قوطی!

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم چه خوب بود آدم یک قوطی جادویی بهمراه داشت.
اگر میتوانست فکرهایی که درست نیستند یا حرفهاییی را که نباید بر زبان بیاورد را در آن قوطی بگذارد و بر اثر عوامل جادوئی قوطی نابود سازد زندگی زیبایی خواهد داشت.
چند روز پیش یکی از همسایه ها با نصب تابلوی برای فروش خانه خود اعلام آمادگی کرد. من وهمسرم نیز برای اینکه کمی پول اضافه داریم و وضعیت وامهای بانکی کانادا هم در حال حاضر خوب است و بهره ها پایین است به قصد خرید ٬ از صاحب خانه وقت گرفتیم و به دیدن خانه رفتیم.
خانه خیلی شبیه خانه خودمان بود ولی دیدن یک وسیله در آن خانه توجه مرا جلب کرد.
در آشپزخانه و زیر سینک ظرفشوئي جایی که قرار بود مجرای خروج آب باشد٬ دستگاهی قرار داشت که میتوانست زباله های غذائی با به قول اینوری ها سبز را آسیاب کند و بعد از مخلوط کردن با آب به فاضلاب بفرستد. دهانه چاهک کمی بزرگتر از چاهکهای معمولی سینکهای ظرفشوئی بود و یک شاسی در کنار شیر ظرفشوئي به این دستگاه دستور کار میداد. به این صورت که بعد از اینکه شما زباله های غذائي که خود در اکثر مواقع باعث بوجود آمدن بوی تعفن میشوند را در درون چاهک ریخته و با فشار شاسی تمامی زباله ها آسیاب شده و با آب مخلوط شده و به فاضلاب فرستاده میشود.
این دستگاه ذهن مرا مشغول کرده است. با خودم فکر میکنم که کاش ما انسانها نیز به چنین دستگاهی مجهز بودیم. بجای در سینه نگه داشتن کدورت ها و زشتی ها و بدی ها همه آنها را در آن قوطی ریخته و نابود میکردیم. چرا که اگر قرار باشد با چنین چیزهایی زندگی کنیم نه آسایش برای خود خواهیم داشت نه برای اطرافیان.
واقعا چه خوب بود که اگر قرار بود دروغی بگوئیم قبل از ااینکه به زبان بیاوریم آن را نابود میکردیم.
چه خوب می شد وقتی قرار بود پشت سر کسی بدگوئی کنیم این جملات را درون قوطی جادویی پرتاپ میکردیم تا هیچگاه برزبان نیایند.
من چند روز سعی کردم برای خود یک قوطی مجازی جادوئی تولید کنم.
تا حدودی موفق بوده ام. بدین صورت که قبل از اینکه افرادی را که همیشه مسخره می کردم ٬ مسخره کنم خود را متوقف کنم و این عمل زشت را قبل از ظهور نابود سازم.
یا مثلا قبل از اینکه جواب ایمیل همکارم را که دانسته یا ندانسته مرا مسئول اشتباه خویش معرفی کرده را به تندی و با پرخاش بدهم ٬ این عصبانیت را در قوطی جادوئي انداخته و بعد از مدتی شاهد عذرخواهی همکارم شده ام. اگر در آن لحظه از آن قوطی استفاده نمیکردم معلوم نبود که جواب طرف را چگونه میدهم و به قولی قائله بیخ پیدا میکرد.
بهرحال هرکسی میتواند یک عدد از این قوطی ها را برای خود بسازد و سعی کند که همیشه آن را بکار ببرد. مهم این است که این قوطی هزینه ای برای صاحبش ندارد و تنها چیزی که برای انسان به ارمغان می آورد احساس خوشی است بعد از هربار استفاده.

