چکامه ی چکاوک

ایوان گل Ivan Goll – مترجم: حسین منصوری

• ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان بی برگ پنهانی
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی …

برگرفته از سایت اخبار روز: www.akhbar-rooz.com

به درگاه خدایان بیشماری سجده برده ام
تا برکت تمنا کنم.
مشعل ایمان افروخته ام
برنج فروتنی خورده ام
بره ی طاعت بر مذبح نشانده ام
به روزهای غم انگیز روزه گرفته ام
و در آستانه ی فصل ها رقصیده ام.
هر بار اما
با برآمدن روز حامله
با دهانی تلخ تر
و روانی تشنه تر
از خواب برخاسته ام
و خدایان را به یاری خوانده ام
بی آنکه پاسخی شنیده باشم.

اما تو
آری تنها تو
تویی که لابلای درختانی که خش وُ خش میکنند پنهانی
و جلوه ات خریداری ندارد:
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی
تنها تویی که در انتهای شب ایستاده ای وُ در ابتدای روز
تنها تویی که پرچمدار زندگی هستی وُ تسلای مرگ
تنها تویی که بزرگ هستی ای پرنده ی کوچک.

سی سال ِ آزگار
یازده هزار بار
در حجره ای تاریک نشستم
با چشمانی تهی از خواب وُ گوشهایی آکنده از تمامی رنج های جهان.
خاک زرین ستارگان را
از لابلای انگشتان استخوانیم گذردادم
و رد خسته ی انگشتان پاهایم را
به خاک سیاه زمین بخشیدم
و آنگاه
میان خاک و خاک
شعله ی بیهوده سوز قلبم
بسوی آن آسمان آکنده از ابرهای مسدود
تپیدن گرفت.

اما تنها تو
ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان بی برگ پنهانی
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی
در انتهای شب
در ابتدای روز
بزرگ پرچمدار زندگی
تسلای مرگ.

سی سال آزگار چند روز می شود؟
سیصد هزار روز یا سه روز؟
حساب انسان ها
پس از سپری گردیدن آن زمان دراز دراز دراز کوتاه
بر اساس شمارش معشوقه ها وُ جنگ ها وُ سفرهای دریایی وُ
پادشاهان به دار آویخته شده وُ تابستان های از دست رفته وُ
آمد وُشد شهاب ها وُ تعداد مرده ها استوار می گردد

اما تو
تنها تو
ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان پرشکوفه پنهان هستی
تنها تویی که آوازهایت را شمارش نمی کنی
تنها تویی که در انتهای شب می خوانی وُ در ابتدای روز
پرچمدار بزرگ زندگی
تسلای مرگ.

اما خدایان می میرند
آسمان ها می پوسند
محراب ها خزه پوش فراموشی می شوند
ستون های مغرور سنگ ریزه سریز می کنند
لبخند انسان ها بر گونه هاشان زنگ می زند
نفس هاشان کپک می بندد
کلیه های از کار افتاده شان به چرک نفرت می نشیند
شهرهاشان به بارانی شسته می شوند وُ ناپدید می گردند
حتی تخته سنگ جلجتا شکاف برمی دارد وُ نگونسار می شود

اما تنها تو
ای پرنده ی کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان تبردیده پنهان هستی:
تنها تویی
که آوازهایت را همچنان می خوانی و می خوانی.

باشد که به ساعت پنج صبح
در انتهای تمامی شب ها
و در ابتدای تمامی روزها
تمام شوم وُ تنها تو ای چکاوک
در رثایم
گریه سردهی!