روزهای سفید (۳)

احساس خوبی داشتم. پوست بدنم احساس نشاط میکرد. شورت و حوله ام را بر روی شوفاژ که عبارت بود از لوله کلفتی که بشکل U افقی بود و از یک طرف به دیوار زیر پنجره و از طرف دیگر بالای توالت فرنگی وصل بود٬ انداختم تا خشک شود. دعا میکردم وقتی هوا سرد تر شود کاش این رادیاتور هرگز به کار نیوفتد تا من کمی طعم خنکی را حس کنم.  من ذاتا آدم گرمائی هستم. یادم میآید وقتی بچه بودم و هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم شوق و ذوق داشتم که ماه رمضان روزه کله گنجشکی بگیرم . آن روزها ماه رمضان در اواسط بهار و اوائل تابستان بود و هوا هم به شدت گرم. تنها چیزی که باعث میشد نتوانم روزه ام را نگه دارم گرمای هوا بود که مرا وادار میکرد بروم و از توی یخچال آب خنک و گوارایی بنوشم. خواهر بزرگترم که بیچاره از ۹ سالگی مجبور به گرفتن روزه شده بود در آن روزها به شدت ضعیف میشد و گاهی اوقات برای کم کردن شدت ضعف و جلوگیری از گرما زدگی ٬ مادرم آب خنک روی سرش میریخت. اصلا نمیدانم چه اجباری است که بچه ای را که هنوز فرق خوب و بد را نمیفهمد برایش جشن تکلیف بگیرند و بزور وادار به روزه گرفتن کنند. بهر حال روزهای گرمی بود که باید سپری میشد. اصلا نمیدانستم که غذا ها در ماه رمضان فرقی میکند یا نه؟ با خودم فکر کردم که باید منتظر بمانم. به دیوار سلول تکیه زدم و سرم را روی بازوهایم که روی زانوهایم بود گذاشتم و سعی کردم با خود فکر کنم که در حال حاضر در بیرون از زندان چه خبر است. مادرم حتما دارد تدارک سحری را میبیند و سعی میکند یک شام سبک برای خودش دست و پا کند که تا سحری دوام بیاورد ولی سنگین نباشد که برای سحری اشتها داشته باشد. مردم هم بیرون در تکاپوی خرید برای ماه رمضان هستند . حتما اجناس گران شده. راستی چه کسی ماه را خواهد دید و اعلام خواهد کرد که فردا اول ماه رمضان خواهد بود؟ از کجا معلوم که امروز نبوده؟ برایم داستان گالیله تداعی میشود که هرچه سعی کرد که ثابت کند علم برتر از دین است ولی عاقبت از ترس جانش حرفش را پس گرفت. چرا همه مردم چشمشان به اخبار تلویزیون است که آیا مراجع تقلید ماه را روئیت کرده اند یا خیر؟ مگر در ایران  موسسه ژئو فیزیک وجود ندارد که تقویم را تنظیم میکند؟ چرا از آنها نمیپرسند. هرچه باشد آنها با علم نجوم آشناهستند و با ابزاری که دارند بصورت کاملا دقیق میتوانند حلول ماه را پیش بینی کنند. بهر صورت این هم یکی دیگر از دفتر دستکی است که آقایان مراجع برای جلب توجه ملت عوامی که مغزهایشان را آکبند نگه داشته و دوست دارند بجای فکر کردن فقط دنباله روی کنند ٬ ساخته اند. چرا این قضیه در ماههای دیگر اتفاق نمیافتد؟ من از استادم در دانشگاه این سوال را پرسیدم و ایشان که خود از استاتید علم فیزیک نجومی بود گفتند که با این کار آقایان و دستکاری و تحریف تقویم هر ساله کل تقویم قمری تا پایان سال به هم میریزد ولی بعضی اوقات در یکی دو ماه بعدش جبران میشود. بهر صورت روحانیان هیچوقت از فیزیک دانان و دانشمندان خوششان نمی آید چون میتوانند فکر کنند.