یک سلول… یک زندانی… یک خودکار… چند برگ کاغذ… ۱۷ساعت زندگی…

در سلول باز میشود. زندان بان چشم بند زندانی را محکم میکند و آن را چک میکند.
در حالیکه پشت گردن زندانی را به پایین فشار میدهد ٬ او را به اتاق بازجویی منتقل میکند.
همان صندلی چوبی همیشگی و رو به دیوار. باز جو شروع میکند. اول از همه بجای فحاشی روزانه خیلی مودب حال زندانی را میپرسد. زندانی با خود فکر میکند که چه شده است چرا امروز با روزهای دیگر فرق دارد؟ آیا امروز روز آزادی است؟ آیا بازجو و مسوولین پرونده به بیگناهی وی پی برده اند؟
اما اندکی بعد در ادامه سخنان بازجو عرق سردی پیشانی متهم را فرا میگیرد و با شنیدن این کلمات تمام بدن زندانی از درون شروع به لرزش میکند و متهم بخوبی متواند در بین سخنان بازجو صدای ضربان قلبش را در حالیکه ازدرون سرد شده است را بشنود.
متنی که بازجو قرائت میکند ٬ چیزی نیست بجز رای دادگاه غیابی در خصوص متهم شماره ۲۸۲. متهم که انتظار داشت روز دادگاه بیگناهی خود را به قاضی ثابت کند ٬ حال می بیند که بصورت غیابی به اعدام با طناب دار بجرم … محکوم گردیده و در پایان حکم ضمن قطعی خواندن حکم حق هرگونه اعتراض از متهم که دیگر متهم نیست و محکوم است صلب گردیده.
بازجو به محکوم میگوید که اگر سفارشی یا کار خاصی دارد تا یک ساعت دیگر به نگهبان بگوید و در پایان هم به او میگوید که حکم فردا ساعت ۵ صبح اجرا خواهد شد.
محکوم که لرزش صدایش بخوبی آشکار است و دیگر از صلابت جوابهای جانانه به اتهامهای بی پایه بازجو در صدایش خبری نیست ٬ از بازجو میپرسد که آیا میتواند به خانواده اش تلفن کند و حداقل از آنها خداحافظی کند؟ بازجو به سرعت پاسخ میدهد: نه!
ولی به محکوم چند ورق کاغذ و یک خودکار میدهد که برای خانواده یا کسانی که میخواهد نامه بنویسد. در پایان و قبل از خروج از اتاق بازجویی ٬ محکوم یک سوال دیگر از بازجو میپرسد و آن این است: الان ساعت چند است و چه روزی از سال است؟
بازجو جواب میدهد: ساعت ۱۱:۴۰ صبح و آخر آبان است.
زندان بان زندانی را به سلول میبرد و بعد از گرفتن چشم بند در سلول را به روی زندانی میبندد.
یک سلول… یک زندانی… یک خودکار… چند برگ کاغذ… ۱۷ساعت زندگی…
زندانی نمیداند چه کند؟ از یک طرف خوشحال است که این پایانی است بر تمام محنتهایی که این چند ماه در این سلول انفرادی و شکنجه های روزانه روحی و جسمی. و از طرف دیگر غمگین و ناراحت از اینکه دیگر نمیتواند کسانی را که در زندگی دوست داشته است ٬ ببیند و چیزهایی را که همیشه آرزوی داشتنشان را داشته است را داشته باشد.
حتی دیگر قادر نیست پسر عزیزش که اکنون باید حدود ۱۰ ماهه باشد را ببیند.
با خود به سرنوشت پسرش فکر میکند! چه بروز او خواهد آمد؟ آیا جنازه اش را به خانواده اش تحویل خواهند داد؟ چه به روز مادرش خواهد آمد وقتی که خبر مرگ پسر دلبندش را به او بدهند؟
باخود میگوید که باید تا حد امکان از فرصت استفاده کند و چیزهایی را که در سینه نگه داشته بر روی کاغذهایی که در این چند ماه انفرادی آرزو داشته ٬ بنویسد.
باید فراموش کند که از زندگی او کمتر از ۱۷ ساعت باقی مانده و سعی کند از این فرصت حداکثر استفاده را بکند.
سعی میکند با یاد آوری اشعار مولانا خود را آرام سازد.
از جمادی مردم و نامی شدم … وز نما مُردم بحیوان سرزدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم … پس چه ترسم کی ز مردم کم شدم
حملهء دیگر بمیرم از بشر … تا برآرم از ملایک بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو … کل شییء هالک الاوجهه
بار دیگر از ملک پران شوم … آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چو ارغنون … گویدم کانا الیه راجعون
مثل مسافری بود که عازم سفری به ناکجا بود. سفری که هرگز نمیتوانست مقصدی برای آن متصور شود. از طرفی از درون میلرزید و عرق سرد سراپای وی را پوشانده بود ٬ از طرف دیگر کورسویی از امید در اعماق قلبش سو سو میزد. امید به زندگی در دنیای بهتر بدون محدودیت جسمانی.
شروع به نوشتن کرد.
اولین نامه خطاب به فرزندش…( هرچند که امیدی نداشت که به دست فرزندش برسد و در آینده وقتی که پسرش خواندن و نوشتن آموخت قادر به خواندن این نامه باشد و بداند که پدرش در راه عقایدش کشته شده است.)
نامه بعدی خطاب به مادرش…
(شرح حالی از آنچه این چندوقت بر او گذشته و تشکر از زحماتی که مادرش برایش در زندگی کشیده و…)
نامه های دیگر را هم پشت سرهم مینویسد.
نمیداند چقدر از زمانش گذشته. دیگر نه رمقی در انگشتانش برای نوشتن مانده و نه کاغذ سفیدی.
زندانبان از پشت در به زندانی میگوید که اگر چیزی نیاز دارد بگوید چون بازجو گفته است که میتواند خواسته هایی داشته باشد. به او میگوید که حمام نیاز دارد و همچنین اگر ممکن است با پولی که در هنگام دستگیری در کیف پولش موجود بوده برایش یک پرس چلو کباب با نوشابه و پیاز و کمی میوه بخرد. هنگامی که این خواسته ها را مطرح میکرد در دلش بخودش میخندید چون هیچگاه فکر نمیکرد به روزی برسد که تمام خواسته هایش در دنیا به یک پرس چلوکباب و مقداری میوه محدود گردد. زندانبان با طعنه پوزخندی زد و رفت.
زندانی مطمئن نبود که به خواسته هایش برسد و اکنون در تنهایی سلول به گذشته اش میاندیشید. به تمام روزهای مهم زندگی به اولین روز مدرسه… به روزهای دوگانه کنکور… به روز قبولی در کنکور… به روز تولد فرزندش… به تمام آدمهایی که در زندگی دوست داشته…
سعی کرد که تمام کارهای بدی را که در زندگی کرده بیاد آورد و از خداوند معذرت بخواهد.
سعی کرد که تمام کسانی که در زندگی به او ظلم کرده اند را ببخشد. حتی همین بازجویی که وحشیانه او را مورد شکنجه قرار داده بود.
در همین افکار بودکه زندان بان از پشت در به او گفت که برای حمام آماده باشد.
در حمام هم وقتی زیر دوش آب گرم ٬ سردی تنش را به گرمی میسپرد به روزهای زندگی فکر میکرد. دوست نداشت لذت ماندن در زیر دوش آب گرم را پایانی ببخشد ولی این نیز رو به زوال بود.
خوشحالی و گرمی که کم کم داشت او را فرا میگرفت ٬ امید به سفر به سرزمینی ناشناخته ای بود که هیچ زوالی بر آن نبود. سرزمین ابدی. هرچند که نمیدانست در آن سو چه میگذرد و چگونه خواهد بود.
بعد از حمام به سلول برگشت و اندکی بعد زندان بان ظرف چلوکباب با پیاز و گوجه و مقداری میوه و یک لیوان نوشابه را به او تحویل داد.
زندانی با ولع شروع به خوردن آخرین پرس چلوکباب زندگی اش کرد. سعی کرد که از این آخرین غذای زندگیش حد اکثر لذت را ببرد. هر لقمه را کاملا میجوید و قبل از بلعیدن مزمزه میکرد. بعد از اتمام غذا سراغ میوه که عبارت بود از انگور٫ سیب و خیار رفت و آنها را نیز با تمام وجود خورد. البته با خود گفت که ای کاش نمک خواسته بود چون هیچوقت از خوردن خیار بدون نمک لذت نبرده بود.
به هرحال این هم گذشت. زندانی ماند و افکارش . با خود فکر میکردکه الان باید ساعت ۷-۸ شب باشد و حدود ۱۱ ساعت وقت دارد. بازهم در خیالات خود غوطه ور شد.
با یاد آوری خاطرات غم انگیز زندگی اش گریه میکرد. وقتی به جمع های دانشجویی خوابگاه و دانشگاه و مدرسه فکر میکرد ٬ از ته دل میخندید. از ظلمهایی که در زندگی براو رفته بود عصبانی میشد. و در آخر آرام شد. آرام آرام. سعی کرد ذهن خود را از زندگی گذشته پاک کند و به آینده فکر کند.
ولی کدام آینده. او که از آینده چیزی نمیدانست. مثل رانندگی در جاده ای پر پیچ و خم در شب تیره ای بود که راننده نمیدانست در پشت این پیچ چه چیزی در انتظارش نشسته.
حتی به دردی که ممکن است در هنگام آویزان شدن از طناب دار به او وارد شود هم فکر کرد. هرچند که بعد از آن همه شکنجه پوستش کلفت شده بود ولی باز هم از خداوند تقاضا کرد که دردش را به حد اقل کاهش دهد.
با صدای زندان بان رشته افکارش پاره شد. به او گفت که یک ساعت بیشتر وقت ندارد و کم کم حاضرباشد.
صدای طپش قلبش را به وضوح میشنید ولی دیگر از عرق سرد روی پیشانی و سرمای درون خبری نبود.
بیشتر شوق بود تا ترس و استرس.
واپسین ساعت به سرعت گذشت. شاید این سریعترین ساعتی بودکه در زندگی بر او گذشته بود.

زندان بان چشم بند را کنترل کرد و با گرفتن گردنش او را به محل اعدام برد.
او را بر چهار پایه سوار کردند و طناب را به گردنش انداختند. صدایی که خود را قاضی اجرای احکام معرفی کرد متن حکم اعدام را دوباره برای او خواند و به او گفت که اگر خواسته ای دارد قبل از اعدام مطرح کند.
بی اختیار به یاد آن جوکی افتاد که اعدامی تقاضا کرد که دیگران را برای عبرت وی اعدام کنند و لبخندی بر لبانش جاری شد. از قاضی در خواست کرد که او را با چشمان باز اعدام کنند ولی قاضی این درخواست را نپذیرفت و گفت که اعدام با چشمان باز امکان پذیر نیست.
دستانش را از پشت بستند و طناب را دور گرنش محکم کردند….

