روزهای سفید! (۲)

روزهای گنگی و بیخبری . روزهایی که مرا بیاد مردن میانداخت. هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداری . هیچ کسی را نمیبینی. حتی بازجویی که هفته ای سه چهار بار با کتک و شکنجه از تو پذیرایی میکند را هم نمیتوانی ببینی. هروقت که نوبت بازجویی از من میشود یا نوبت حمام من میشود ٬ نگهبان از پشت در از من میخواهد که چشم بند به چشم بزنم و پشت به در بایستم. بعد که از چشمی در نگاه کرد و مطمئن شد که هیچ مشکلی وجود ندارد در را باز میکند و چشم بند را کنترل میکند. اگر مشکلی نبود و چشم بند کاملا محکم بود مرا به اطاق بازجویی یا به حمام میبرد. در اطاق بازجویی هم روی یک صندلی مینشاند و میرود. صندلی کاملا رو به دیوار است و بازجوو از پشت سر با من صحبت میکند. خوبی این کار برای بازجوو این است که من هرگز نمیتوانم عکس العملهای وی را وقتی به من حمله میکند و سرم را به دیوار مقابلم میکوبد ٬ پیشبینی کنم. بارها یکباره با لگد به پشت سرم زده و من با صورت به دیوار خورده ام و پس از خونریزی شدید بینی یا پاره شدن لب درحالی که در حالت نیمه بیهوش بوده هم مرا به سلولم برگردانده اند. دیگر کتک برایم عادی شده و از این ضربه ها جا نمیخورم. به اصطلاح پوستم کلفت شده. چیزی که مرا آزار میدهد این است که طرف میخواهد بزور مرا به کاری که نکرده ام و اصلا نمیدانم چطور میشود این کار را انجام داد اعتراف کنم و بدترین درد این است که مطالبی را که با تفکر و تحقیق به دست آورده ام٬ اندیشه دیگران و دیکته صهیونیستها میشمارد و مرا کتک میزنم تا این را قبول کنم. بار ها از او خواهش کرده ام که اگر ممکن است به من ثابت کند که من اشتباه فکر میکنم و مرا اصلاح کند ولی او هرگز اینکار را نمیکند و سعی میکند با کتک و شکنجه حرف خود را ثابت کند. در این مدت اگر هم یک درصد فکر میکردم که ممکن است اندیشه های من غلط باشد ٬ آن یک درصد هم از بین رفت و اکنون کاملا یقین دارم که تفکرات و اندیشه ها و نوشته های من کاملا صحیح بوده است وگرنه دلیل این گونه برخورد ها چه میتواند باشد. بارها و بارها بازجو قسم خورده که اگر بنویسم که با صهیونیستها یا عواملشان ارتباط داشته ام ٬ مرا با ضمانت خود آزاد میکند ولی من نمیتوانم این را بپذیرم. دلیلش واضح است. الان که هیچ چیز را نپذیرفته ام این است برخورد وحشیانه بازجو. اگر خدای نکرده خر بشوم و چیزهایی که او میگوید را بنویسم مطمئنا مرا اعدام خواهد کرد. الان بعد از سه ماه او کاملا مطمئن است که من فقط و وفقط اندیشه های خودم را نوشته ام چون طرف بازجوی حرفه ایست و ادعا میکند که وظیفه بازجویی از زهرا کاظمی و حتی کرباسچی را برعهده داشته و گنده تر از من را به حرف آورده. تنها دلیل اینکه میخواهد من به چیزهایی که میگوید اعتراف کنم این است که حتما برای دادستان داستان بافی کرده و گفته که این جوان حتما با اجانب ارتباط داشته و حالا اگر خلاف این ثابت شود ٬ کم میآورد. این هزینه را هم شخص بنده با کتک خوردنهای روزانه باید تقبل کنم .

به هر شکلی که بود برای زنده ماندن کمی از غذا را به زور آب گرم قورت دادم . بقیه را هم در توالت ریختم و سیفون را کشیدم. چون در سلول انفرادی به کسی سطل آشغال نمیدهند. البته توالت فرنگی هم بیشتر شبیه سطل بود تا توالت. یک سطل استیل بود که در نداشت و تهش به فاضلاب وصل بود. فقط لبه هایش کمی به داخل برگردانده شده بود که زندانی بتواند در هنگام قضای حاجت روی آن بنشیند. یک بطری پلاستیکی نوشابه یک و نیم لیتری هم در اختیار من گذاشته بودندکه بتوانم بعد از قضای حاجت طهارت بگیرم! که  این خودش یکی از سخت ترین کارهای دنیا بود. بهر حال انفرادی است و هتل نیست . آدم باید خود را با شرایط وفق دهد.

