همه نوشته‌های admin

زندگی من!

روی دوش پدرم شاهد بودم که مردم مجسمه شاه رو از میدون اصلی شهر پایین میکشن و بعد ها در هنگام بازی در اطراف خانه پدری در خرابه ای بقایای آن مجسمه را میدیدم. شاهد بودم که چگونه مردم از ترس چماقداران به خانه ما که بسیار نزدیک به مرکز شهر بود پناه میآوردند. در آغوش مادرم راهپیمائی هایی رو بیاد میآورم که آن روزها در جریان بود. حدود ۳ سال داشتم که انقلاب اسلامی به وقوع پیوست. یادم میآید که پدرم در اولین اقدامات بعد از انقلاب تلویزون خرید و دیگر برادرانم مجبور نبودند که برای دیدن تلویزیون به خانه یکی از همسایه ها بروند. روزهای پر تنشی بود. به یاد میآورم که سفر حج پدر و مادرم چندین بار کنسل شد. هربار بعد از خداحافظی پر سوز و گداز و سپردن ما به دست مادر بزرگمان میفهمیدیم که برنامه سفر بهم خورده و پدر و مادرم به حج نرفته باز خواهند گشت. روزی را بیاد دارم که میگفتند عراق به ایران حمله کرده. هنوز صدای آژیر قرمز در گوشم میپیچد. اوائل ما نیز به پناهگاه میرفتیم ولی از وقتی فهمیدیم که شهر ما در تیر رس هواپیماهای عراقی نیست با خیال راحت به آژیر گوش میدادیم هر چند که با شنیدن آژیر سفید خیالمان راحت میشد. گروهای اعزام بسیجی را خوب به خاطر دارم که مردم عزیزانشان را بدرقه میکنند. صدای نوحه خوانی آهنگران هنوز در گوشم می پیچد. صدای سرودهای حماسی – انقلابی را درگوش دارم و گهگاه ناخداگاه زمزمه میکنم. این سرودها درگوشت و پوست نسل ماباقی مانده و جزئی از وجودمان شده. صدای گوینده رادیو در ظهر یک روز گرم را بخاطر میآورم که با شور و شوق فراوان خبر آزادی خرمشهر را میداد. بعد از آن مردم به خیابان آمدند و جشن گرفتند. من فکر میکردم که با این کار روزهای سخت به پایان رسیده و از این به بعد میشود بدون استرس و ترس و لرز زندگی کرد ولی اینگونه نشد. جنگ به فرمان رهبر انقلاب ادامه پیدا کرد. هنوز اشکهای مادرم را میبینم که چشم به راه برادر سربازم مینشست و به اخبار گوش میداد که آیا در محوری که برادرم خدمت میکند حمله ای صورت گرفته یا نه؟ روزتابستانی را بخاطر دارم که عازم سفر به مشهد بودیم و با شوق و ذوق فراوان وسائل را در صندوق عقب اتومبیل پدرم گذاشتیم ولی به محض اینکه خواستیم حرکت کنیم خبر بمب گذاری و ترور رئیس جمهور و نخست وزیر وقت (رجائی و باهنر) را شنیدیم و پدرم گفت که فعلا سفر تعطیل است و باید صبر کنیم ببینیم چه اتفاقی میافتد. بدلیل اینکه خانه پدری من بسیار به مرکز شهر نزدیک بود و تنها تفریح من ایستادن سرکوچه ای بود که خانه مان در آن قرار داشت من شاهد تمام راهپیمائی ها بودم. بعد از بمبگذاری و ترور رجایی و باهنر مردم به خیابان ریختند و ضمن محکوم کردن این اقدام به عزاداری پرداختند. در عالم کودکی با خود می اندیشیدم که چرا ما باید با عراق جنگ کنیم؟ اصلا چرا باید یکدیگر را بکشیم؟ وقتی میدیدم که چند نفر را در چهارراه مرکزی شهر که نزدیک کمیته انقلاب قرار داشت شلاق میزنند به جرم زنا یا خوردن مشروبات الکلی با خود میگفتم چرا این بیچاره ها را میزنند. تصاویر خونین شدن پشت کسانی که شلاق میخورند جزئی از آلبوم خاطرات کودکی من است. بخوبی خشم و چشمان غضب آلود پاسداری که شلاق چرمی را به پشت محکومین میزد را به خاطر دارم. ۴ ساله بودم که مادرم مرا به مکتب خانه برای یادگیری قرآن برد. به من گفت که دیگر بزرگ شده ام و نباید وقتم را به بازی و علافی تلف کنم و باید از همین سن قرآن یاد بگیرم. هر روز برایم ساندویچی درست میکرد و مرا به مکتبخانه میبرد. با اندک استعدادی که داشتم برای رهایی از چنگال زن پیر و ترشروئی که با ترکه ای بدست سعی داشت قرآن را به من به روش هجی بیاموزد به سرعت و طی یکی دو ماه خواندن قرآن را آموختم و طبق قولی که مادرم داده بود که هرگاه توانستم جزو سی قرآن را تمام کنم مرا از رفتن به مکتبخانه فارغ خواهد کرد٬ جزو سی قرآن را آموختم و با گرفتن تاییدیه از پیر زن ترشرو توانستم برای خواندن و یادگیری بقیه قرآن در خانه بمانم و هر رزو یک جزو از قرآن را برای مادرم بخوانم و او ایرادات مرا برطرف کند. من که ابتدا با اکراه به مکتبخانه میرفتم و از هر فرصتی برای فرار از آن خانه قدیمی در حال تخریب استفاده میکردم با القائات مادرم و تشویقهای مادی و معنوی پدرم به سرعت روخوانی قرآن را آموختم.
ادامه دارد…