نامه دکتر عبدالکریم سروش به خامنه ای:

بنام خدا

عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد.
صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند.
قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدند
و جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.
چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.
شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.

آقای خامنه ای،

که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. “زان يار دلنوازم شکری است با شکايت.” نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که “حرمت نظام هتک شد” و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ريخته و دست های بريده و دامانهای دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند.

“پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،” قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه ای،

می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنيد. خطا کرده ايد، خطايی سخت. تدبير اين خطا را من دوازده سال پيش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگيريد. از حق بودن و فضيلت بودنش بگذريد. آن را برای رسيدن به حکومتی کامياب به کار گيريد. اين را که می خواهيد؟. چرا شيپور را از سر گشاد می زنيد؟ چرا ميان مردم عسسان و خفيه نويسان و جاسوسان می گماريد تا ضمير آنان را بخوانند يا به حيله و ترفند، سخنی از زير زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نويسندگان را … آزاد بگذاريد ، مردم به صد زبان حکايت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبير ملک وتنظيم نظام ياری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنيد. آنها ريه های جامعه اند. اما شما از بيراهه و کژراهه رفتيد. و اينک در طلسم تهلکه ای افتاده ايد و قربانی نظام بسته ای شده ايد که ديرگاهيست خود آن را آفريده ايد، که نه نقد در آن می رويد نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنيد با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آوريد. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی بايد به شما نموده باشد که افيون استغنا وافسون استبداد، زيرکی و دانايی را از شما ستانده است. و اينک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنيد. و خون را به خون می شوئيد مگر طهارتی حاصل کنيد.

خيانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنايت برديد، خيانت و جنايت بس نبود تجاوز به زندانيان را بر آن افزوديد، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کرديد. درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان را هم امان نداديد و از دم تيغ گذرانديد. عاقبت هم به جانيان و بانيان جايزه داديد و به ريش همه خنديديد و ريش سرباز بی نوايی را گرفتيد که چرا ماشين ريش تراشی را به سرقت برده است!
از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که

لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذرد رسوا کند

می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گريند و به زبان حال و قال با خدا می گويند:

ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک وليا و اجعل لنا من لدنک نصيرا ( خداوندا ما را از اين محيط پرستم نجات بخش وبرای ما ياوری بفرست.)

می دانستم که “چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است.” زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولايت جاير را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که “خدايا چرا ما را رها کرده ای”، مگر سياهکاران را نمی بينی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رويان را نمی نگری که شيرينی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می بينی و بازهم استغنا می ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: “هتک حرمت نظام”، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که

آفرين ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت ديگران
باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه ای،

می خواهم به شما بگويم دفتر ايام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرويش به يغما رفته است و طشت رسوائيس از بام تاريخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاريت خود را باز گرفته است. آن دليری ها که در کنج خلوت و در پرده تزوير می کرديد فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گريبان شما را سوخته است. خائفم که بگويم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شريعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعيت از شما گريخته است. ايران سبز از اين پس ديگر آن ايران سياه و ويران نيست. سبزی وسپيدی اين جنبش به عنايت و اجابت الهی بر سياهی جور شما پيشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر عليه شما بشورند.

سالها اعوان و انصار شما زير چتر حمايت و ولايت شما چون شغالان گرسنه در پوستين خلق افتادند و امنيت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلويشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزاديشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دينشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشيدند، و به نام دين خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خيانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بيت الاحزانی بنام صدا و سيما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغين و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنيا فروختند که همگان عاشقان سينه چاک نظام ولايتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زير پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشيدند و دانايان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پيران دريغ داشتند، آيت الله های رنگين ساختند و فتاوای سنگين از آنان گرفتند تا نويسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعيت بند از بند بگشايند، در پی ماليخوليای دشمن ستيزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشيدند و جمعی را به بند کشيدند، و اقارير مضحک بر زبانشان نهادند و کيفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضايی بيداد را به نهايت رساندند، گويی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چيزی کم نياورد.

اين مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زيرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزوير های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعيت افروخت که کاشانه ولايت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه “رزمايش” بود، نه” فتنه” و نه” مسجد ضرار” (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدانهای بيدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.

آقای خامنه ای،

بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:

با دعای شب خيزان ای شکر دهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليمانی

و گفتند:

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند

نشنيدند و عاقبتشان را شنيدی.

جنبش سبز برای آفريدن ايرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طيبه ای که پايی در زمين و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهيم). اين جنبش شهيد سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوينده و گفتمان سبز خود را پيدا کرده است. محصول بيست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پيکارگران عرصه سياست و فرهنگ است. بيهوده می کوشيد با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنيد. خود را مگر بشکنيد.

اين نه آن شير است کز وی جان بری
يا ز پنجه قهر او ايمان بری

فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن در آستين ژنده قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته ايم و خدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شيرين تر از اين ندارد که عيدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اينک می گرياند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستيد به پابوس شما بيايد، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خيابانی، اجتماعات آئينی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زيان شما روان می شوند.

ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه اش را می بريد. فاشيسم مشربان به شما فروختند که آزادی يعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستيد که شفای امراض مهلک نظام شما در اين خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گرديد (که در آن هم عزمی و جديتی نيست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتيد، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتيد نقد شما را بگويند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتاديد. می گذاشتيد سخن راستين مردم را با شما در ميان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس ميهن اند، نه “پايگاه دشمن.” و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنيد.

ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک.

***

با خود می گويم برای که اينها را می نويسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائيش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم يتقون (آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴)

بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته ام و درس دين داده ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.

ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه مردان راستگو و به آب ديده پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سينه های بريان و چشم های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر. باد را بگو تا خيمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.

آب و دريا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن يا ربنا آب طهور
تا شود اين نار عالم جمله نور

رمضان مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهريور ۱۳۸۸ شمسی
عبدالکريم سروش

روزهای سفید (۳)

