روزهای سفید!(۱)

حوله را از روی چشمم کنار میزنم . کلافه شدم. بلند میشوم و مینشینم. نگاهی به اطراف می اندازم. هنوز همان طور است. نمیدانم چند روز است که اینجا هستم . به گمانم ۳ ماهی میشود. نمیدانم کی روز است و کی شب. اینجا پنجره ای به بیرون ندارد. البته از ظواهر امر پیداست که روزی پنجره ای به بیرون داشته ولی به هر علتی پنجره را گل گرفته اند. نمیدانم ساعت چند است. خیلی گرم است. با اینکه باید حدود اواسط آبان باشد ولی باز هم هوا گرم است. نفسم بند آمده. آرزو به دلم مانده که حتی یک ساعت این لامپهای لعنتی خاموش شوند و چشمانم طعم تاریکی را حس کنند و پلکهایم کمی استراحت کنند. هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که تاریکی چه نعمت بزرگی برای چشمان آدم است. باور کنید خیلی سخت است که وقتی چشمهایت را میبندی بجای تاریکی محض ٬ نور ملایم و گرم قرمز را ببینی . این هم به خاطر شدت نوری است که از پرژکتوری که به دلیل داخل استیلش ٬ شدت دو  تا لامپ ۱۰۰ واتی را که همیشه روشن هستند را چندین برابر میکند. تکه روزنامه ای را که لای قرآن پیدا کرده ام را برمیدارم و برای چندمین بار میخوانم . چیز خاصی ندارد. تکه ای از  صفحه تسلیت و ترحیم یکی از روزنامه ها است و تقریبا سطر سطر آن را حفظ شده ام. تاریخ روزنامه مشخص نیست ولی ظاهرا خیلی قدیمی است. منی که روزی در کتابخانه شخصی ام نزدیک ۳۰۰۰ جلد کتاب داشتم و بدون آنها زندگی برایم ذجر آور بود در این سه ماه فقط ۲ کتاب در اختیارم بوده. یکی یک قرآن قدیمی و دیگری یک مفاتیح پاره پوره از شدت مطالعه.

البته درگوشه کنار دیوار ها و حاشیه مفاتیح و قرآن هم مطالب جالبی را بعد از مدتی پیدا کردم که آنها راهم بارها و بارها خوانده بودم. ماههای اول فرصت خوبی بود که حقایق دیگری از قرآن برایم آشکار شود چون اصلا علاقه ای به خواندن مفاتیح نداشتم. البته بعد از چندین بار خواندن تمام قرآن که با باز کردنش حالت تهوع به من دست میداد ٬ تصمیم گرفتم  فعلا قرآن را نخوانم .  از روی ناچاری شروع به خواندن مفاتیح کردم. واقعا برایم جالب بود. فکر نمیکردم روزی در گوشه سلول انفرادی خواندن مفاتیح اینقدر برایم مفرح و باعث شادی من بشود. مخصوصا خواندن حواشی خنده دار مفاتیح و دانستن اینکه آقایان علما چگونه از جهالت عوام استفاده میکنند و سعی در شتشوی مغزی و بهتر بگویم نابود کردن قدرت تفکر عوام دارند. برایم خیلی جالب بود که اینها اصلا مردمی را که میتوانند فکر کنند دوست ندارند و تمام قدرت و مکر خود را در راه مسدود کردن قدرت تفکر مردم با مشغول کردنشان به خرافات و داستانهای اجنه و ادعیه دروغین و روشهای خنده دار برای توبه و استغفار٬ بکار میگیرند.