در همین افکار بودم که کم کم خوابم برد. با صدای ناله چرخهای چرخ غذا بیدار شدم. فکر کنم شب شده بود و وقت چای و شام بود. امروز از بازجویی خبری نبود. نمیدانم که آیا ماه رمضان هم بازجوئی میکنند یا نه. شاید بازجو در اثر ضعف ناشی از روزه نتواند مثل بقیه روزها وحشیانه مرا کتک بزند و این فکر مرا کمی راحت میکرد. راستش بدنم در برابر کتک واکسینه شده است ولی اینکه ندانی در هنگام بازجویی کی این کتک را میخوری کمی استرس زاست. همواره باید مواظب باشم که ناغافل کتک نخورم. برای همین من همیشه سعی میکنم آماده پذیرش ضربه باشم. چرخ غذا به در سلول من رسید و نگهبان پس از گرفتن بشقاب غذا و لیوان پلاستیکی آنها را پر کرد و به من برگرداند. درضمن به من گفت که چند ساعت دیگر برای سحری گرفتن آماده باشم. غذا شامل یک عدد تخم مرغ آب پز بعلاوه یک عدد سیبزمینی آب پز و مقداری نان و قند برای چای بود. البته چایی که در زندان میدهند جالب است. حدود یک سوم لیوان را تفاله چای پر کرده و چای هم مزه آب زیپو میدهد. من نمیدانم آنهمه چای چرا رنگ ندارد. شاید زندان تنها جایی باشد که چای صد در صد ایرانی میدهند آنهم درجه چندمش را. روش خوبی برای این شام پیدا کرده بودم. این غذا یکی از بهترین غذا های زندان بود چون لااقل میدانستم که چیزخاصی ندارد و بهداشتی است. پوست تخم مرغ را کندم و در بشقاب گذاشتم. سیب زمینی را هم همینطور. بعد از اینکه چای را نوشیدم با ته لیوان شروع کردم به کوبیدن و مخلوط کردن تخم مرغ و سیب زمینی و به زعم خودم غذای جالبی آماده کردم. بعد هم با ولع تمام غذا را بهمراه نان خوردم. در حین شام به این فکر میکردم که آیا میشود وقتی چند ساعت دیگر مرا برای سحری بیدار میکند غذا را در گوشه ای پنهان کنم و ظهر بعنوان ناهار ترتیبش را بدهم؟ شام را خوردم و بشقاب  و لیوان را شستم و یک حبه قند اضافه را هم لای یک دستمال کاغذی بغل بقیه قند ها گوشه پتویی که بعنوان زیرانداز از آن استفاده میکردم پنهان کردم. این قندها موقعی به کار میآمد که از بازجوئی برگردانده میشدم . خیلی وقتها کاملا ضعف کرده و بیهوش بودم و بعد از مدتی بهوش میآمدم و میتوانستم به سختی کمی از این قند ها را در آب حل کنم و بنوشم و جان تازه ای بگیرم. با هر چای ۴ حبه قند میدادند که من یکی از آنها را ذخیره میکردم .  الان ۸ حبه قند دارم پس یعنی ۴ روز است که بازجوئی نشده ام و این نشانه خوبی نیست.البته تا همینجایش هم شانس با من بوده که ۴ روز است بازجویی نشده ام ولی فردا به احتمال زیاد دوباره بازجوئی شوم. البته فقط به این امید بودم که چون بازجو متدین و روزه دار است شاید ماه رمضان مرا کتک نزند. بعد از شام حس خوبی داشتم . این حس را همه روزهایی که حمام میکردم داشتم. کمی احساس سبکی میکردم و زخمهای روی صورتم و لبم و ورمهای روی پیشانیم تا حدی بهتر شده بودند ولی کمرم همچنان درد میکرد. کمی دراز کشیدم و حوله ام را که خشک شده بود روی صورتم انداختم. حس خوبی نیست که ندانی بیرون شب است یا روز. حتی شبانه روز را میتوانستند با وعده های غذایم برایم عوض کنند. همانطور که همه زندگی ما را عوض میکنند. خوشی هایمان را از ما میگیرند و به جایش غم و غصه به ما میدهند. ما را در روضه ها و مناسبتهای مذهبی میگریانند و کاری