احساس خوبی داشتم. پوست بدنم احساس نشاط میکرد. شورت و حوله ام را بر روی شوفاژ که عبارت بود از لوله کلفتی که بشکل U افقی بود و از یک طرف به دیوار زیر پنجره و از طرف دیگر بالای توالت فرنگی وصل بود٬ انداختم تا خشک شود. دعا میکردم وقتی هوا سرد تر شود کاش این رادیاتور هرگز به کار نیوفتد تا من کمی طعم خنکی را حس کنم.  من ذاتا آدم گرمائی هستم. یادم میآید وقتی بچه بودم و هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم شوق و ذوق داشتم که ماه رمضان روزه کله گنجشکی بگیرم . آن روزها ماه رمضان در اواسط بهار و اوائل تابستان بود و هوا هم به شدت گرم. تنها چیزی که باعث میشد نتوانم روزه ام را نگه دارم گرمای هوا بود که مرا وادار میکرد بروم و از توی یخچال آب خنک و گوارایی بنوشم. خواهر بزرگترم که بیچاره از ۹ سالگی مجبور به گرفتن روزه شده بود در آن روزها به شدت ضعیف میشد و گاهی اوقات برای کم کردن شدت ضعف و جلوگیری از گرما زدگی ٬ مادرم آب خنک روی سرش میریخت. اصلا نمیدانم چه اجباری است که بچه ای را که هنوز فرق خوب و بد را نمیفهمد برایش جشن تکلیف بگیرند و بزور وادار به روزه گرفتن کنند. بهر حال روزهای گرمی بود که باید سپری میشد. اصلا نمیدانستم که غذا ها در ماه رمضان فرقی میکند یا نه؟ با خودم فکر کردم که باید منتظر بمانم. به دیوار سلول تکیه زدم و سرم را روی بازوهایم که روی زانوهایم بود گذاشتم و سعی کردم با خود فکر کنم که در حال حاضر در بیرون از زندان چه خبر است. مادرم حتما دارد تدارک سحری را میبیند و سعی میکند یک شام سبک برای خودش دست و پا کند که تا سحری دوام بیاورد ولی سنگین نباشد که برای سحری اشتها داشته باشد. مردم هم بیرون در تکاپوی خرید برای ماه رمضان هستند . حتما اجناس گران شده. راستی چه کسی ماه را خواهد دید و اعلام خواهد کرد که فردا اول ماه رمضان خواهد بود؟ از کجا معلوم که امروز نبوده؟ برایم داستان گالیله تداعی میشود که هرچه سعی کرد که ثابت کند علم برتر از دین است ولی عاقبت از ترس جانش حرفش را پس گرفت. چرا همه مردم چشمشان به اخبار تلویزیون است که آیا مراجع تقلید ماه را روئیت کرده اند یا خیر؟ مگر در ایران  موسسه ژئو فیزیک وجود ندارد که تقویم را تنظیم میکند؟ چرا از آنها نمیپرسند. هرچه باشد آنها با علم نجوم آشناهستند و با ابزاری که دارند بصورت کاملا دقیق میتوانند حلول ماه را پیش بینی کنند. بهر صورت این هم یکی دیگر از دفتر دستکی است که آقایان مراجع برای جلب توجه ملت عوامی که مغزهایشان را آکبند نگه داشته و دوست دارند بجای فکر کردن فقط دنباله روی کنند ٬ ساخته اند. چرا این قضیه در ماههای دیگر اتفاق نمیافتد؟ من از استادم در دانشگاه این سوال را پرسیدم و ایشان که خود از استاتید علم فیزیک نجومی بود گفتند که با این کار آقایان و دستکاری و تحریف تقویم هر ساله کل تقویم قمری تا پایان سال به هم میریزد ولی بعضی اوقات در یکی دو ماه بعدش جبران میشود. بهر صورت روحانیان هیچوقت از فیزیک دانان و دانشمندان خوششان نمی آید چون میتوانند فکر کنند.

در همین افکار بودم که کم کم خوابم برد. با صدای ناله چرخهای چرخ غذا بیدار شدم. فکر کنم شب شده بود و وقت چای و شام بود. امروز از بازجویی خبری نبود. نمیدانم که آیا ماه رمضان هم بازجوئی میکنند یا نه. شاید بازجو در اثر ضعف ناشی از روزه نتواند مثل بقیه روزها وحشیانه مرا کتک بزند و این فکر مرا کمی راحت میکرد. راستش بدنم در برابر کتک واکسینه شده است ولی اینکه ندانی در هنگام بازجویی کی این کتک را میخوری کمی استرس زاست. همواره باید مواظب باشم که ناغافل کتک نخورم. برای همین من همیشه سعی میکنم آماده پذیرش ضربه باشم. چرخ غذا به در سلول من رسید و نگهبان پس از گرفتن بشقاب غذا و لیوان پلاستیکی آنها را پر کرد و به من برگرداند. درضمن به من گفت که چند ساعت دیگر برای سحری گرفتن آماده باشم. غذا شامل یک عدد تخم مرغ آب پز بعلاوه یک عدد سیبزمینی آب پز و مقداری نان و قند برای چای بود. البته چایی که در زندان میدهند جالب است. حدود یک سوم لیوان را تفاله چای پر کرده و چای هم مزه آب زیپو میدهد. من نمیدانم آنهمه چای چرا رنگ ندارد. شاید زندان تنها جایی باشد که چای صد در صد ایرانی میدهند آنهم درجه چندمش را. روش خوبی برای این شام پیدا کرده بودم. این غذا یکی از بهترین غذا های زندان بود چون لااقل میدانستم که چیزخاصی ندارد و بهداشتی است. پوست تخم مرغ را کندم و در بشقاب گذاشتم. سیب زمینی را هم همینطور. بعد از اینکه چای را نوشیدم با ته لیوان شروع کردم به کوبیدن و مخلوط کردن تخم مرغ و سیب زمینی و به زعم خودم غذای جالبی آماده کردم. بعد هم با ولع تمام غذا را بهمراه نان خوردم. در حین شام به این فکر میکردم که آیا میشود وقتی چند ساعت دیگر مرا برای سحری بیدار میکند غذا را در گوشه ای پنهان کنم و ظهر بعنوان ناهار ترتیبش را بدهم؟ شام را خوردم و بشقاب  و لیوان را شستم و یک حبه قند اضافه را هم لای یک دستمال کاغذی بغل بقیه قند ها گوشه پتویی که بعنوان زیرانداز از آن استفاده میکردم پنهان کردم. این قندها موقعی به کار میآمد که از بازجوئی برگردانده میشدم . خیلی وقتها کاملا ضعف کرده و بیهوش بودم و بعد از مدتی بهوش میآمدم و میتوانستم به سختی کمی از این قند ها را در آب حل کنم و بنوشم و جان تازه ای بگیرم. با هر چای ۴ حبه قند میدادند که من یکی از آنها را ذخیره میکردم .  الان ۸ حبه قند دارم پس یعنی ۴ روز است که بازجوئی نشده ام و این نشانه خوبی نیست.البته تا همینجایش هم شانس با من بوده که ۴ روز است بازجویی نشده ام ولی فردا به احتمال زیاد دوباره بازجوئی شوم. البته فقط به این امید بودم که چون بازجو متدین و روزه دار است شاید ماه رمضان مرا کتک نزند. بعد از شام حس خوبی داشتم . این حس را همه روزهایی که حمام میکردم داشتم. کمی احساس سبکی میکردم و زخمهای روی صورتم و لبم و ورمهای روی پیشانیم تا حدی بهتر شده بودند ولی کمرم همچنان درد میکرد. کمی دراز کشیدم و حوله ام را که خشک شده بود روی صورتم انداختم. حس خوبی نیست که ندانی بیرون شب است یا روز. حتی شبانه روز را میتوانستند با وعده های غذایم برایم عوض کنند. همانطور که همه زندگی ما را عوض میکنند. خوشی هایمان را از ما میگیرند و به جایش غم و غصه به ما میدهند. ما را در روضه ها و مناسبتهای مذهبی میگریانند و کاری میکنند که خود را بزنیم به امید اینکه این گریه ها آتش آخرت را خاموش کنند. همه راههایی که میتوان زندگی واقعی رادید و چشید را مسدود میکنند و با چهار عدد دیوار سعی میکنند دنیای مارا شکل بدهند. الان حسی دارم که فکر میکنم دنیا فقط همین یک سلول هست و دو نگهبان و یکی دو تا بازجو. اصلا شاید دنیا به آخر رسیده و فقط ما مانده ایم. یادم میآید یک فیلم سینمائی بود که من خیلی دوست داشتم. بچه که بودم چندین بار تلویزیون آن را نشان داده بود. قضیه این بودکه تمام دنیا بر اثر یک جنگ جهانی اتمی نابود شده بود و فقط چند نفر در دنیا زنده مانده بودند و سعی میکردند با تسلط به یک چشمه آب کوچک و کمی منابع باقی مانده بقیه را نابود کنند. و یک دکتر٬ شخصیت اصلی داستان بد از زخمی شدن نجات میدهد و برای هم خوابی با تنها زن باقی مانده در دنیا که دکتر فیلم ما به شدت از او محافظت مینماید ٬ آماده کند… این فیلم سیاه و سفید را در تمام روزهای انفرادیم به یاد میآورم و صحنه به صحنه آن را در ذهنم مجسم میکنم و از آن لذت میبرم. انفرادی و بی خبری و سکوت باعث میشود که آدم بنشیند و به تمام وقایع زندگیش که به خاطر دارد فکرکند. فکر تنها چیزی است که نمیتوان حبسش کرد. شروع این رویه سخت بود ولی اکنون براحتی میتوان آنچه را که در زندگیم گذشته روز به روز مرور کنم. از سفرهایی که در زمان کودکی به همراه خانواده میرفتم. از جاهای دیدنی که خاطره اش همواره با من است. از وقایع تاریخی که به خاطر دارم. از مدرسه . از دوستی ها. مطالب اینقدر زیاد است که اول آدم باید با خودش فکر کند که چه موضوعی را برای بیاد آوری و( تخیل تاریخ) انتخاب کند. انتخاب این موضوع همواره به شرایط روحی وقت تفکر  بستگی دارد. اگر مثل الان حالم خوب باشد ٬ دوست دارم به چیزهای خوب فکر کنم و مطالب شاد به خاطر بیاورم و از ته دل بخندم. حتما اگر کسی از بیرون به من نگاه کند فکر میکند که من در انفرادی دیوانه شده ام چون او نمیتواند چیزهایی را که من با چشم بسته میبینم ببیند. چون این چیزها در دنیای مشترک من و او نیست بلکه این چیزهای در دنیای شخصی من است و او هرگز نخواهد توانست از آن با خبر شود. مثل دیوانه ای که در شهر ما همه علی پلیس صدایش میکردند چون فکر میکرد پلیس است و سعی میکرد با کاغذ پاره ها ماشینها را جریمه کند و مقررات را برقرار سازد. چون ما راهی به دنیای شخصی او نداشتیم و نمیتوانستیم دنیا را از نگاه او ببینیم ٬ او را دیوانه می انگاشتیم در حالیکه تقریبا مطمئن هستم که او هم ما را دیوانه میدید چون رفتار ما با دنیای او فرق میکرد.