کمی خوشحال بودم. از اینکه امروز نوبت حمام من است. فکر کنم از آخرین باری که حمام کردم یک هفته ای گذشته است. خوشحالی من نه فقط به خاطر تمیز شدن بلکه به خاطر این بودکه میتوانستم بعد از یک هفته جای دیگری را غیر از سلول خودم ببینم و زمان این دیدار جانانه از حمام فقط ۲۰ دقیقه بود که البته این خود غنیمت بزرگی بود برای همچو منی! خود را آماده حمام کردم . من فقط یک پیراهن و یک شلوار زندان ( که لوگوی قوه قضائیه به دفعات بر روی آن چاپ شده) داده بودند و مجبور بودم هر چند وقت یکبار قبل از خواب یکی از آنها را بشورم و صبح دوباره بپوشم. خوشبختانه ۲-۳ روز قبل لباسهایم را شسته بودم . هرچند که شستن لباس فقط با آب و بدون مواد تمیز کننده کار راحتی نیست ولی وقتی پیراهنت را بدلیل داشتن وقت بسیار ۲ ساعت چنگ بزنی و آب بکشی ٬ بسیار تمیز میشود. فقط هرکاری که میکنم این لکه های خون پاک نمیشوند. این قضیه برای شلوار هم صادق است.  لباس زیر هم همینطور هرچند که یک شورت بیشتر ندارم. البته شورتم را معمولا در حمام میشورم و با خود به سلول میبرم و بعد از خشک شدن میپوشم. خوبی اینکار این است که در حمام به اندازه کافی صابون و شامپو هست  ولی در سلول فقط یک صابون بسیار کوچک که آنرا با التماس از نگهبان میگریرم بیشتر ندارم و از آن هم برای شستن دست و صورتم استفاده میکنم. یکی دیگر از چیزهایی که بعضی وقتها دلم برایش تنگ میشود و قبلا هرگز به آن فکر نکرده بودم٬ دیدن قیافه خودم در آینه هست. الان حدود ۳ ماه است که خود را ندیده ام. صورتم را اصلاح نکرده ام و شبیه رابینسون کروزوئه شده ام. شاید مادرم هم مرا با این قیافه نشناسد ولی به هر صورت انفرادی است و محدودیتها. لحظه شماری میکردم که نگهبان در بزند و مرا به حمام ببرد. از سلول من تا حمام حدود ۵۰ قدم بود و در قدم ۴۰ مرا به راست میپیچاند و بعد از ده قدم حمام در سمت راست من بود. در فلزی بزرگ طوسی رنگ. همانطور که میدانیم وقتی انتظار چیزی را میکشیم زمان برایمان خیلی دیر میگذرد ولی این زمان در انفرادی بعد از سه ماه چندین برابر است! بشقاب غذایم و قاشق پلاستیکی ام را شستم و همچنان منتظر نگهبان برای حمام نشستم. کمی قدم زدم. البته سلول من فقط جای ۴ قدم دارد اگر قدمها را معمولی برداری و برای قدم زدن باید سرگیجه بگیری چون بعد از ۴ قدم باید دور بزنی و برگردی! بهر صورت حدود ۲۰۰ بار در طول سلولم قدم زدم تا بلاخره نگهبان چند ضربه به در زد و چشم بند را از دریچه پایین در همانجا که غذا را میگرفتم ٫ به من داد و بعد از بستن آن به چشمم پشت به در ایستادم و نگهبان هم باز باز کردن ۲ قفل ٬ پشت گردن مرا گرفت و درحالیکه سر مرا به پایین فشار میداد مرا تا حمام بدرقه کرد. چهل قدم در راستای سالن . و پیچیدن به دست راست و بعد از ده قدم ٬ حمام را در سمت راستم داشتم. بعد از بستن در حمام از من خواست تا چشم بند را تحویل بدهم. در حمام هم دریچه ای داشت که  برای این گونه کارها تعبیه شده بود. با خوشحالی یک نگاهی به اطراف کردم. حمام کاملا کثیف و چرک بودولی هرچه که بود تنها تنوعی بود که من در زندگی سه ماهه زندانم داشتم. با خوشحالی و عجله لباسها را کندم و بغل حوله ام که از سلول با خود آورده بودم آویزان کردم. حوله دست و صورت است که نگهبان روز اول به من داده بود ولی بعلت کمبود امکانات من همچنان از آن برای حمام هم استفاده میکنم. البته باید بگویم که احساس خوبی نیست وقتی همه اش حس میکنی کسی از طرف دیگر در حمام از چشمی در تو را میپاید ولی چه میشود کرد. نگهبان است و وظیفه داردکه مواظب ما باشد که خودکشی نکنیم. ما حتی اجازه خودکشی هم نداریم چرا که این وظیفه آقایان است که ما را بکشند. بهرحال فارغ از هر زنده باد و مرده باد دوش حمام را تنظیم کردم و وقتی از حرارت آب مطمئن شدم تن به آب دادم. سعی کردم که هرطور که ممکن است چند دقیقه وقت حمام را از غم و غصه خالی نگه دارم و برای خودم آواز بخوانم . نمیدانم چرا آواز در حمام خیلی حال میدهد. خودم را شستم و موهایم را که الان خیلی بلند شده را هم ۲ بار شامپو کردم.. ضربه ای که بدر خورد نشانه این است که نگهبان تا ۵ دقیقه دیگر در را باز میکند. چه زود میگذرد این وقت حمام . هرچند که  هر دقیقه سلول یک سال میگذرد به آدم.  با حوله کوچکم خود راخشک کردم لباس پوشیدم  و شورتم را هم با صابون شستم و چلاندم. و منتظر شدم. نگهبان دریچه راباز کرد و چشم بند را به من داد. چشم بند را به چشم بستم و پشت به در درحالیکه حوله بر سر و شورت خیس در دست داشتم منتظر ماندم. نگهبان در را باز کرد و چشم بند را کنترل کرد و دوباره با گرفتن گردنم و فشار دادن سرم به طرف پایین مرا به سلول برگرداند و در را بروی من بست.

ادامه دارد…