میکنند که خود را بزنیم به امید اینکه این گریه ها آتش آخرت را خاموش کنند. همه راههایی که میتوان زندگی واقعی رادید و چشید را مسدود میکنند و با چهار عدد دیوار سعی میکنند دنیای مارا شکل بدهند. الان حسی دارم که فکر میکنم دنیا فقط همین یک سلول هست و دو نگهبان و یکی دو تا بازجو. اصلا شاید دنیا به آخر رسیده و فقط ما مانده ایم. یادم میآید یک فیلم سینمائی بود که من خیلی دوست داشتم. بچه که بودم چندین بار تلویزیون آن را نشان داده بود. قضیه این بودکه تمام دنیا بر اثر یک جنگ جهانی اتمی نابود شده بود و فقط چند نفر در دنیا زنده مانده بودند و سعی میکردند با تسلط به یک چشمه آب کوچک و کمی منابع باقی مانده بقیه را نابود کنند. و یک دکتر٬ شخصیت اصلی داستان بد از زخمی شدن نجات میدهد و برای هم خوابی با تنها زن باقی مانده در دنیا که دکتر فیلم ما به شدت از او محافظت مینماید ٬ آماده کند… این فیلم سیاه و سفید را در تمام روزهای انفرادیم به یاد میآورم و صحنه به صحنه آن را در ذهنم مجسم میکنم و از آن لذت میبرم. انفرادی و بی خبری و سکوت باعث میشود که آدم بنشیند و به تمام وقایع زندگیش که به خاطر دارد فکرکند. فکر تنها چیزی است که نمیتوان حبسش کرد. شروع این رویه سخت بود ولی اکنون براحتی میتوان آنچه را که در زندگیم گذشته روز به روز مرور کنم. از سفرهایی که در زمان کودکی به همراه خانواده میرفتم. از جاهای دیدنی که خاطره اش همواره با من است. از وقایع تاریخی که به خاطر دارم. از مدرسه . از دوستی ها. مطالب اینقدر زیاد است که اول آدم باید با خودش فکر کند که چه موضوعی را برای بیاد آوری و( تخیل تاریخ) انتخاب کند. انتخاب این موضوع همواره به شرایط روحی وقت تفکر  بستگی دارد. اگر مثل الان حالم خوب باشد ٬ دوست دارم به چیزهای خوب فکر کنم و مطالب شاد به خاطر بیاورم و از ته دل بخندم. حتما اگر کسی از بیرون به من نگاه کند فکر میکند که من در انفرادی دیوانه شده ام چون او نمیتواند چیزهایی را که من با چشم بسته میبینم ببیند. چون این چیزها در دنیای مشترک من و او نیست بلکه این چیزهای در دنیای شخصی من است و او هرگز نخواهد توانست از آن با خبر شود. مثل دیوانه ای که در شهر ما همه علی پلیس صدایش میکردند چون فکر میکرد پلیس است و سعی میکرد با کاغذ پاره ها ماشینها را جریمه کند و مقررات را برقرار سازد. چون ما راهی به دنیای شخصی او نداشتیم و نمیتوانستیم دنیا را از نگاه او ببینیم ٬ او را دیوانه می انگاشتیم در حالیکه تقریبا مطمئن هستم که او هم ما را دیوانه میدید چون رفتار ما با دنیای او فرق میکرد.

ادامه دارد…

یک فکر در “روزهای سفید (۳)”

  1. یادمه چند وقت پیش مطلب جالبی رو خوندم:

    بین سازمان اطلاعات ایران و آمریکا و اسرائیل یه مسابقه برگزار می شه(همین سازمانه دیگه ، نه؟)
    قرار می شه برای هر کدوم توی یه جنگل یه خرس رو ول کنن ببینن کدوم زودتر می گیردش.
    اول آمریکایی ها 3 روز وقت می ذارن بعد خرسه رو می گیرن میارن.
    نوبت اسرائیل که می شه ، کار رو 24 ساعته انجام می دن.
    ایران که نوبتش می شه ، بعد 3 ساعت یه خرگوش خونین و مالین رو کشون کشون میارن در حالی که می گفته: من خرسم!به خدا من خرسم!

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.