مقصد کجاست؟

سوالی که این روزها نسل جوانتر از ما نسل سوخته میپرسند اینه که آخرش چی میشه؟
خب! اول باید بررسی کنیم ببینیم الان کجاییم؟
یک انتخابات برگزار شده. یک گروه که دستنشانده سرداران سپاه هستند در انتخابات به صورت کاملا مشخص و با پررویی هر چه تمامتر تقلب کردن و با دستگیری مخالفینشون عملا کودتای دیگری رو در دنیا ثبت کردند. رهبر هم در این میانه کاره ای نیست. محبوس شده در بیت توسط سردار وحید و بقیه که بدون اجازه اونها حتی نمیتونه به بافورش پک بزنه. برای یک مثقال تریاک روزانه و یا از ترس جونش حاضر شده که هرچی اونا بهش دیکته کنن رو روخوانی کنه. این وسط به شدت تنها شده. بیچاره شده . در اصل رهبر حکومت اسلامی در حال حاضر یک زومپی هستش که فقط راه میره و کارهایی که بهش امر میشه انجام میده.
یه عالمه پول نفت که رفته به جیب سرداران گمنام و بنام و این آقایون حتی حاضر نیستن که سهم کوچکی از این پول رو به مخالفین بدن. حاضرن همه مخالفین و مخالفتها رو با کتک و گلوله و زندان وشکنجه جواب بدن ولی درصد ناچیزی از پولشون رو از دست ندن.
اگه به واقع نگاه کنیم میبینیم که دشمن مردم ایران در اصل احمدی نزاد یا عربها یا سرداران سپاه نیستند. دشمن مردم ایران نفت و گاز باد آورده ای هستش که باعث بد بختی و بیچارگی چندین ساله ملت شده. مگه ما از کره جنوبی و ژاپن جلو تر نبودیم؟ مگه متمدن تر نبودیم؟ مگه باهوش تر نبودیم؟ تنها مشکلی که داشتیم نفتمون بودکه همیشه کار دستمون داده و خواهد داد. البته بهترین حالتی که میتونست اتفاق افتاد و دوباره احمدی نژاد رئیس حکومت شد. چرا که اگه کس دیگری میشد به عقیده من باید تاوان این بد بختی ها رو میداد و ملت همه چیز رو از چشم اون میدیدن. نفت بشکه ۱۳۰-۴۰ دلار دیگه وجود نداره. تمام پول نفت باید صرف هزینه های جاری مملکت و حزب الله لبنان و حماس بشه و دیگه از این پول باد آورده خبری نیست که باهاش دهک های پایین جامعه رو سیر کنه و سرشون رو گول بماله. حتی با این پول دیگه نمیتونه سرداران سپاه رو سیر کنه. اونا تشنه این پول هستند و به این ولخرجی ها عادت کردن. حالا میخوان چیکار کنن؟ با این سیاست خارجی احمقانه ای که این احمق به پا کرده کم مونده که حمله بشه و حالا سرداران ۲۰۰ کیلوئی نه تنها قادر نیستند از کشور حفاظت کنند بلکه اولین کسانی خواهند بود که دنبال سوراخ موش خواهند گشت.
حال برگردیم سر موضوع اولی که آخرش چی میشه؟
من چند تا احتمال میدم که اولیش به نظر ملموس تر میاد.
پروژه شهید احمدی نزاد بزودی کلید میخوره. یعنی نظام تا اینجاش هم زیادی بابت این یابو علفی هزینه کرده. این کار چند تا مزیت داره برا نظام. اول از همه اینکه میتونه تمامی مخالفانش روبجرم کشتن این حرامزاده قلع و قمع کنه و خودش رو برای مدتی بیمه کنه (مثل زمان رجائی) . دوم اینکه این پروژه میتونه کشور های خارجی رو تا مدتی سر کار بزاره که فشار تحریم ها رو کم کنن و با این کار نظام از نظر مالی دوباره بتونه خود سازی کنه. سوم اینکه مردمی که از انتصاب این مردک شیاد ناراحت بودند رو تا حدودی آروم کنه و با انتخابات بعدی کسی مثل علی لاریجانی که تاحدودی مواضعش عقلانی تره رو روی کار بیاره. این کار ضمن اینکه لطمه ای به سیاستهای نظام نمیزنه ٬ میتونه وجهه بین المللی نظام رو تا حدودی بهبود ببخشه. بنا براین به نظر من این پروژه از همه نظر برای نظام ایده آل خواهد بود.
روش بعدی که رژیم میتونه اتخاذ کنه اینه که وقتی ببینه که مراجع و بقیه آخوندهای سیاسی و غیر سیاسی دارن رو رهبر فشار میارند و هرآن ممکنه که این فشار اثر خودش رو بذاره و رهبر رو چپه کنه ٬ بیاد و شمشیر رو از رو ببنده و کودتا رو رسما اعلام کنه. اینجور که یه روز صبح که از خواب بیدار میشیم میبینیم که رهبر به ملکوت اعلی رفته و کشور توسط یه شورای نظامی که توسط سرداران شکمگنده تشکیل شده اداره میشه. دیگه هیچ نیازی به مجلس خبرگان رهبری و مجمع تشخیص مصلحت نظام وجود نداره. این خوبیش اینه که یا زنگی زنگ یا رومی روم. حد اقلش اینه که ما تکلیف خودمون رو میدونیم و میریم پی کارمون. چون تو بیانیه خواهند گفت که همینی که هست! میخوای بخواه نمیخوای میکشیمت. زورش رو دارند و پولش رو هم همچنین. اینجاست که همه ملت باید دخیل ببندند و نماز شب بخونند و دست به دامن آمریکا و اسرائیل بشن که ریشه اینا رو خشک کنن .
احتمال سوم هم اینه که احمدی نژاد به همین شیوه ادامه میده. ولی قطعا نمیتونه به سرانجام برسه. یه جای کار چپه خواهد شدو اوجاست که ملت میتونن نقش اصلی خودشون رو ایفا کنند.
احتمال چهارم هم که البته خیلی غیر محتمله و من بعید میدونم ولی خیلی ها دوست دارن که بوقوع بپیونده اینه که رفسنجانی مجلس خبرگان رهبری رو بسیج کنه و رهبر رو چپه و کشور رو به دست بگیره که البته با توجه به قدرتی که سپاه داره من این احتمال رو خیلی دور از واقع میدونم . البته اگه این اتفاق بیوفته به نظر من اتفاق شومی هست و مردم سالها باید دوباره زیر بار ذلت نظام اسلامی زندگی کنند و منتظر ظهور منجی خیالی باشند.

