه ای است که امکان اجرای نرم افزارهای مختلف و محیطی برای اجرای این نرم افزارها را بر روی کامپیوتر فراهم می کند.

همچنین اگر کاربر همزمان بر روی کامپیوتر خود از سیستم عامل ویندوز نیز استفاده می کند، از این پس لزومی نخواهد داشت که برای دسترسی به فایل های ویندوز کامپیوتر خود را خاموش و روشن کند و از درون “اسنو لئوپارد” می تواند به فایل های محیط ویندوز نیز دسترسی داشته باشد.

این نرم افزار برای نصب به حداقل پنج گیگابایت فضای خالی بر روی هارد دیسک نیاز دارد (نصف میزان مورد نیاز در نسخه قبلی و یک سوم ویندوز 7) و به گفته اپل، حدود “90 درصد” کد برنامه های آن بازنویسی و بهینه شده است.

از این رو است که به برآورد برخی کارشناسان “اسنو لئوپارد” بسیار سریع تر از لئوپارد عمل می کند.

دیوید پوگ، گزارشگر اینترنشنال هرالد تریبیون در گزارشی نوشت زمان بوت شدن (آماده شدن کامپیوتر برای کار پس از روشن کردن) بر روی یک کامپیوتر مک بوک ایر، از 100 ثانیه به 72 ثانیه کاهش پیدا کرده و نرم افزارها به وضوح سریعتر از نسخه قبلی این سیستم عامل اجرا می شوند.

بنا به ارزیابی کارشناسان “اسنو لئوپارد” بسیار سریع تر از نسخه قبلی سیستم عامل اپل است.

ضمن اینکه اگر نرم افزاری را برای بار دوم اجرا کنید، زمان آغاز به کار نرم افزار به نصف تقلیل می یابد.

این نرم افزار که تنها بر روی کامپیوترهای اپل مجهز به پردازنده اینتل قابل اجرا است، در بازار نرم افزار سیستم عامل رو در روی سیستم عامل ویندوز 7 شرکت مایکروسافت قرار می گیرد که قرار است در ماه اکتبر به بازار عرضه شود.

اسنو لئوپارد، تنها بر روی DVD عرضه می شود و فروش آن از طریق دانلود انجام نمی شود.

هزینه خرید این نرم افزار برای کسانی که تا کنون از سیستم عامل لئوپارد استفاده می کرده اند، 30 دلار و برای کسانی که کامپیوتر آنها مجهز به سیستم عامل قدیمی تر (تایگر) است، 170 دلار اعلام شده است، هر چند نرم افزارهای iWork (رقیب نرم افزارهای آفیس – ارائه شده از سوی اپل)، iLife و GarageBand نیز در نسخه گرانقیمت تر گنجانده شده اند.

در حال حاضر مایکروسافت حدود 95 درصد بازار سیستم عامل را در اختیار دارد و اپل و لینوکس با در اختیار داشتن 3 و 2 درصد بازار در تلاشند سهم خود را افزایش دهند.

هر دو شرکت اپل و مایکروسافت منتظر ارائه اولین سیستم عامل شرکت گوگل (Chrome OS) هستند که در نیمه دوم سال 2010 عرضه می شود.

سران اصلاحات درزندان…

واقعا فکرش را هم نمیتوانستند بکنند.

زمانی که اون بالا بالاها بودند و بر اسب مراد یکه تازی میکردند هیچوقت فکر نمیکردند که دراین درگه که گه گه که که و که که شود ناگه نمیتوان از فردا آگه شد.

امروز دیدم که وب نوشته های ابطحی بروز شده. از اتاق بازجوئی با استفاده از لپتاپ خودش وب سایتش رو بروز کرده! کسی که میگه تو این مدت هنوز نتونسته یه دل سیر با خانوادش تماس داشته باشه و فقط چند تا ملاقات جسته گریخته داشته ٬ حالا اینترنت و لپتاپ در اختیارشه و میتونه برای بیرونیان! بنویسه.

واقعا مزدوری تا کجا؟ نتونستید ۲ ماه شکنجه و انفرادی۲۰۹  رو تحمل کنید؟ ما که کسی نبودیم و اسم و رسمی نداشتیم ۵ ماه شکنجه تو انفرادی ۲۴۰ رو بجون خریدیم و از حرفمون کوتاه نیومدیم. نمیدونستم که اینقدر ضعیف هستی که بخاطر عقیدت به این زودی کم میاری و میای مینوسی اغتشاشات؟ مردک تو فرق تظاهرات مردمی رو با اغتشاش نمیدونی؟ کاش اون فرقش بره تو چشت. میای مینویسی توهم تقلب؟ نکنه مغز فندقی تو رو هم شستشو دادن؟ واقعا دلم به حال اون جوونهایی میسوزه که رو دیوار این امامزاده ها یادگاری نوشتن . فکر میکردن که آخوندی که وبلاگ داشته باشه واقعا آدم حسابیه. درحالیکه بقول اشکوری آخوند خوبشم بده. خیلی زود وا دادی سید. فکر نمیکردم به این زودی وا بدی و متنبه بشی.

من کاری به اعترافات و دادگاه ندارم ولی این کاری که تو کردی الان اسمش سرسپردگی هستش. شاید تو رو مجبور کرده باشند که بیای تو بادگاه ! اراجیف سرهم کنی و به اصطلاح اعتراف کنی ولی کسی نمیتونه تو رو مجبور کنه که وبلاگت رو  بروز کنی و توش اراجیفی بنویسی که جوونهای عزیزمون رو دلسرد و افسرده کنی.

کاش در هنگام بازجویی بازجوی عزیزت انگشتهاتو شکسته بود که نتونی اینجوری حال جوونهای خام طرفدارت رو بگیری.