ادامه دارد…

روزهای سفید! (۲)

روزهای گنگی و بیخبری . روزهایی که مرا بیاد مردن میانداخت. هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداری . هیچ کسی را نمیبینی. حتی بازجویی که هفته ای سه چهار بار با کتک و شکنجه از تو پذیرایی میکند را هم نمیتوانی ببینی. هروقت که نوبت بازجویی از من میشود یا نوبت حمام من میشود ٬ نگهبان از پشت در از من میخواهد که چشم بند به چشم بزنم و پشت به در بایستم. بعد که از چشمی در نگاه کرد و مطمئن شد که هیچ مشکلی وجود ندارد در را باز میکند و چشم بند را کنترل میکند. اگر مشکلی نبود و چشم بند کاملا محکم بود مرا به اطاق بازجویی یا به حمام میبرد. در اطاق بازجویی هم روی یک صندلی مینشاند و میرود. صندلی کاملا رو به دیوار است و بازجوو از پشت سر با من صحبت میکند. خوبی این کار برای بازجوو این است که من هرگز نمیتوانم عکس العملهای وی را وقتی به من حمله میکند و سرم را به دیوار مقابلم میکوبد ٬ پیشبینی کنم. بارها یکباره با لگد به پشت سرم زده و من با صورت به دیوار خورده ام و پس از خونریزی شدید بینی یا پاره شدن لب درحالی که در حالت نیمه بیهوش بوده هم مرا به سلولم برگردانده اند. دیگر کتک برایم عادی شده و از این ضربه ها جا نمیخورم. به اصطلاح پوستم کلفت شده. چیزی که مرا آزار میدهد این است که طرف میخواهد بزور مرا به کاری که نکرده ام و اصلا نمیدانم چطور میشود این کار را انجام داد اعتراف کنم و بدترین درد این است که مطالبی را که با تفکر و تحقیق به دست آورده ام٬ اندیشه دیگران و دیکته صهیونیستها میشمارد و مرا کتک میزنم تا این را قبول کنم. بار ها از او خواهش کرده ام که اگر ممکن است به من ثابت کند که من اشتباه فکر میکنم و مرا اصلاح کند ولی او هرگز اینکار را نمیکند و سعی میکند با کتک و شکنجه حرف خود را ثابت کند. در این مدت اگر هم یک درصد فکر میکردم که ممکن است اندیشه های من غلط باشد ٬ آن یک درصد هم از بین رفت و اکنون کاملا یقین دارم که تفکرات و اندیشه ها و نوشته های من کاملا صحیح بوده است وگرنه دلیل این گونه برخورد ها چه میتواند باشد. بارها و بارها بازجو قسم خورده که اگر بنویسم که با صهیونیستها یا عواملشان ارتباط داشته ام ٬ مرا با ضمانت خود آزاد میکند ولی من نمیتوانم این را بپذیرم. دلیلش واضح است. الان که هیچ چیز را نپذیرفته ام این است برخورد وحشیانه بازجو. اگر خدای نکرده خر بشوم و چیزهایی که او میگوید را بنویسم مطمئنا مرا اعدام خواهد کرد. الان بعد از سه ماه او کاملا مطمئن است که من فقط و وفقط اندیشه های خودم را نوشته ام چون طرف بازجوی حرفه ایست و ادعا میکند که وظیفه بازجویی از زهرا کاظمی و حتی کرباسچی را برعهده داشته و گنده تر از من را به حرف آورده. تنها دلیل اینکه میخواهد من به چیزهایی که میگوید اعتراف کنم این است که حتما برای دادستان داستان بافی کرده و گفته که این جوان حتما با اجانب ارتباط داشته و حالا اگر خلاف این ثابت شود ٬ کم میآورد. این هزینه را هم شخص بنده با کتک خوردنهای روزانه باید تقبل کنم .

به هر شکلی که بود برای زنده ماندن کمی از غذا را به زور آب گرم قورت دادم . بقیه را هم در توالت ریختم و سیفون را کشیدم. چون در سلول انفرادی به کسی سطل آشغال نمیدهند. البته توالت فرنگی هم بیشتر شبیه سطل بود تا توالت. یک سطل استیل بود که در نداشت و تهش به فاضلاب وصل بود. فقط لبه هایش کمی به داخل برگردانده شده بود که زندانی بتواند در هنگام قضای حاجت روی آن بنشیند. یک بطری پلاستیکی نوشابه یک و نیم لیتری هم در اختیار من گذاشته بودندکه بتوانم بعد از قضای حاجت طهارت بگیرم! که  این خودش یکی از سخت ترین کارهای دنیا بود. بهر حال انفرادی است و هتل نیست . آدم باید خود را با شرایط وفق دهد.