خبرهای روز پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۸

کلا امروز خبری خاصی نیست.

مهمترین خبرهایی که تو سایتها و وبلاگها میتونید ببینید ایناس:

گمانه زنی برای حضور یا عدم حضور هاشمی رفسنجانی تو نماز جمعه هفته دیگه. یه عده میگن میاد یه عده میگن خامنه ای بهش اجازه نمیده. یه عده میگن خامنه ای ازش قول میگیره که چرت و پرت نگه و یه این شرط بهش اجازه میده. بعضی ها میگن که زیر بار حرف خامنه ای نمیره و میاد ساز خودش رو میزنه و گروهی میگن که نه بابا میاد و دست پایین رو میگیره و مریضی ش رو بهونه میکنه و میگه که به دلیل مریضی حاضر به شرکت در مراسم تحلیف و تنفیذ نشده. فقط ۸ روز مونده که معلوم بشه چی میشه. البته هرچی هم بشه زیاد فرقی نمیکنه. اون هفته هم که اومد مثلا سبزی حرف زد نظام تغییر زیادی نکرد. معمولا کودتای نظامی با سخنرانی تکون نمیخوره. فعلا جیب سرداران سپاه پر از شمشهای طلا ی نفتی هستش و خیالشون از هرجهت راحته.

خبر دیگه هم راجع به بازداشتگاه کهریزک هستش که به محض لو رفتن توسط خامنه ای تعطیل شد. این واقعا یکی از مسخره ترین خبرهایی هستش که این چندوقت دیدم. ملت رو مچل کردن. کهریزک رو اصلا نباید میساختن حالا که ساختن به محض در اومدن گندش تختش کردن؟ اینا فکر میکنن با جماعت کور و کر طرفن؟ گیریم که کهریزک رو هم تعطیل کردید و چند تا سرباز و درجه دار بد بخت رو هم چند صباحی زندانی کردید (تریپ سرباز وظیفه ای که به جرم دزدیدن ریش تراش تو کوی محاکمه شد.) ٬ اوین چی؟ آیا اوین استاندارده؟ آیا روشهای شکنجه و دار زدن جوونای مملکت اونجا استاندارده؟ البته نظر به اینکه مملکت دچار تکنولوژی روسی و چینی شده و همه چیز رو هم با استانداردهای این دو کشور میسنجه به نظر آقایون روشهاشون استاندارده. حتما بازرسین بی طرف خارجی هم که میان از این زندان بازدید میکنن از همین دو کشور اجاره میشن! کی فکر میکنه که وضعیت بازداشتگاه کهریزک از بند ۲۴۰ یا ۳۲۵ الف (ویژه حراست سپاه ) بهتره؟ فکر میکنید اونجا به زندانی ها قاقا لی لی میدن ؟ برا من که اون شرایط رو تجربه کردم هیچ بدتری وجود نداره. در مجموع خلاصه کلوم اینکه خانه از پای بست ویران است. تعطیلی کهریزک هم یه سوپاپ دیگه هستش مثل اشک تمساح خامنه ای در ۱۸ تیر یا ریاست جمهوری خاتمی هرچند که این یکی از اون دو تا کوچیکتره ولی هدف مطرح شدنش یکیه.