حرف زیاد دارم ولی حسش نیست. حالم گرفته شد بد جوری.

همیشه به این جوونها میگم که بابا! ما زمانی که این به اصطلاح سران اصلاحات سرکار بودند رفتیم زندان و شکنجه شدیم. اینا هم دستشون به خون کسانی که حاضر نبودن مثل اینا فکر کنن آلوده هستش. ولی چه کنیم که چاره ای نیست …

اخبار روز جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۸۸

معمولا جمعه ها خبر خاصی مخابره نمیشه.
یه سری چرندیات مربوط به نماز جمعه که همش تکراری و کلیشه ای هستش و جهت فقط اطلاع گفته میشه و هیچ ارزش قانونی نداره.
خبر دیگه ای که به نظر من جالب بود این بودکه افروغ و چند نفر دیگه اومدن و دادگاههای فرمایشی رو محکوم کردن. برام خیلی جالبه چرا که اینا تا حالا تو همین حکومت و نظام بودن. تا حالا حقوقشون رو از همین نظام دریافت میکردن توی پست های مختلف.
آقا جان شما که تا حالا جزئی از این نظام بودی یا زمانی که مقامی داشتی هیچ وقت به همچین موردی برخورد نکرده بودی؟ هیچوقت دادگاه فرمایشی ندیده بودی ؟ هیچ وقت نشنیده بودی که از طرف بزور اعتراف میگیرن؟ هیچوقت نشنیده بودی که افرادی رو در زندانها بخاطر عقیده شکنجه میدن؟ هیچوقت تقلب در انتخابات ندیده بودی؟ هیچوقت ظلم ندیده بودی؟ چرا اون زمان ساکت بودی و حمایت میکردی؟ نکنه مرگ حقه ولی برای همسایه. اینو بدون که تو هم همسایه یکی دیگه هستی و یه روز همون مرگی که حق همسایه تو بود ٬ حق تو هم خواهد شد چون تو هم همسایه یکی دیگه هستی…
نکنه حالا که از خر قدرت پیاده شدی چشمت به اینهمه ناملایمات باز شده؟ نکنه حالا که حقوق مفتت قطع شده فهمیدی دورت چه خبره؟ یا شاید دوباره میخوای برگردی به قدرت و بتونی دوباره از دید برتر به ملت نگاه کنی؟
آقای ابطحی که تو این یک ماه کلی وزن کم کردی تو زندان. برادر من. من زمانی که شما صاحب منصب بودی در این نظام به جرم نوشتن تفکراتم روی کاغذ. دستگیر شدم . شما فعلا یک ماهه که داری زجر میکشی. من ۶ ماه تموم تو انفرادی ۲۴۰ شکنجه روحی جسمی و روانی شدم. چرا اجازه همچین اقدامی رو دادی؟ شاید بگی که اطلاعی نداشتی که البته این عذر بدتر از گناهه. به نظر من بد نیست یه کم اون تو آب خنک بخوری تا بدونی زندونی هایی که در زمان صاحب منصبی حضرتعالی و بقیه حضرات در دانشگاه اوین ارشاد میشدن چی میکشیدن. بدونی که خانواده زندانی ها چه حالی داشتند. دست شما هم بخون اون افرادی که بجرم ابراز عقیده یا حتی داشتن عقیده متفاوت از شما حضرات اعدام شدند آلوده هستش. آقای تاج زاده و رمضانزاده٬ خاتمی و دیگر آقایانی که صاجب منصب بودن تو این رژیم و الان که دستشون از قدرت کوتاهه مدافع حقوق مردم شدن و صدای ننه من غریبم شون گوش فلک رو کر کرده. من زمانی که تو انفرادی شکنجه میشدم به اشتباه خودم در خرداد ۷۶ پی بردم وقتی که به خاطر مبارزات انتخاباتی برای خاتمی خواب و خوراک نداشتم و تمام وقت و زندگیم رو در طی چند ماه صرف این کار کردم. اونجا فهمیدم که چه اشتباه بزرگی کردم واین شکنجه ها تاوان اون اشتباه وحشتناکه.
جناب آقای افروغ! چیه؟ زبون در آوردی؟ موج سبز رودیدی و فهمیدی که میتونی پشتشون قایم بشی و حسابت رو از بقیه جدا کنی؟ نه برادر من اینطور نیست. تو هم هم دست نظامی. درسته که الان کاره ای نیستی ولی وقتی کاره ای بودی و ظلم و ستم و شکنجه و آدم کشی دیدی و صدات در نمی اومد٬ چی؟ اون زمان باید حرفی میزدی و از مظلوم دفاع میکردی که قدرت داشتی و کاره ای بودی. نه تو بلکه بقیه کسانی که تا قدرت داشتند شریک جنایت بودند ولی همینکه از خر مراد پیاده شدند طرفدار آزادی بیان و مدافع مظلوم شدند و ولایت فقیه رو به چالش کشیدند.
بگذریم از ابطحی و بقیه حضرات٬ زمانی که پنچ شش هزار نفر افراد بی دفاعی رو که بیشترشون تو دادگاه فقط به حبس محکوم شده بودند رو اعدام کردند سال ۱۳۶۷ آقای موسوی هنوز نخست وزیر بود. گیریم که ایشون نمیتونستند جلو این ظلم و آدم کشی رو بگیرند قبول! لااقل میتونستند از این اقدام اعلام برائت کنند و خودشون رو اون زمان از نظام ظلم و جور کنار بکشند. وقتی آدم یک مسئولیتی رو قبول میکنه باید پای همه چیزش باشه. یعنی آقای موسوی هم باید بابت اون خونهای به ناحق ریخته شده جوابگو باشه. دستش به خون هزاران جوان این مملکت آلوده هستش.
ادامه دارد…