کمی خوشحال بودم. از اینکه امروز نوبت حمام من است. فکر کنم از آخرین باری که حمام کردم یک هفته ای گذشته است. خوشحالی من نه فقط به خاطر تمیز شدن بلکه به خاطر این بودکه میتوانستم بعد از یک هفته جای دیگری را غیر از سلول خودم ببینم و زمان این دیدار جانانه از حمام فقط ۲۰ دقیقه بود که البته این خود غنیمت بزرگی بود برای همچو منی! خود را آماده حمام کردم . من فقط یک پیراهن و یک شلوار زندان ( که لوگوی قوه قضائیه به دفعات بر روی آن چاپ شده) داده بودند و مجبور بودم هر چند وقت یکبار قبل از خواب یکی از آنها را بشورم و صبح دوباره بپوشم. خوشبختانه ۲-۳ روز قبل لباسهایم را شسته بودم . هرچند که شستن لباس فقط با آب و بدون مواد تمیز کننده کار راحتی نیست ولی وقتی پیراهنت را بدلیل داشتن وقت بسیار ۲ ساعت چنگ بزنی و آب بکشی ٬ بسیار تمیز میشود. فقط هرکاری که میکنم این لکه های خون پاک نمیشوند. این قضیه برای شلوار هم صادق است.  لباس زیر هم همینطور هرچند که یک شورت بیشتر ندارم. البته شورتم را معمولا در حمام میشورم و با خود به سلول میبرم و بعد از خشک شدن میپوشم. خوبی اینکار این است که در حمام به اندازه کافی صابون و شامپو هست  ولی در سلول فقط یک صابون بسیار کوچک که آنرا با التماس از نگهبان میگریرم بیشتر ندارم و از آن هم برای شستن دست و صورتم استفاده میکنم. یکی دیگر از چیزهایی که بعضی وقتها دلم برایش تنگ میشود و قبلا هرگز به آن فکر نکرده بودم٬ دیدن قیافه خودم در آینه هست. الان حدود ۳ ماه است که خود را ندیده ام. صورتم را اصلاح نکرده ام و شبیه رابینسون کروزوئه شده ام. شاید مادرم هم مرا با این قیافه نشناسد ولی به هر صورت انفرادی است و محدودیتها. لحظه شماری میکردم که نگهبان در بزند و مرا به حمام ببرد. از سلول من تا حمام حدود ۵۰ قدم بود و در قدم ۴۰ مرا به راست میپیچاند و بعد از ده قدم حمام در سمت راست من بود. در فلزی بزرگ طوسی رنگ. همانطور که میدانیم وقتی انتظار چیزی را میکشیم زمان برایمان خیلی دیر میگذرد ولی این زمان در انفرادی بعد از سه ماه چندین برابر است! بشقاب غذایم و قاشق پلاستیکی ام را شستم و همچنان منتظر نگهبان برای حمام نشستم. کمی قدم زدم. البته سلول من فقط جای ۴ قدم دارد اگر قدمها را معمولی برداری و برای قدم زدن باید سرگیجه بگیری چون بعد از ۴ قدم باید دور بزنی و برگردی! بهر صورت حدود ۲۰۰ بار در طول سلولم قدم زدم تا بلاخره نگهبان چند ضربه به در زد و چشم بند را از دریچه پایین در همانجا که غذا را میگرفتم ٫ به من داد و بعد از بستن آن به چشمم پشت به در ایستادم و نگهبان هم باز باز کردن ۲ قفل ٬ پشت گردن مرا گرفت و درحالیکه سر مرا به پایین فشار میداد مرا تا حمام بدرقه کرد. چهل قدم در راستای سالن . و پیچیدن به دست راست و بعد از ده قدم ٬ حمام را در سمت راستم داشتم. بعد از بستن در حمام از من خواست تا چشم بند را تحویل بدهم. در حمام هم دریچه ای داشت که  برای این گونه کارها تعبیه شده بود. با خوشحالی یک نگاهی به اطراف کردم. حمام کاملا کثیف و چرک بودولی هرچه که بود تنها تنوعی بود که من در زندگی سه ماهه زندانم داشتم. با خوشحالی و عجله لباسها را کندم و بغل حوله ام که از سلول با خود آورده بودم آویزان کردم. حوله دست و صورت است که نگهبان روز اول به من داده بود ولی بعلت کمبود امکانات من همچنان از آن برای حمام هم استفاده میکنم. البته باید بگویم که احساس خوبی نیست وقتی همه اش حس میکنی کسی از طرف دیگر در حمام از چشمی در تو را میپاید ولی چه میشود کرد. نگهبان است و وظیفه داردکه مواظب ما باشد که خودکشی نکنیم. ما حتی اجازه خودکشی هم نداریم چرا که این وظیفه آقایان است که ما را بکشند. بهرحال فارغ از هر زنده باد و مرده باد دوش حمام را تنظیم کردم و وقتی از حرارت آب مطمئن شدم تن به آب دادم. سعی کردم که هرطور که ممکن است چند دقیقه وقت حمام را از غم و غصه خالی نگه دارم و برای خودم آواز بخوانم . نمیدانم چرا آواز در حمام خیلی حال میدهد. خودم را شستم و موهایم را که الان خیلی بلند شده را هم ۲ بار شامپو کردم.. ضربه ای که بدر خورد نشانه این است که نگهبان تا ۵ دقیقه دیگر در را باز میکند. چه زود میگذرد این وقت حمام . هرچند که  هر دقیقه سلول یک سال میگذرد به آدم.  با حوله کوچکم خود راخشک کردم لباس پوشیدم  و شورتم را هم با صابون شستم و چلاندم. و منتظر شدم. نگهبان دریچه راباز کرد و چشم بند را به من داد. چشم بند را به چشم بستم و پشت به در درحالیکه حوله بر سر و شورت خیس در دست داشتم منتظر ماندم. نگهبان در را باز کرد و چشم بند را کنترل کرد و دوباره با گرفتن گردنم و فشار دادن سرم به طرف پایین مرا به سلول برگرداند و در را بروی من بست.

ادامه دارد…

روزهای سفید!(۱)

حوله را از روی چشمم کنار میزنم . کلافه شدم. بلند میشوم و مینشینم. نگاهی به اطراف می اندازم. هنوز همان طور است. نمیدانم چند روز است که اینجا هستم . به گمانم ۳ ماهی میشود. نمیدانم کی روز است و کی شب. اینجا پنجره ای به بیرون ندارد. البته از ظواهر امر پیداست که روزی پنجره ای به بیرون داشته ولی به هر علتی پنجره را گل گرفته اند. نمیدانم ساعت چند است. خیلی گرم است. با اینکه باید حدود اواسط آبان باشد ولی باز هم هوا گرم است. نفسم بند آمده. آرزو به دلم مانده که حتی یک ساعت این لامپهای لعنتی خاموش شوند و چشمانم طعم تاریکی را حس کنند و پلکهایم کمی استراحت کنند. هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که تاریکی چه نعمت بزرگی برای چشمان آدم است. باور کنید خیلی سخت است که وقتی چشمهایت را میبندی بجای تاریکی محض ٬ نور ملایم و گرم قرمز را ببینی . این هم به خاطر شدت نوری است که از پرژکتوری که به دلیل داخل استیلش ٬ شدت دو  تا لامپ ۱۰۰ واتی را که همیشه روشن هستند را چندین برابر میکند. تکه روزنامه ای را که لای قرآن پیدا کرده ام را برمیدارم و برای چندمین بار میخوانم . چیز خاصی ندارد. تکه ای از  صفحه تسلیت و ترحیم یکی از روزنامه ها است و تقریبا سطر سطر آن را حفظ شده ام. تاریخ روزنامه مشخص نیست ولی ظاهرا خیلی قدیمی است. منی که روزی در کتابخانه شخصی ام نزدیک ۳۰۰۰ جلد کتاب داشتم و بدون آنها زندگی برایم ذجر آور بود در این سه ماه فقط ۲ کتاب در اختیارم بوده. یکی یک قرآن قدیمی و دیگری یک مفاتیح پاره پوره از شدت مطالعه.

البته درگوشه کنار دیوار ها و حاشیه مفاتیح و قرآن هم مطالب جالبی را بعد از مدتی پیدا کردم که آنها راهم بارها و بارها خوانده بودم. ماههای اول فرصت خوبی بود که حقایق دیگری از قرآن برایم آشکار شود چون اصلا علاقه ای به خواندن مفاتیح نداشتم. البته بعد از چندین بار خواندن تمام قرآن که با باز کردنش حالت تهوع به من دست میداد ٬ تصمیم گرفتم  فعلا قرآن را نخوانم .  از روی ناچاری شروع به خواندن مفاتیح کردم. واقعا برایم جالب بود. فکر نمیکردم روزی در گوشه سلول انفرادی خواندن مفاتیح اینقدر برایم مفرح و باعث شادی من بشود. مخصوصا خواندن حواشی خنده دار مفاتیح و دانستن اینکه آقایان علما چگونه از جهالت عوام استفاده میکنند و سعی در شتشوی مغزی و بهتر بگویم نابود کردن قدرت تفکر عوام دارند. برایم خیلی جالب بود که اینها اصلا مردمی را که میتوانند فکر کنند دوست ندارند و تمام قدرت و مکر خود را در راه مسدود کردن قدرت تفکر مردم با مشغول کردنشان به خرافات و داستانهای اجنه و ادعیه دروغین و روشهای خنده دار برای توبه و استغفار٬ بکار میگیرند.

داستانهایی از قبیل ثواب سنگ زدن به پیرمرد یهودی که برای بچه ها درکوچه و خیابان داستان تعریف میکند و یا از فواید خواندن سوره الرحمن روی قبر اموات و از این قبیل اراجیف. چیز های جالبتری که از این مفاتیح به خاطرم مانده این بودکه در حاشیه زیارت عاشورا مطالبی نوشته شده بود که به نظر جذاب میآمد . مخصوصا برای امثال من که در بند ظالمان گرفتار بودند! نمونه اش این بودکه نوشته بود هرکس که در بند باشد و زیارت عاشورا را هر روز به مدت ۴۰ روز بعد از نماز صبح بخواند ٬ بلافاصله از بند آزاد و حاجتهایش روا میشود! خب! ظاهرا روش خوبی بود. ولی این همه داستان نبود. بعد از حاشیه و در قسمت سفید صفحه هایی که مربوط به زیارت عاشورا بود نوشته های جالبی پیدا کردم. این نوشته ها ظاهرا توسط کسی نوشته شده بود که مدتی قبل از من در این سلول زندانی بوده . طلبه ای به نام سید علی حسینی! در ابتدای صفحه با خودکار آبی نوشته بود نظر به اینکه این جنایتکاران من رابه ظلم دربند کرده و شکنجه میدهند پس من شرایط خواندن زیارت عاشورا را دارم و به قولی که در اینجا نقل شده از امام جعفر صادق من باید بعد از ۴۰ روز از بند ظالمان آزاد شوم و نوشته بود که به خواست پروردگار من از امروز شروع به خواندن زیارت عاشورا کردم و تاریخ زده بود. همینطور تاریخ ادامه پیدا میکرد که روز اول… روز دوم… روز سوم… روز سی ام که در کنار روز سی ام نوشته بود هنوز هیچ خبر نشده ولی حتما طبق روایت باید ۴۰ روز را تمام کنم. در ادامه نوشته بود که امروز چهلمین روز است که زیارت عاشورا را بعد از نماز صبح میخوانم و ایمان دارم که امروز آخرین روز زندانی من است و اظهار امیدواری کرده بود که بعد از ظهر آن روز میتواند دوباره خانواده اش را ببیند. قضیه از آنجا جالبتر میشود که خط بعدی نوشته است که روز چهلم گذشت و هیچ چیز جدیدی اتفاق نیفتاد مگر شدت شکنجه ها و کتکها بیشتر شده و امیدواری از اینکه شاید چون روز آخر بوده می خواسته اندکه ذهر چشمی بگیرند. قضیه همچنان ادامه پیدا میکند و طلبه قصه ما تصمیم میگیرد که بصورت خودسرانه زیارت عاشورا را تا ۷۰ روز ادامه دهد و فکر میکند که شاید این عدد در روایت ۷۰ بوده و راویان مختلف به دلایل پیچیده ! عدد را به ۴۰ تقلیل داده باشند. آخرین باری که در حاشیه نوشته بودکه زیارت عاشورا خوانده روز ۱۲۰ بود که با ناراحتی  بعد از آن نوشته بود: این روایت دروغ است … این زیارت عاشورا قلابی است … نخوانید که فایده ای ندارد. من ۱۲۰ روز پشت سرهم این اراجیف را خواندم و نتنها آزاد نشدم بلکه هر روز بیشتر کتک خوردم. این آخرین جایی بودکه توانستم دستخط این طلبه را بخوانم . نمیدانم چند ماه در انفرادی بوده و جرمش چه بوده؟ و نمیدانم چه بر سرش آمده. با خود فکر کردم که شاید بعد از آن آزاد شده و به خودم وعده دادم که شاید اینها کسی را بیشتر از ۴ ماه در انفرادی نگه نمیدارند ولی بازهم چیزهایی میدیدم که امیدم را به نا امیدی تبدیل میکرد. یکی از چیزهایی که بسیار نا امید کننده بود برایم خط هایی بود که زندانیان مختلف بر روی دیوار میکشیدند که تاریخ از دستشان در نرود. در یکی از گوشه های پایین یکی از دیوار ها یکی از زندانیان روزشمار انفرادی خود را حک کرده بود. تا جایی که قابل شمردن بود ۷۱۷ روز بود که در این انفرادی محبوس بوده. البته این برای من صد در صد جای نا امیدی نبود چون من فکر نمیکردم هیچکس بتواند برای این مدت طولانی بدون هوای تازه و یا نور خورشید و در آن شرایط زنده بماند. ولی بعد از شمردن آن خطها فهمیدم که امکان زنده ماندن حد اقل تا ۷۱۷ روز وجود دارد.