موضوع دیگه ای که بچه ها راجع بهش صحبت میکردن امروز بسته شدن صفحه های موسوی و خاتمی تو فیس بوک بود. من هفته پیش داشتم خبری رو میخوندم راجع به اینکه فیس بوک تونسته .ir رو پس بگیره و خیلی راحت بهش پس دادن. دیروز پریروز هم شنیدم که فیس بوک تو ایران دیگه فیلتر نیست. خوب همین ۲ تا خبر خودش طلیعه خبر سوم هستش که امروز دیدم. بچه ها شروع کردن که با فیس بوک نامه نگاری کنن که این صفحه ها رو آزاد کنه ولی غافل هستند از اینکه این هیچ شرکتی حاضر نمیشه برضد منافع خودش به یه ملت حال مفتی بده. جریان همون گوگل مپ  و اسم جعلیی که برا خلیج فارس گذاشتن . ملت اومدن یک میلیون و دویست هزار امضا جمع کردن که آقا این اسم جعلیه و اشتباهه و اسم اصلی ش خلیج فارس هستش ولی فکر میکنیداین امضاها برا گوگل پول میشه یا چکهای ۷-۸ رقمی شیخ های عرب؟ خودتون جای گوگل بودید چیکار میکردید؟

در ضمن کار دیروز برو بچ تو لندن هم قشنگ بود وقتی بادکنک ها رو با اون پارچه سبز فرستادن پشت پنجره بی بی سی در هنگام پخش مستقیم اخبار. خود مجری کچل بی بی سی هم حال کرده بود از این ذوق هنری…

تهوع!

من حالم بهم میخوره. از آدمهایی که سعی میکنند ۲ جور باشند. مثلا دوست دارن در جمع رفقا گلواژه تلاوت کنند و اراجیف بگن و از موسوی حمایت کنند و سبز بپوشند ولی سر کار سعی میکنند با پرستیژ باشند و با وقار صحبت کنند و در نماز جماعت شرکت کنند و خود را تابع رئیس جمهور خیالی دزد نشان بدن. اصلا اینجور آدمها دارن خودشونو گول میزنند. آخه تا کی میخوای اینجوری فکر کنی؟

گیریم که رفقات گفتن عجب آدم باحالیه. و سر کار هم بهت ترفیع دادن. شب قبل از خواب وجدانت باهات صحبت نمیکنه؟  بهت نمیگه که مردک تو نمیخوای حتی برای یک روز هم که شده برای خودت زندگی کنی؟ همیشه باید فیلم بازی کنی؟

برای یک روز هم شده به قول سیاوش قمیشی جای خودت نفس بکش. اونجوری که هستی باش.

اینجور آدمها منحصر به دنیای امروزه نیستن . همیشه بودن تو اجتماعات بشری. معمولا هم به مقامات بالای سیاسی رسیدن. اصلا سیاست یعنی همین. یعنی پدر سوختگی. حتی زمان حافظ هم بودن و چون به خلوت میرفتن اون کار دیگر میکردن.

این داستان ادامه دارد.

دوباره میخواهم نوشتن را از سر بگیرم.

بعد از چند سال دوری از نوشتن و سرگرم زندگی شدن این اعتیاد دیرینه دوباره به روحم سوهان میکشد.
میخواستم دیگه ننویسم ولی میبینم زندگی بدون نوشتن مثل خوردن غذای بدون طعم است و آدم نمیتونه بهش عادت کنه.
پس دوباره آمدم و خواهم نوشت از آنچه نانوشته بودم تا امروز.
نوشته هایم در چند بخش خواهد بود.
نوشته های روز مره
اخبار
علمی
تحقیقاتی
تجربی
و غیره!