افسوس که از چاله به چاه افتادیم – شاهرخ

Chaleh Be Chah

دوباره فتنه چشم تو …فتنه بر پا کرد
دلم دلم ز شهر …چو دیوانه رو به صحرا کرد
زبخت زبخت یاری بیجا طلب مکن کین شوم
چو جغد میل به ویرانه داشت غوغا کرد

خدا خراب کند
خدا خراب کند
خانه کسی که مملکتی
برای مصلحت خویش خانه یغما کرد

(من هیچ ندانم که آنکه مرا سرشت… از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت؟…

جامی و بتی وبربتی بر لب کشت… این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت)

افسوس که از چاله به چاه افتادیم
از اوج سحر به شامگاه افتادیم
رفتیم به جستجوی راهی بهتر
گم کرده جهت به کوره راه افتادیم
رفتیم به جستجوی راهی بهتر
گم کرده جهت به کوره راه افتادیم

این بود نتیجه ندانم کاری
بیچارگی و اسیری وغم خواری
هشدار که گرگان به کمینند هنوز
این قوم نداند بجز مکاری
هشدار که گرگان به کمیند هنوز
این قوم نداند بجز مکاری

(گویند بهشت حورو عین خواهد بود …آنجا می و شیرو انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزینیم چه باک …چون عاقبت کار چنین خواهد بود )

تا چنگ زنم به روی دریاها خشت ؟
بیزار شدم ز بت پرستان کنشت !
خیام خیام خیام خیام خیام که گفت دوزخی خواهد بود…
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت ؟

افسوس که از چاله به چاه افتادیم
از اوج سحر به شامگاه افتادیم
رفتیم به جستجوی راهی بهتر
گم کرده جهت به کوره راه افتادیم
رفتیم به جستجوی راهی بهتر
گم کرده جهت به کوره راه افتادیم

(من هیچ ندانم که آنکه مرا سرشت… از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت؟…

جامی و بتی وبربتی بر لب کشت… این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت)