یک سلول… یک زندانی… یک خودکار… چند برگ کاغذ… ۱۷ساعت زندگی…

در سلول باز میشود. زندان بان چشم بند زندانی را محکم میکند و آن را چک میکند.
در حالیکه پشت گردن زندانی را به پایین فشار میدهد ٬ او را به اتاق بازجویی منتقل میکند.
همان صندلی چوبی همیشگی و رو به دیوار. باز جو شروع میکند. اول از همه بجای فحاشی روزانه خیلی مودب حال زندانی را میپرسد. زندانی با خود فکر میکند که چه شده است چرا امروز با روزهای دیگر فرق دارد؟ آیا امروز روز آزادی است؟ آیا بازجو و مسوولین پرونده به بیگناهی وی پی برده اند؟
اما اندکی بعد در ادامه سخنان بازجو عرق سردی پیشانی متهم را فرا میگیرد و با شنیدن این کلمات تمام بدن زندانی از درون شروع به لرزش میکند و متهم بخوبی متواند در بین سخنان بازجو صدای ضربان قلبش را در حالیکه ازدرون سرد شده است را بشنود.
متنی که بازجو قرائت میکند ٬ چیزی نیست بجز رای دادگاه غیابی در خصوص متهم شماره ۲۸۲. متهم که انتظار داشت روز دادگاه بیگناهی خود را به قاضی ثابت کند ٬ حال می بیند که بصورت غیابی به اعدام با طناب دار بجرم … محکوم گردیده و در پایان حکم ضمن قطعی خواندن حکم حق هرگونه اعتراض از متهم که دیگر متهم نیست و محکوم است صلب گردیده.
بازجو به محکوم میگوید که اگر سفارشی یا کار خاصی دارد تا یک ساعت دیگر به نگهبان بگوید و در پایان هم به او میگوید که حکم فردا ساعت ۵ صبح اجرا خواهد شد.
محکوم که لرزش صدایش بخوبی آشکار است و دیگر از صلابت جوابهای جانانه به اتهامهای بی پایه بازجو در صدایش خبری نیست ٬ از بازجو میپرسد که آیا میتواند به خانواده اش تلفن کند و حداقل از آنها خداحافظی کند؟ بازجو به سرعت پاسخ میدهد: نه!
ولی به محکوم چند ورق کاغذ و یک خودکار میدهد که برای خانواده یا کسانی که میخواهد نامه بنویسد. در پایان و قبل از خروج از اتاق بازجویی ٬ محکوم یک سوال دیگر از بازجو میپرسد و آن این است: الان ساعت چند است و چه روزی از سال است؟
بازجو جواب میدهد: ساعت ۱۱:۴۰ صبح و آخر آبان است.
زندان بان زندانی را به سلول میبرد و بعد از گرفتن چشم بند در سلول را به روی زندانی میبندد.
یک سلول… یک زندانی… یک خودکار… چند برگ کاغذ… ۱۷ساعت زندگی…
زندانی نمیداند چه کند؟ از یک طرف خوشحال است که این پایانی است بر تمام محنتهایی که این چند ماه در این سلول انفرادی و شکنجه های روزانه روحی و جسمی. و از طرف دیگر غمگین و ناراحت از اینکه دیگر نمیتواند کسانی را که در زندگی دوست داشته است ٬ ببیند و چیزهایی را که همیشه آرزوی داشتنشان را داشته است را داشته باشد.
حتی دیگر قادر نیست پسر عزیزش که اکنون باید حدود ۱۰ ماهه باشد را ببیند.
با خود به سرنوشت پسرش فکر میکند! چه بروز او خواهد آمد؟ آیا جنازه اش را به خانواده اش تحویل خواهند داد؟ چه به روز مادرش خواهد آمد وقتی که خبر مرگ پسر دلبندش را به او بدهند؟
باخود میگوید که باید تا حد امکان از فرصت استفاده کند و چیزهایی را که در سینه نگه داشته بر روی کاغذهایی که در این چند ماه انفرادی آرزو داشته ٬ بنویسد.
باید فراموش کند که از زندگی او کمتر از ۱۷ ساعت باقی مانده و سعی کند از این فرصت حداکثر استفاده را بکند.
سعی میکند با یاد آوری اشعار مولانا خود را آرام سازد.
از جمادی مردم و نامی شدم … وز نما مُردم بحیوان سرزدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم … پس چه ترسم کی ز مردم کم شدم
حملهء دیگر بمیرم از بشر … تا برآرم از ملایک بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو … کل شییء هالک الاوجهه
بار دیگر از ملک پران شوم … آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چو ارغنون … گویدم کانا الیه راجعون
مثل مسافری بود که عازم سفری به ناکجا بود. سفری که هرگز نمیتوانست مقصدی برای آن متصور شود. از طرفی از درون میلرزید و عرق سرد سراپای وی را پوشانده بود ٬ از طرف دیگر کورسویی از امید در اعماق قلبش سو سو میزد. امید به زندگی در دنیای بهتر بدون محدودیت جسمانی.
شروع به نوشتن کرد.
اولین نامه خطاب به فرزندش…( هرچند که امیدی نداشت که به دست فرزندش برسد و در آینده وقتی که پسرش خواندن و نوشتن آموخت قادر به خواندن این نامه باشد و بداند که پدرش در راه عقایدش کشته شده است.)
نامه بعدی خطاب به مادرش…
(شرح حالی از آنچه این چندوقت بر او گذشته و تشکر از زحماتی که مادرش برایش در زندگی کشیده و…)
نامه های دیگر را هم پشت سرهم مینویسد.
