به کجا چنین شتابان؟

Aramesho

وقتی درگیر زندگی میشیم … اینقدر سرمون شلوغ میشه که حتی شب قبل از خواب هم وقت نمیکنیم به کارهایی که در روز انجام دادیم فکر کنیم یا با خداوند صحبت کنیم و به اصطلاح دعا کنیم.

اصلا دوست ندارم اینجوری بشم. دوست دارم یه کم کمتر خسته باشم که شب تا سرم رو رو بالش گذاشتم خوابم نبره. حد اقلش نیم ساعت وقت داشته باشم که به کارهای خوب و بدی که از صبح انجام دادم فکر کنم. بدونم کدومش خوب بوده و کدومش بد بوده. کارهای خوب رو سعی کنم روز بعد هم ادامه بدم و اگه کار بدی کردم سعی کنم دیگه انجامش ندم. این تفکر به کارهای روزمره قبل از خواب خیلی به آدم آرامش میده. بعدشم که کارهای روزمره رو مرور کردم چند لحظه با خالق خودم خلوت میکنم و یه کم باهاش حرف میزنم . ازش تشکر میکنم بخاطر همه چیزهایی که تو زندگی من فراهم کرده تا حالا . ازش تشکر میکنم که به من نعمت سلامتی داده. مهمتر از همه ازش تشکر میکنم که به من یه زندگی بدون دغدغه داده. این نعمت بسیار بزرگیه که تا قبل از خارج شدنم از ایران هیچ وقت تجربه ش نکرده بودم. وقتی که آدم میخواد بخوابه هیچ موضوعی برای نگرانی تو ذهن نداره. من که یادم نمیاد هیچگاه تو ایران همچین حالتی داشتم. تا بچه بودم از ترس برملا شدن شیطونی هام . وقتی بزرگتر شدم بخاطر امتحانات و درس و مشق (هرچند که من زیاد بهش فکر نمیکردم) . تو دانشگاه هم دغدغه درس خوندن و کار کردن برای پرداخت هزینه ها… بعدم تو محیط بازار و کار هم دغدغه سرو کله زدن با مشتری و چگونگی نقد کردن چک بی محل مشتری و از این جور فکرا… اصلا فکر نمیکردم یه روزی تو یه گوشه این دنیا جوری زندگی کنم که شب قبل ازخواب هیچ نگرانی نداشته باشم. واقعا که خداوند به من خیلی حال داده که این نعمت رو به من داده… خلاصه کلوم اینکه آدم وقتی به گذشتش فکر میکنه میبینه که از کجا به کجا رسیده و اونجاس که خالقش رو شکر میکنه و در آغوش پدر آسمانیش به خواب میره… باور کنید لذت خوابیدن در آغوش پدر بزرگترین لذت هاست. آنچنان سبکبال و شیرین میخوابم که انگار فردایی وجود نداره و دوست دارم تا ابد به این خواب ادامه بدم.

امیدوارم این روزهای شلوغ به زودی تموم بشن و دوباره برگردم به اون وضعیت قبلی.

ادامه دارد…

یک فکر در “به کجا چنین شتابان؟”

  1. این نوشته ات رو که خوندم ، یاد این نوشته ی خودم افتادم…نمی دونم دقیقا ربطش چیه…اما آغوشی که جفتمون ازش صحبت می کنیم ، یکیه:

    همین جا خوب است.

    همین جا که تو صدای نفس هایم را می شنوی.

    این روزها دلم نمی خواهد بنویسم.

    و اگر بنویسم ، کسی نمی خواند.

    این روزها تنها فریاد ، الله اکبر است،

    حتی اگر زیر لب ادا شود.

    این روزها همه با هم دعوا دارند.

    کسی حوصله ی دیگری را ندارد.

    حتی مادرها هم دیگر صمیمی نیستند.

    همین جا خوب است.

    من که قرار نیست همیشه اینجا بمانم،

    و همیشه گوش های دیگران از حرف هایم پر و خسته شود؛

    و خودم دیگر نخواهم صدای کسی را بشنوم.

    همین جا خوب است.

    من می خوابم و تو گوش کن،

    به درد دل هایم

    به نگرانی هایم

    به دردهایم

    به آرزوهایم

    من می خوابم و تو می شنوی.

    بی آنکه من بگویم.

    بی آنکه درد من را ، در درد جمع گم کنی.

    و وقتی بیدار شوم،

    چشمان تو هم مثل هوای دلم بارانی است.

    همین جا خوب است.

    همین جا که تو صدای نفس هایم را می شنوی…

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.