داستانهایی از قبیل ثواب سنگ زدن به پیرمرد یهودی که برای بچه ها درکوچه و خیابان داستان تعریف میکند و یا از فواید خواندن سوره الرحمن روی قبر اموات و از این قبیل اراجیف. چیز های جالبتری که از این مفاتیح به خاطرم مانده این بودکه در حاشیه زیارت عاشورا مطالبی نوشته شده بود که به نظر جذاب میآمد . مخصوصا برای امثال من که در بند ظالمان گرفتار بودند! نمونه اش این بودکه نوشته بود هرکس که در بند باشد و زیارت عاشورا را هر روز به مدت ۴۰ روز بعد از نماز صبح بخواند ٬ بلافاصله از بند آزاد و حاجتهایش روا میشود! خب! ظاهرا روش خوبی بود. ولی این همه داستان نبود. بعد از حاشیه و در قسمت سفید صفحه هایی که مربوط به زیارت عاشورا بود نوشته های جالبی پیدا کردم. این نوشته ها ظاهرا توسط کسی نوشته شده بود که مدتی قبل از من در این سلول زندانی بوده . طلبه ای به نام سید علی حسینی! در ابتدای صفحه با خودکار آبی نوشته بود نظر به اینکه این جنایتکاران من رابه ظلم دربند کرده و شکنجه میدهند پس من شرایط خواندن زیارت عاشورا را دارم و به قولی که در اینجا نقل شده از امام جعفر صادق من باید بعد از ۴۰ روز از بند ظالمان آزاد شوم و نوشته بود که به خواست پروردگار من از امروز شروع به خواندن زیارت عاشورا کردم و تاریخ زده بود. همینطور تاریخ ادامه پیدا میکرد که روز اول… روز دوم… روز سوم… روز سی ام که در کنار روز سی ام نوشته بود هنوز هیچ خبر نشده ولی حتما طبق روایت باید ۴۰ روز را تمام کنم. در ادامه نوشته بود که امروز چهلمین روز است که زیارت عاشورا را بعد از نماز صبح میخوانم و ایمان دارم که امروز آخرین روز زندانی من است و اظهار امیدواری کرده بود که بعد از ظهر آن روز میتواند دوباره خانواده اش را ببیند. قضیه از آنجا جالبتر میشود که خط بعدی نوشته است که روز چهلم گذشت و هیچ چیز جدیدی اتفاق نیفتاد مگر شدت شکنجه ها و کتکها بیشتر شده و امیدواری از اینکه شاید چون روز آخر بوده می خواسته اندکه ذهر چشمی بگیرند. قضیه همچنان ادامه پیدا میکند و طلبه قصه ما تصمیم میگیرد که بصورت خودسرانه زیارت عاشورا را تا ۷۰ روز ادامه دهد و فکر میکند که شاید این عدد در روایت ۷۰ بوده و راویان مختلف به دلایل پیچیده ! عدد را به ۴۰ تقلیل داده باشند. آخرین باری که در حاشیه نوشته بودکه زیارت عاشورا خوانده روز ۱۲۰ بود که با ناراحتی  بعد از آن نوشته بود: این روایت دروغ است … این زیارت عاشورا قلابی است … نخوانید که فایده ای ندارد. من ۱۲۰ روز پشت سرهم این اراجیف را خواندم و نتنها آزاد نشدم بلکه هر روز بیشتر کتک خوردم. این آخرین جایی بودکه توانستم دستخط این طلبه را بخوانم . نمیدانم چند ماه در انفرادی بوده و جرمش چه بوده؟ و نمیدانم چه بر سرش آمده. با خود فکر کردم که شاید بعد از آن آزاد شده و به خودم وعده دادم که شاید اینها کسی را بیشتر از ۴ ماه در انفرادی نگه نمیدارند ولی بازهم چیزهایی میدیدم که امیدم را به نا امیدی تبدیل میکرد. یکی از چیزهایی که بسیار نا امید کننده بود برایم خط هایی بود که زندانیان مختلف بر روی دیوار میکشیدند که تاریخ از دستشان در نرود. در یکی از گوشه های پایین یکی از دیوار ها یکی از زندانیان روزشمار انفرادی خود را حک کرده بود. تا جایی که قابل شمردن بود ۷۱۷ روز بود که در این انفرادی محبوس بوده. البته این برای من صد در صد جای نا امیدی نبود چون من فکر نمیکردم هیچکس بتواند برای این مدت طولانی بدون هوای تازه و یا نور خورشید و در آن شرایط زنده بماند. ولی بعد از شمردن آن خطها فهمیدم که امکان زنده ماندن حد اقل تا ۷۱۷ روز وجود دارد.

در افکار خودم غوطه ور شده ام و چرت میزنم . صدای چرخهای چرخ غذا ناله کنان نزدیک میشود. به! امروز یک توقف بیشتر داشت. ظاهرا مهمان جدید داریم امشب. چرخ پشت در سلول من توقف میکند ونگهبان با باز کردن در مستطیلی کوچک پایین در از من میخواهد که بشقاب غذایم را به او بدهم. بشقاب را میدهم و او بعد از پر کردن دوباره از همان در کوچک که بیشتر شبیه سوراخ  است تحویلم میدهد و میگوید که امشب شب اول رمضان است و از فردا فقط ۲ وعده غذا خواهد بود. بعد از تشکر ظرف غذا را گرفتم و او بعد از قفل کردن همان در کوچک براه خود ادامه داد. و فکر کنم ۲ جای دیگر توقف کرد و بعد برگشت. در راه برگشت دوباره جلو در سلول من توقف کردو گفت که امروز نوبت حمام من است و بعد از غذا حاضر باشم که به حمام بروم.

بشقاب غذا حاوی مقداری برنج خمیر که بسختی میتوانستم دانه های برنج را درونش تشخیص دهم و مقداری خورشت بادمجان که لپه هایش کاملا له و بدون گوشت بود. یکی از سخت ترین کارهای انفرادی خوردن غذاست. غذا هرچه هم که باشد از گلوی آدم پایین نمیرود. در ضمن نه در انفرادی و نه در عمومی از آب خنک خبری نیست. اینها همه اش تبلیغات است که میگویند طرف را بردند آب خنک بخورد. باید شیر آب سلولم را ۱۰ دقیقه باز میگذاشتم تا آب کمی خنک شود و قابل شرب. لیوان پلاستیکی کهنه را شستم و گرفتم زیر شیر آب تا پر شود. آمدم رو روی یکی از ۲ پتویی که بعنوان زیر انداز برروی موزاییک های کف سلول انداخته بودم نشستم و با بی میلی شروع به خوردن غذا کردم. از آخرین باری که در زندگی میوه خوردم حدود ۳ ماه میگذشت. خیلی از مواهب هستند که در زندگی روزمره به نظر نمیرسند ولی وقتی که مدتی از آنها دور میشویم ٬ فقدانشان را حس میکنیم. یکی از این مواهب میوه بود. بیخود نبود که پوستم خراب شده بود و ناخنهایم پوسته پوسته میشد. کمبود ویتامین و نور خورشید را کاملا حس میکردم. ریه هایم در حسرت یک نفس عمیق را در هوای بیرون میسوختند. پوست بدنم در حسرت پنج دقیقه نور خورشید له له میزد. یکی از مشکلات انفرادی این است که از عالم بیرون بیخبری! اصلا نمیدانی آیا پایانی بر این روزها وجود دارد یا نه؟ اصلا نمیدانی الان در خیابانها چه خبر است. خانواده ات در چه حالی هستند.

ادامه دارد…

یک فکر در “روزهای سفید!(۱)”

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.