نمیداند چقدر از زمانش گذشته. دیگر نه رمقی در انگشتانش برای نوشتن مانده و نه کاغذ سفیدی.
زندانبان از پشت در به زندانی میگوید که اگر چیزی نیاز دارد بگوید چون بازجو گفته است که میتواند خواسته هایی داشته باشد. به او میگوید که حمام نیاز دارد و همچنین اگر ممکن است با پولی که در هنگام دستگیری در کیف پولش موجود بوده برایش یک پرس چلو کباب با نوشابه و پیاز و کمی میوه بخرد. هنگامی که این خواسته ها را مطرح میکرد در دلش بخودش میخندید چون هیچگاه فکر نمیکرد به روزی برسد که تمام خواسته هایش در دنیا به یک پرس چلوکباب و مقداری میوه محدود گردد. زندانبان با طعنه پوزخندی زد و رفت.
زندانی مطمئن نبود که به خواسته هایش برسد و اکنون در تنهایی سلول به گذشته اش میاندیشید. به تمام روزهای مهم زندگی به اولین روز مدرسه… به روزهای دوگانه کنکور… به روز قبولی در کنکور… به روز تولد فرزندش… به تمام آدمهایی که در زندگی دوست داشته…
سعی کرد که تمام کارهای بدی را که در زندگی کرده بیاد آورد و از خداوند معذرت بخواهد.
سعی کرد که تمام کسانی که در زندگی به او ظلم کرده اند را ببخشد. حتی همین بازجویی که وحشیانه او را مورد شکنجه قرار داده بود.
در همین افکار بودکه زندان بان از پشت در به او گفت که برای حمام آماده باشد.
در حمام هم وقتی زیر دوش آب گرم ٬ سردی تنش را به گرمی میسپرد به روزهای زندگی فکر میکرد. دوست نداشت لذت ماندن در زیر دوش آب گرم را پایانی ببخشد ولی این نیز رو به زوال بود.
خوشحالی و گرمی که کم کم داشت او را فرا میگرفت ٬ امید به سفر به سرزمینی ناشناخته ای بود که هیچ زوالی بر آن نبود. سرزمین ابدی. هرچند که نمیدانست در آن سو چه میگذرد و چگونه خواهد بود.
بعد از حمام به سلول برگشت و اندکی بعد زندان بان ظرف چلوکباب با پیاز و گوجه و مقداری میوه و یک لیوان نوشابه را به او تحویل داد.
زندانی با ولع شروع به خوردن آخرین پرس چلوکباب زندگی اش کرد. سعی کرد که از این آخرین غذای زندگیش حد اکثر لذت را ببرد. هر لقمه را کاملا میجوید و قبل از بلعیدن مزمزه میکرد. بعد از اتمام غذا سراغ میوه که عبارت بود از انگور٫ سیب و خیار رفت و آنها را نیز با تمام وجود خورد. البته با خود گفت که ای کاش نمک خواسته بود چون هیچوقت از خوردن خیار بدون نمک لذت نبرده بود.
به هرحال این هم گذشت. زندانی ماند و افکارش . با خود فکر میکردکه الان باید ساعت ۷-۸ شب باشد و حدود ۱۱ ساعت وقت دارد. بازهم در خیالات خود غوطه ور شد.
با یاد آوری خاطرات غم انگیز زندگی اش گریه میکرد. وقتی به جمع های دانشجویی خوابگاه و دانشگاه و مدرسه فکر میکرد ٬ از ته دل میخندید. از ظلمهایی که در زندگی براو رفته بود عصبانی میشد. و در آخر آرام شد. آرام آرام. سعی کرد ذهن خود را از زندگی گذشته پاک کند و به آینده فکر کند.
ولی کدام آینده. او که از آینده چیزی نمیدانست. مثل رانندگی در جاده ای پر پیچ و خم در شب تیره ای بود که راننده نمیدانست در پشت این پیچ چه چیزی در انتظارش نشسته.
حتی به دردی که ممکن است در هنگام آویزان شدن از طناب دار به او وارد شود هم فکر کرد. هرچند که بعد از آن همه شکنجه پوستش کلفت شده بود ولی باز هم از خداوند تقاضا کرد که دردش را به حد اقل کاهش دهد.
با صدای زندان بان رشته افکارش پاره شد. به او گفت که یک ساعت بیشتر وقت ندارد و کم کم حاضرباشد.
صدای طپش قلبش را به وضوح میشنید ولی دیگر از عرق سرد روی پیشانی و سرمای درون خبری نبود.
بیشتر شوق بود تا ترس و استرس.
واپسین ساعت به سرعت گذشت. شاید این سریعترین ساعتی بودکه در زندگی بر او گذشته بود.

زندان بان چشم بند را کنترل کرد و با گرفتن گردنش او را به محل اعدام برد.
او را بر چهار پایه سوار کردند و طناب را به گردنش انداختند. صدایی که خود را قاضی اجرای احکام معرفی کرد متن حکم اعدام را دوباره برای او خواند و به او گفت که اگر خواسته ای دارد قبل از اعدام مطرح کند.
بی اختیار به یاد آن جوکی افتاد که اعدامی تقاضا کرد که دیگران را برای عبرت وی اعدام کنند و لبخندی بر لبانش جاری شد. از قاضی در خواست کرد که او را با چشمان باز اعدام کنند ولی قاضی این درخواست را نپذیرفت و گفت که اعدام با چشمان باز امکان پذیر نیست.
دستانش را از پشت بستند و طناب را دور گرنش محکم کردند….