در افکار خودم غوطه ور شده ام و چرت میزنم . صدای چرخهای چرخ غذا ناله کنان نزدیک میشود. به! امروز یک توقف بیشتر داشت. ظاهرا مهمان جدید داریم امشب. چرخ پشت در سلول من توقف میکند ونگهبان با باز کردن در مستطیلی کوچک پایین در از من میخواهد که بشقاب غذایم را به او بدهم. بشقاب را میدهم و او بعد از پر کردن دوباره از همان در کوچک که بیشتر شبیه سوراخ  است تحویلم میدهد و میگوید که امشب شب اول رمضان است و از فردا فقط ۲ وعده غذا خواهد بود. بعد از تشکر ظرف غذا را گرفتم و او بعد از قفل کردن همان در کوچک براه خود ادامه داد. و فکر کنم ۲ جای دیگر توقف کرد و بعد برگشت. در راه برگشت دوباره جلو در سلول من توقف کردو گفت که امروز نوبت حمام من است و بعد از غذا حاضر باشم که به حمام بروم.

بشقاب غذا حاوی مقداری برنج خمیر که بسختی میتوانستم دانه های برنج را درونش تشخیص دهم و مقداری خورشت بادمجان که لپه هایش کاملا له و بدون گوشت بود. یکی از سخت ترین کارهای انفرادی خوردن غذاست. غذا هرچه هم که باشد از گلوی آدم پایین نمیرود. در ضمن نه در انفرادی و نه در عمومی از آب خنک خبری نیست. اینها همه اش تبلیغات است که میگویند طرف را بردند آب خنک بخورد. باید شیر آب سلولم را ۱۰ دقیقه باز میگذاشتم تا آب کمی خنک شود و قابل شرب. لیوان پلاستیکی کهنه را شستم و گرفتم زیر شیر آب تا پر شود. آمدم رو روی یکی از ۲ پتویی که بعنوان زیر انداز برروی موزاییک های کف سلول انداخته بودم نشستم و با بی میلی شروع به خوردن غذا کردم. از آخرین باری که در زندگی میوه خوردم حدود ۳ ماه میگذشت. خیلی از مواهب هستند که در زندگی روزمره به نظر نمیرسند ولی وقتی که مدتی از آنها دور میشویم ٬ فقدانشان را حس میکنیم. یکی از این مواهب میوه بود. بیخود نبود که پوستم خراب شده بود و ناخنهایم پوسته پوسته میشد. کمبود ویتامین و نور خورشید را کاملا حس میکردم. ریه هایم در حسرت یک نفس عمیق را در هوای بیرون میسوختند. پوست بدنم در حسرت پنج دقیقه نور خورشید له له میزد. یکی از مشکلات انفرادی این است که از عالم بیرون بیخبری! اصلا نمیدانی آیا پایانی بر این روزها وجود دارد یا نه؟ اصلا نمیدانی الان در خیابانها چه خبر است. خانواده ات در چه حالی هستند.

ادامه دارد…

اپل اسنو لئوپارد را به بازار عرضه کرد (به نقل از بی بی سی فارسی)

ظاهر سیستم عامل “اسنو لئوپارد” نسبت به نسخه قدیمی سیستم عامل اپل تغییر چندانی نکرده است

فروش تازه ترین نسخه سیستم عامل کامپیوترهای اپل مک، تحت عنوان “اسنو لئوپارد” آغاز شد.

شرکت اپل اعلام کرده که عمده تغییرات سیستم عامل جدید به نسبت سیستم عامل قبلی (لئوپارد) در نحوه اجرا و برنامه نویسی این نرم افزار ایجاد شده و در ظاهر تغییر چندانی رخ نداده است.

با این وجود برخی امکانات به “اسنو لئوپارد” اضافه شده است؛ از جمله این سیستم عامل اجازه می دهد کاربر اتفاقاتی را که در محیط کار رخ می دهد به شکل فیلم ضبط کند و همچنین در هنگام نمایش فیلم ها یا قطعات ویدئو، به کاربر امکان می دهد که این قطعه را مستقیما به سایت یوتیوب ارسال کند.

سیستم عامل “اسنو لئوپارد”، درون خود عملکرد نرم افزار Micrisift Exchange Server (که یک نرم افزار پرطرفدار ارسال و دریافت ئی میل و نگهداری تقویم کار است) را پشتیبانی می کند.

سیستم عامل

سیستم عامل برنامه ای است که امکان اجرای نرم افزارهای مختلف و محیطی برای اجرای این نرم افزارها را بر روی کامپیوتر فراهم می کند.

همچنین اگر کاربر همزمان بر روی کامپیوتر خود از سیستم عامل ویندوز نیز استفاده می کند، از این پس لزومی نخواهد داشت که برای دسترسی به فایل های ویندوز کامپیوتر خود را خاموش و روشن کند و از درون “اسنو لئوپارد” می تواند به فایل های محیط ویندوز نیز دسترسی داشته باشد.

این نرم افزار برای نصب به حداقل پنج گیگابایت فضای خالی بر روی هارد دیسک نیاز دارد (نصف میزان مورد نیاز در نسخه قبلی و یک سوم ویندوز 7) و به گفته اپل، حدود “90 درصد” کد برنامه های آن بازنویسی و بهینه شده است.

از این رو است که به برآورد برخی کارشناسان “اسنو لئوپارد” بسیار سریع تر از لئوپارد عمل می کند.

دیوید پوگ، گزارشگر اینترنشنال هرالد تریبیون در گزارشی نوشت زمان بوت شدن (آماده شدن کامپیوتر برای کار پس از روشن کردن) بر روی یک کامپیوتر مک بوک ایر، از 100 ثانیه به 72 ثانیه کاهش پیدا کرده و نرم افزارها به وضوح سریعتر از نسخه قبلی این سیستم عامل اجرا می شوند.

بنا به ارزیابی کارشناسان “اسنو لئوپارد” بسیار سریع تر از نسخه قبلی سیستم عامل اپل است.

ضمن اینکه اگر نرم افزاری را برای بار دوم اجرا کنید، زمان آغاز به کار نرم افزار به نصف تقلیل می یابد.

این نرم افزار که تنها بر روی کامپیوترهای اپل مجهز به پردازنده اینتل قابل اجرا است، در بازار نرم افزار سیستم عامل رو در روی سیستم عامل ویندوز 7 شرکت مایکروسافت قرار می گیرد که قرار است در ماه اکتبر به بازار عرضه شود.

اسنو لئوپارد، تنها بر روی DVD عرضه می شود و فروش آن از طریق دانلود انجام نمی شود.

هزینه خرید این نرم افزار برای کسانی که تا کنون از سیستم عامل لئوپارد استفاده می کرده اند، 30 دلار و برای کسانی که کامپیوتر آنها مجهز به سیستم عامل قدیمی تر (تایگر) است، 170 دلار اعلام شده است، هر چند نرم افزارهای iWork (رقیب نرم افزارهای آفیس – ارائه شده از سوی اپل)، iLife و GarageBand نیز در نسخه گرانقیمت تر گنجانده شده اند.

در حال حاضر مایکروسافت حدود 95 درصد بازار سیستم عامل را در اختیار دارد و اپل و لینوکس با در اختیار داشتن 3 و 2 درصد بازار در تلاشند سهم خود را افزایش دهند.

هر دو شرکت اپل و مایکروسافت منتظر ارائه اولین سیستم عامل شرکت گوگل (Chrome OS) هستند که در نیمه دوم سال 2010 عرضه می شود.

افکار تایپ شده من. علایق و مطالب مورد علاقه من. مانی کامیابی